کشورهای توسعه یافته و کارکرد ارتباطی

لئون تولستوی در کتاب «هنر چیست» میگوید: هنر در نتیجه سه شرط کمابیش ساری است:
1ـ در نتیجه زیادی یا کمی خصوصیت احساسی که انتقال یافته است؛
2ـ در نتیجه وضوح کم یا بیش انتقال این احساس؛
3ـ قدرت و قوه کم یا بیش احساساتی که هنرمند تجربه نموده و انتقال میدهد. (شرط اول و دوم مقدمه و جزئی از شرط سوم است).
کار هنر این است که آنچه را که ممکن است در قالب استدلال و تعقل و دور از دسترس باقی بماند، مفهوم سازد و در دسترس همه مردم قرار دهد. معمولاً وقتی انسان تأثیری را که حقیقتاً هنری است، اخذ میکند، تصور میکند که این حالت را قبلاً در خود احساس میکرده، اما از بیان آن عاجز بوده است. هنر باتفاق سخن، یکی از وسائل ارتباط انسانها با یکدیگر است. سخن به افراد نسل هر زمان امکان میدهد تا از حاصل تجربیات و تعقلات انسان نسلهای گذشته و مهمترین افراد مترقی نسل معاصر آگاه گردند و هنر به افراد نسل هر عصر امکان میدهد تا احساساتی را که انسانهای پیشین دریافتهاند و احساساتی را که پیشروترین افراد هم اکنون درک میکنند دریابند و بدین ترتیب است که تولستوی هنر را مسئول ایفای نقش در هیأت اجتماعی مردم میداند.
بابک احمدی در کتاب حقیقت و زیبایی گرچه به صورت اصولی، هنر را یک کنش ارتباطی میداند لیکن اضافه میکند که هرگاه تجربه آفرینش و دریافت هنر را در کارکرد ارتباطی آن تقلیل دهیم، چارچوب یا شمای ارتباطی کارایی زیادی مییابد، بیآنکه به همه مسائل پاسخ دهد. اما اگر مسائل زیبایی شناسانه را، حتی از جنبههای خاص، فراتر از کارکرد ارتباطی بدانیم، که به راستی چنین نیز هست، آنگاه ناگزیر میشویم تا راهی تازه جستجو کنیم. راهی که نمایانگر راز اثر هنری باشد. اگر فرض کنیم که پیام هنرمند از راه شکل اثر، یا از هر راه دیگری (مثلاً توجه به زمینه اجتماعی یا تاریخی یا روان شناسانه پیدایی آن) از جانب مخاطب به طور کامل درک شدنی است، شمای ارتباطی بسنده خواهد کرد. اما اگر پیام اساساً چیزی رازآمیز باشد، از صراحت معنایی بگریزد و به ادراک حسی و حتی بخردانه در نیاید و در آن نه فقط معنا یا معناهای ظاهری بلکه سلسله مفاهیمی درونی و باطنی نهفته باشد، آنگاه ما از قلمرو ارتباط میگذریم و به جهانی اسرارآمیز گام مینهیم. در چنین حالتی یک شمای ارتباطی کارآیی خود را از دست میدهد. در میان تمامی عملکردهای فرهنگی, یک کنش و تجربه خاص هست که در آن پیامی رازآمیز است.
2-2 آموزش
وظیفه آموزش آموختن آن معلومات تخصصی و مهارتهایی نیست که بعدها باید مستقیماً در زندگی به کار گرفته شود. افراد انسانی را نباید همچون ابزارهایی بیجان در نظر گرفت. آموزش باید این هدف را دنبال کند که جوانان را نه به صورت متخصص، بلکه به عنوان شخصیتهایی متعادل و موزون به جامعه تحویل دهد. اهمیت آموزش بیش از هر چیز در عرضه قابلیتهایی است که تفکر و داوری مستقل را تضمین میکنند، نه در ارائه بعضی معلومات تخصصی. هرگاه شخصی بر مبانی اساسی موضوع مورد نظر خود تسلط یابد و در عین حال اندیشیدن و کار کردن مستقلانه را فراهم گیرد، مطمئناً راه خود را خواهد یافت و افزون بر این اوست که خواهد توانست خود را با پیشرفتها و تحولات تطبیق دهد، نه شخصی که آموختههایش به طور عمده چیزی نیست جز معلومات درباره جزئیات تخصصی.
اصولاً بستر و زمینه کار هنرمند معاصر و هنرمند سنتی تفاوتهای بارزی دارد که میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
جامعه سنتی جامعهای محدود و بسته بود و ساختار ساده و روشنی داشت. اما جامعه امروزی باز و در ارتباط با جوامع دیگر و در تأثیر متقابل با آنهاست و ساختاری پیچیده و غامض دارد. به تبع ساختار اجتماعی، ساختار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع سنتی نیز ساده و مشخص بود. حال آنکه در جوامع فعلی ساختار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، پیچیده و متغیر است. ارتباطات، تحولات در جوامع پیشین کند و خفیف و قابل مهار و هدایت بود. ولی در جوامع امروزی سریع و شاید گاه ناگهانی و غیر قابل مهار است.
در گذشته مفاهیم مختلف زمان، مکان، حرکت، سرعت، ارتباط و غیره مشخص و ثابت به نظر میرسیدند. امروزه با حرکت پرشتاب علوم در شناخت مجهولات و باز کردن افقهای تازه، تعاریف بهم ریخته و مفاهیمی چون فضا، مکان، زمان، حرکت، سرعت، ارتباط و … به کلی دگرگون شده و هر روز توتر میشوند و در پی خود شرایط جدیدی را از نظر اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی ایجاب میکند. سرعت تحولات به حدی است که متفکرین کشورهای توسعه یافته که مرکز و قلب این تحولاتند، فرصت تبیین شرایط جدید را به خوبی ندارند. کشورهای جهان سوم هم که در کانون خیزش تحولات نیستند به دلیل سرعت ارتباطات تحت تأثیر سریع همان تحولات واقع میشوند.
2-2-1 هدف از آموزش
ویلیام گادوین، منظور حقیقی آموزش را پدید آوردن خوشبختی معرفی کرده است. دکتر س.ا.م.جود در کتاب درباره آموزش، سه هدف برای آموزش فهرست میکند:
1ـ قادر ساختن فرد به تأمین زندگیش؛
2ـ آماده ساختن او برای ایفاء نقشی که به عنوان شهروند یک جامعه مردم سالار بر عهده دارد؛
3ـ قادر ساختن او به تکامل بخشیدن همه نیروها و استعدادهای ذاتیاش تا از زندگی خوبی بهرهمند شود.
2-2-2 تأثیر آموزش بر فرهنگ
عادتاً نسل متأخر هر چه را که از راه تعلیم و تربیت به جا میگذارد و یا از طریق مشاهده و معاینه از نسل مقدم خود میگیرد، از همین راهها به نسل بعد از خود منتقل میکند. انتخاب یا طرد عناصر فرهنگی ملی همواره متناسب است با سازگاری آنها با تحولات مادی و معنوی که بنا بر عللی در میان یک ملت رخ میدهد و معمولاً درگیر و دار همین تحولات است که نظام فرهنگی و عناصر آن به کلی یا به نحو انتخابی دستخوش تغییر میگردد و جای خود را به عناصر تازه میدهد که بعضی از آنها بیشتر صورت تبدیل یافتهای از عناصر پیشین هستند. در چنین مرحلهای است که اتخاذ یک روش دقیق برای رهبری جامعه به حفظ میراثهای قابل بقاء و یا همساز کردن و قابل انطباق کردن بعضی از آنها با وضع جدید اجتماعی ضروری مینماید.
این هدف در سیاست فرهنگی ما از طریق آشنا ساختن جامعه ایرانی است به تمدن و فرهنگ ایران تا از این راه در حفظ و توسعه آن بکوشند و از طرفی دیگر آگاهی از فرهنگهای دیگر جهان است برای قبول عناصری از آن که در بهبود زندگانی مؤثر هستند و او را به کمال معنوی بیشتری هدایت خواهند نمود، تا فرهنگ ملی خود را کاملاً درک کنند و بدان قابلیت انطباق بیشتری با تحولات و ترقیات اجتماعی و اقتصادی آینده ببخشند و با توجه به همین هدف است که اصول چهارگانه سیاست فرهنگی ایران به صورت ذیل معلوم گردیده است:
1ـ فرهنگ برای همه؛ 2ـ توجه به میراث فرهنگی؛ 3ـ فراهم آوردن بیشترین امکانات برای ابداع و نوآوری فکری و هنری؛ 4ـ شناساندن فرهنگ ایرانیان به جهانیان و آگاهی از مظاهر و فرهنگهای دیگر جهان.
با در نظر داشتن این اصول چهارگانه، سیاست فرهنگی ایران به چهار نکته اساسی ذیل توجه خواهد داشت: