طرحوارههای ناسازگار اولیه و سبکهای مقابلهای ناسازگار

تداوم طرحواره به هر چیزی اشاره دارد که بیمار انجام میدهد (درونی یا رفتاری) تا وضعیت فعلی طرحواره را حفظ کند. تداوم طرحواره، تمام افکار، احساسها و رفتارهایی را در بر میگیرد که بهجای بهبود طرحواره، در نهایت باعث تقویت آن میشود. طرحوارهها توسط سه سازوکار اولیه تداوم مییابند: تحریفهای شناختی، الگوهای زندگی خودآسیبرسان و سبکهای مقابلهای. فرد خود از طریق فرآیند تحریفهای شناختی، موقعیتها را بهگونهای سوءتعبیر میکند که باعث تقویت طرحواره میشود. فرد از طریق تحریف، بر اطلاعات همخوان با طرحواره انگشت میگذارد و اطلاعاتی را که با طرحواره منافات دارد، نادیده میگیرد یا کمارزش میشمرد. از نظر عاطفی، فرد ممکن است هیجانهای مرتبط با یک طرحواره را بلوکه کند. وقتیکه عاطفه بلوکه میشود، طرحواره به سطح آگاهی نمیرسد، لذا نمیتواند در جهت تغییر یا بهبود آن گامهای موثری برداشت. از نظر رفتاری، فرد، درگیر الگوهای خودآسیبرسان، انتخاب ناهشیارانه و ماندن در موقعیتها و روابطی میشود که باعث برانگیختگی و تداوم طرحواره میشود و درعین حال از برقراری روابطی که منجر به بهبود طرحواره میشود، اجتناب میکند. ازلحاظ بینفردی بیماران بهگونهای با افراد رابطه برقرارمیکنندکه پاسخهای منفی آنهارابرمیانگیزد، لذا اینکار منجر به تقویت طرحواره خودشان میشود (یانگ و همکاران، 1389).
2-6-2 بهبود طرحواره
هدف نهایی طرحواره درمانی، بهبود طرحواره است. از آنجاییکه طرحواره، مجموعهای از خاطرات، هیجانها، احساسهای بدنی و شناختوارههاست، بهبود طرحواره به کاهش تمام این موارد مربوط میشود: شدت خاطرات مرتبط با طرحواره، فعال شدن هیجانی طرحواره، نیرومندی احساسهای بدنی و ناسازگاری شناختواره. بهبود طرحواره همچنین یک سری تغییرات رفتاری بهدنبال خواهد داشت بهطوری که بیماران یاد میگیرند سبکهای مقابله سازگار را جانشین سبکهای مقابله ناسازگار کنند. همانطور که طرحواره بهبود مییابد، شدت و تعداد دفعات فعال شدن آن بهطور قابل توجهی کاهش پیدا میکند. با این حال اگر طرحواره فعال شود، بیمار درماندگی کمتری تجربه میکند و خیلی سریع به حالت عادی بر میگردد. اغلب روند بهبود طرحواره، دشوار و طولانی است.طرحوارهها بهسختی تغییر میکنند، چون عمیقا با باورهای فرد راجع به خودش و محیط پیرامونش گره خوردهاند. طرحوارهها، اغلب تمام چیزهایی هستند که بیمار میداند و علیرغم آنکه ممکن است مخرب باشند، اما برای بیمار، احساس ایمنی و پیشبینیپذیری به ارمغان میآورند. بیماران در برابر از دست دادن طرحوارهها، مقاومت میکنند، زیرا طرحوارهها هسته اصلی هویت آنها را تشکیل میدهند. دست کشیدن از طرحواره برای آنها بسیار نا گوار است. از اینرو، مقاومت در درمان، نوعی صیانت ذات محسوب میشود زیرا مقاومت، تلاشی است برای حفظ کنترل و یکپارچگی درونی. دست کشیدن از طرحواره بهمعنای صرفنظر کردن از دانشی است که فرد نسبت به خود و جهان دارد (یانگ، 2003).
بهبود طرحواره، نیازمند داشتن ارادهای قوی برای جنگیدن با طرحواره است. مسلما این کار احتیاج به انضباط دقیق و تمرین فراوان دارد. بیماران باید هر روز بهطور نظاممند، علائم فعال شدن طرحواره را مورد مشاهده قرار دهند و برای تغییر آن، تلاش کنند. طرحواره تا زمانیکه اصلاح نشود، همچنان به بقای خودش ادامه میدهد و درمان چیزی شبیه به جنگیدن با طرحواره است. درمانگر و بیمار با هدف شکستن طرحواره، با یکدیگر متحد میشوند. این هدف معمولا یک ایدهآل تحققناپذیر است، چرا که اکثر طرحوارهها بهطور کامل بهبود نمییابند و نمیتوانیم خاطرات همراه با آنها را بهطور کامل ریشهکن کنیم. طرحوارهها هرگز از بین نمیروند، در عوض وقتیکه بهبود پیدا میکنند، از میزان فعال شدن و شدت عاطفه همراه آنها کاسته میشود. همچنین مدت زمان فعالسازی آنها در ذهن نیز زیاد به طول نمیانجامد. پس از بهبود طرحوارهها، بیماران به محرکهای برانگیزاننده طرحوارهها بهشیوهای سالم پاسخ میدهند، دوستان مطلوبتری انتخاب میکنند و نگرش آنها نسبت به خودشان مثبتتر میشود (یانگ و همکاران، 1389).
7-2 سبکها و پاسخهای مقابلهای ناسازگار
افرادی که دارای طرحوارههای ناسازگار هستند در مواجهه با مسایل از راهبردهای مقابلهای ناسازگارانه (مقابله هیجانمدار) استفاده میکنند و به دنبال آن کیفیت زندگی روانی پایینتری را تجربه مینمایند (دهقانی، ایزدیخواه، محمدتقینسب و رضایی، 1393). بیماران در اوایل زندگی بهمنظور انطباق با طرحوارهها، پاسخها و سبکهای مقابلهای ناسازگاری را بهوجود میآورند تا مجبور نشوند هیجانهای شدید و استیصالکننده را تجربه کنند. این کار معمولا منجر به تداوم طرحوارهها میشود. نکته مهم این است که اگر چه سبکهای مقابلهای گاهی اوقات به بیمار کمک میکنند تا از طرحواره اجتناب کند، ولی در عمل باعث بهبود طرحواره نمیشوند. از این رو سبکهای مقابلهای در نقش فرآیند تداوم طرحواره، عمل میکنند. رفتار، بخشی از طرحواره بهشمار نمیآید، بلکه بخشی از پاسخهای مقابلهای است و از طرحواره نشات میگیرد. اگر چه اکثر پاسخهای مقابلهای به شکل رفتاری هستند، با این حال، بیماران از طریق راهبردهای شناختی و هیجانی نیز دست به مقابله میزنند. سبک مقابلهای ممکن است بهصورت شناختی، عاطفی یا رفتاری بروز کند، ولی در هر حال بخشی از طرحواره محسوب نمیشود. بنابراین سبکهای مقابلهای افراد در برابر طرحواره، ضرورتا در طول زمان ثابت باقی نمیمانند، در حالیکه طرحواره، در طی زمانها و مکانهای مختلف، ثابت است. علاوه بر این، بیماران مختلف بهمنظور مقابله با یک طرحواره یکسان، از طیف رفتارهای کاملا متفاوت و حتی متضاد، استفاده میکنند (یانگ و همکاران، 1389).
تمام موجودات زنده در مقابل تحدید، سه واکنش اساسی نشان میدهند: جنگ، گریز و میخکوب شدن. این سه واکنش با سه سبک مقابلهای جبران افراطی، اجتناب و تسلیم همخوانی دارند. در دوران کودکی، وجود یک طرحواره ناسازگار اولیه، مصداق یک تهدید است. تهدید، نوعی ناکامی در ارضای یکی از نیازهای هیجانی اساسی کودک(مثل دلبستگی ایمن، خودگردانی، آزادی در بیان نیازها و هیجانهای سالم، خودانگیختگی و تفریح یا محدودیتهای واقعبینانه) محسوب میشود. همچنین تهدید ممکن است شامل ترس از هیجانهای شدیدتری باشد که طرحواره، آنها را مهار نکرده است. کودک بههنگام رو به رو شدن با تهدید، میتواند به کمک ترکیبی از این سه پاسخ مقابلهای با موقعیت کنار بیاید. کودک میتواند تسلیم شود، اجتناب کند یا بهصورت افراطی جبران نماید. این سه سبک مقابلهای معمولا خارج از حوزه هشیاری عمل میکنند. کودک، احتمالا در هر موقعیت فقط یکی از این پاسخها را به کار میگیرد، ولی میتواند سبکهای مقابلهای متفاوتی را در موقعیتهای مختلف در برابر طرحوارههای متفاوت نشان دهد (یانگ، 2003).
1-7-2 تسلیم طرحواره
وقتی بیماران، تسلیم طرحواره میشوند، به درست بودن آن گردن مینهند و هیچوقت سعی نمیکنند با طرحوارهها بجنگند یا از آن اجتناب کنند، بلکه میپذیرند که طرحواره درست است. آنها درد هیجانی طرحواره را مستقیما احساس میکنند؛ ولی بهگونهای عمل میکنند که صحت طرحواره را تایید نمایند. آنها بدون آگاهی از آنچه انجام میدهند، الگوهای طرحواره–خاست را تکرار میکنند، بهطوری که در بزرگسالی، تجارب دوران کودکی را دوباره زنده میکنند. وقتی با برانگیزانندههای طرحواره رو به رو میشوند، پاسخهای هیجانی نامناسب نشان میدهند و هیجانهای خود را بهطور کامل و آگاهانه تجربه میکنند. آنها از نظر رفتاری، افرادی را بهعنوان شریک زندگی خود میکنند که به احتمال زیاد با آنها، مانند “والدین خشمگین” برخورد میکنند (یانگ و همکاران، 1389).
2-7-2 اجتناب از طرحواره
وقتی بیماران، سبک مقابلهای اجتناب را به کار میبرند، سعی میکنند زندگی خود را طوری تنظیم کنند که طرحواره هیچوقت فعال نشود. آنها میکوشند تا با آگاهی زندگی کنند، انگار که اصلا طرحواره وجود ندارد. از فکر کردن راجع به طرحواره اجتناب میکنند و افکار و تصاویر طرحوارهبرانگیزان را بلوکه مینماید و در صورت بروز چنین افکار یا تصاویر ذهنی سعی میکنند حواس خود را پرت کنند یا آنها را از ذهن خود بیرون کنند. نمیخواهند طرحواره را احساس کنند و هنگامی که احساسها به سطح آگاهی میرسند خیلی سریع و به هر نحوی که شده آنها را از ذهن خود پاک میکنند. آنها ممکن است بهطور افراطی مشروب بنوشند، دارو مصرف کنند، روابط جنسی بی بند و بارانه داشته باشند، پرخوری کنند، اشتغال ذهنی اجبارگونه با پاکی و تمیزی پیدا کنند، هیجانطلب یا معتاد به کار شوند و در ارتباط با دیگران کاملا طبیعی به نظر برسند. معمولا از موقعیتهای برانگیزاننده طرحواره، مثل روابط صمیمی یا چالشهای شغلی، اجتناب میکنند. اکثر این بیماران از تمام حوزههای زندگی که نسبت به آنها احساس آسیبپذیری میکنند، رو بر میگردانند و از شرکت فعال در فرایند درمان اجتناب میکنند. بهعنوان مثال ممکن است فراموش کنند تکالیف خانگی خود را انجام دهند، عواطف خود را بیان نمیکنند و در جلسات درمان، فقط موضوعات سطحی و بیاهمیت را پیش میکشند، دیر به جلسات درمان میآیند یا ممکن است روند جلسات درمان را ناتمام رها کنند (یانگ، 2003).
3-7-2 جبران افراطی طرحواره
وقتی بیماران، سبک مقابلهای جبران افراطی را به کار میبرند، از طریق فکر، احساس، رفتار و روابط بینفردی بهگونهای با طرحواره میجنگند که انگار طرحواره متضادی دارد. آنها سعی میکنند تا حد ممکن با دوران کودکی خود یعنی زمان شکلگیری طرحوارهها، متفاوت باشند. اگر در دوران کودکی، احساس بیارزشی میکردهاند، بعدا در دوران بزرگسالی تلاش میکنند افرادی کامل و بیعیب و نقص جلوه کنند. اگر در کودکی مطیع بودهاند، در بزرگسالی، رو در روی همه میایستند. اگر در دوران کودکی تحت کنترل دیگران بودهاند، در بزرگسالی، دیگران را کنترل میکنند یا بههیچوجه حاضر به پذیرفتن نفوذ و تاثیر دیگران بر خود نیستند. اگر مورد بدرفتاری قرار گرفتهاند، با دیگران بدرفتاری میکنند. آنها هنگام رو به رو شدن با طرحواره، دست به حمله متقابل میزنند. در ظاهر، اعتماد به نفس زیادی دارند؛ ولی در باطن، هر لحظه نسبت به فعال شدن طرحواره، احساس تهدید میکنند (یانگ و همکاران، 1389).
جبران افراطی را میتوان بهعنوان تلاش نسبتا سالمی جهت حمله متقابل علیه طرحواره در نظر گرفت که متاسفانه به هدف خود دست نمییابد و به جای بهبود طرحواره، منجر به تداوم آن میشود. اکثر افرادی که از جبران افراطی استفاده میکنند، افرادی سالم به نظر میرسند. در واقع بسیاری از افراد مورد تحسین جامعه – مانند ستارگان سینما، رهبران سیاسی، رانتخواران – طرحوارههای خود را بهصورت افراطی جبران میکنند. جنگیدن علیه یک طرحواره تا زمانی سالم محسوب میشود که رفتار با موقعیت تناسب داشته باشد، به احساسات دیگران خدشهای وارد نکنند و پیامد منطقی داشته باشد. اما جبران افراطی معمولا در چرخه حمله متقابل گرفتار میآید. رفتارهای چنین افرادی معمولا اغراقآمیز و بیثمرند. یکی از عوامل اصلی تبیین استفاده افراد از سبکهای مقابلهای خاص، خلق و خوی آنهاست. بهعنوان مثال افرادی که خلق و خوی انفعالی دارند، موقع فعال شدن طرحوارهها، به احتمال قوی یا تسلیم میشوند یا اجتناب میکنند، در حالی که افراد دارای خلق و خوی پرخاشگرانه، بیشتر احتمال دارد از جبران افراطی استفاده کنند. عامل تاثیرگذاری دیگر در تبیین استفاده برخی از بیماران از یک سبک مقابلهای ویژه، درونیسازی یا الگوسازی انتخابی است. کودکان اغلب از رفتارهای مقابلهای والدین الگوبرداری میکنند که با او همانندسازی کردهاند (یانگ، 2003).
8-2 اهمیت شناخت دقیق طرحوارهها و سبکهای مقابلهای
برای تدوین مفهومسازی اثربخش از مشکل بیمار، درمانگر باید طرحوارههای ناسازگار اولیه و سبکهای مقابلهای بیمار را دقیقا بسنجد. مفهومسازی مشکل بیمار، تأثیر بسزایی بر سیر درمان، تدوین طرح درمان، انتخاب آماج تغییر و چگونگی اجرای روشهای درمانی دارد. شناخت دقیق طرحوارهها، منجر به افزایش اتحاد درمانی میشود؛ چون بیمار احساس میکند که درمانگر، او را درک کرده است. از سوی دیگر شناخت طرحوارهها باعث میشود حوزههای احتمالی مشکلزا در مرحله تغییر نیز پیشبینی شوند. نکته مهم این است که درمانگر نباید در خصوص طرحوارهها، فقط بر اساس تشخیصهای DSM، تاریخچه زندگی یا پاسخهای بیمار به یک روش سنجش، سریعا به نتیجهگیری برسد. تشخیصهای یکسان در محور I میتوانند حاکی از وجود انواع مختلف طرحوارهها باشند. تقریبا تمام طرحوارهها میتوانند باعث افسردگی، اضطراب، سوءمصرف مواد، علایم روانتنی یا ناکارآمدی جنسی شوند. حتی در تشخیصهای خاصی مثل اختلال شخصیت مرزی، بیماران ممکن است بعضی از طرحوارهها را داشته باشند و برخی را نداشته باشند (یانگ و همکاران، 1389).
شناخت دقیق طرحوارهها بینهایت مهم است، چون مداخلات درمانی طرحوارهها کاملا مشخص و اختصاصی هستند. شناخت دقیق سبکهای مقابلهای بیمار نیز در مفهومسازی مشکل بیمار اهمیتی همپای شناخت طرحوارهها دارند. اکثر بیماران، آمیزهای از سبکهای مقابلهای را به کار میبرند. بیماری که طرحواره نقص دارد، ممکن است با پیشرفتطلبی زیاد و رقابتجویی در محیط کار، دست به جبران افراطی طرحوارهاش بزند، اما در زندگی شخصی خود از روابط صمیمی اجتناب کند و گوشهگیری اختیار نماید. سبکهای مقابلهای به طرحواره خاصی ربط ندارند. معمولا سبکهای مقابلهای با طرحوارهها مغایرت دارند و میتوانند بهعنوان سازوکارهای کنار آمدن با هیجانهای آشفتهساز ناشی از طرحوارههای مختلف عمل کنند (یانگ، 2003).
9-2 حیطههای تأثیرگذاری طرحوارههای ناسازگار اولیه
مطابق پژوهشهای انجام شده، طرحوارهها در حیطههای مختلف زندگی تأثیر میگذارند و یکی از این حیطهها روابط صمیمانه مخصوصا در زندگی زناشویی است (ذوافقاری، فاتحیزاده و عابدی، 1387). طرحوارهها به واسطه ارتباط و تأثیری که بر سبک دلبستگی، اختلالات شخصیت و اختلالات خلق میگذارند، میتوانند تأثیر غیرمستقیم نیز بر روابط زناشویی داشته باشند. یانگ معتقد است معمولا ماهیت ناسازگار طرحوارهها وقتی ظاهر میشود که بیماران در روند زندگی خود و در تعامل با دیگران، بهویژه رابطه زناشویی بهگونهای عمل میکنند که طرحوارههای آنها تأیید شود، حتی اگر برداشت اولیه آنها نادرست باشد (یانگ، 2003). طرحوارههای ناسازگار اولیه و تکنیکهای ناسازگاری که برای رویارویی با آنها یادگرفته میشود، شالوده اصلی بروز اختلالاتی نظیر اعتیاد دارویی، افسردگی، اضطراب و اختلالات روانتنی هستند. تحقیقات ارتباط معناداری بین نرخ استفاده از طرحوارههای ناسازگار اولیه و میزان رضایت زناشویی زوجین نشان داده است (نوردال، هالته و شاگوم، 2005؛ نقل در سلیمانی، 2014)که مفهوم رضایت زناشویی در چهارچوب خانواده و ازدواج معنا مییابد.
10-2 خانواده
هر یک از نویسندگان و جامعهشناسان به شکلی خاص خانواده را تعریف کردهاند، بهنحوی که ارائه یک تعریف جامع از خانواده شاید دشوار به نظر میآید. در تعاریف گوناگونی که از خانواده ارائه شده، میتوان به تعریف مک آیور اشاره کرد که خانواده را گروهی میداند دارای روابط جنسی و مشخص که به تولیدمثل و تربیت فرزندان منتهی میشود. لوییکی دیگر از نظریهپردازان خانواده است که خانواده را پیوندی میداند که با نهاد ازدواج، که مورد تصویب جامعه قرار گرفته، در ارتباط است. راجرز نیز خانواده را نظامی میداند نیمه بسته که تشکیل شده از اعضایی با وضعیتها و مقامهای گوناگون در خانواده و اجتماع، که با توجه به محتوای نقشها، وضعیتها، افکار و ارتباطات خویشاوندی که مورد تایید جامعه است، ایفای نقش میکند (نجاتی، 1389).
خانواده چیزی بیشتر از مجموعه افرادی است که در یک فضای فیزیکی و روانشناختی با هم مشارکت دارند. امروزه خانواده در اشکال گوناگون دیده میشود که هر کدام یک سیستم اجتماعی – فرهنگی تلقی میشوند. در داخل چنین سیستمی، افراد بهوسیله حلقههای عاطفی قدرتمند، بادوام و متقابل به یکدیگر گره خوردهاند. ورود به این سیستم سازماندهیشده از طریق تولد یا ازدواج صورت میگیرد (نظری و نوابینژاد، 1384). حسینی و ثناییذاکر (1384) خانواده را نظامی اجتماعی و طبیعی میدانند که ویژگیهای خاص خود را دارد. در چنین نظامی، افراد با علایق و دلبستگیهای عاطفی نیرومند، دیرپا و متقابل به یکدیگر پیوستهاند. این دلبستگیها اگرچه شاید شدت و حدتشان در طی زمان کاسته شود، اما در سراسر زندگی خانوادگی پاینده خواهند بود. تشکیل خانواده و ازدواج واقعه اجتماعی مهمی است که پایبندی گروهها و زندگی نسلهای متوالی به آن بستگی دارد.
11-2 ازدواج
رکن اساسی خانواده، ازدواج است. ازدواج ارتباطی است که دارای تامیت بینظیر و گستردهای میباشد، ارتباطی که دارای ابعاد زیستی، عاطفی، روانی، اقتصادی و اجتماعی است. کارلسون ازدواج را فرایندی میداند از کنش متقابل بین یک مرد و یک زن که با تحقق بخشیدن به برخی شرایط قانونی و برپاداشتن مراسمی برای برگزاری زناشویی انجام میگیرد و کلودلوی استروس ازدواج را برخوردی دراماتیک بین فرهنگ و طبیعت، یا میان قواعد اجتماعی و کشش جنسی میداند (نقل در نجاتی، 1389). ازدواج یکی از مهمترین وقایعی است که در زندگی انسان رخ میدهد و چنانچه بهموقع و مناسب انجام شود، میتواند سلامت جسمانی و روانی فرد را تأمین کند. همچنین ازدواج یکی از عوامل حمایتکننده در برابر آسیبهای فردی و اجتماعی بهشمار میرود و نقش عمدهای در سلامت جامعه دارد، تا جایی که روانشناسان معتقدند سلامت و پویایی جامعه به پویایی و سلامت خانواده بستگی دارد و سلامت و شادابی خانواده نیز به سلامت ازدواج وابسته است (محمدخانی، 1389).