شناخت یقینی از علم حضوری به دست می آید و اقبال لاهوری

از من ای باد صبا، گوی به دانای فرنگ
برق را این به جگر می زند، آن رام کند
عقل تا بال گشودست گرفتارترست
عشق از عقل فسون پیشه جگردار ترست
(همان منبع، 283).
جایگاه تعقّل، تفکّر و علوم حصولی در اندیشۀ اقبال بسیار والاست، ولی در مقایسه با جایگاهی که دل، به عنوان مخزن اسرار الهی دارد، و معرفت ها را به شکل علمی حضوری و عاشقانه ادراک می کند، به مراتب جایگاه پایینی دارد.
شناخت یقینی از علم حضوری به دست می آید
اقبال معتقد است که بصیرت و شناختی که از راه تجربۀ دینیِ دل و قلب به دست می آید؛ حضوری، یعنی مستقیم و بی واسطه است. ” بی واسطگی تجربۀ باطنی تنها بدین معنی است که خدا را به همان گونه می شناسیم که دیگر چیزها را می شناسیم. خدا یک حقیقت ریاضی یا یک دستگاه ساخته شدۀ از مفاهیم به هم پیوسته نیست که هیچ تکیه ای بر تجربه نداشته باشد”(اقبال لاهوری،23:1362). وی در بخشی دیگر از کتاب احیای فکر دینی در اسلام معتقد است که اگر به طرز شایسته، به الهامات و تجارب باطنیِ قلب(دل) توجّه شود می توان به تمامی آن تجارب و معرفتی که از طریق آن به دست می آید تکیه کرد، و در این صورت این معارف به دست آمده هرگز اشتباه نخواهد بود:”قلب، به بیان قرآن، چیزی است که می بیند، و گزارش های آن، چون خوب تفسیر و تعبیر شود، هرگز نادرست نیست. آن را به صفت روحانی و باطنی یا فوق طبیعی خواندن، به هیچ وجه از ارزش آن به عنوان تجربه نمی کاهد”(همان منبع،21-20). اقبال به صراحت دل را جای عشق ورزی به معشوق معرّفی می کند و معرفت حاصل از آن را یقینی می داند و یقینی که پرده را از حجاب معشوق حقیقی یعنی خداوند متعال بر می دارد، وی معتقد است که جایگاهی که می تواند پذیرای این معارف حقّه باشد، دل آدمی است.
بر مقام خود رسیدن زندگی است
مرد مؤمن در نسازد با صفات
ذات را بی پرده دیدن زندگی است
مصطفی راضی نشد الّا به ذات
(اقبال لاهوری،1382: 419).
اقبال دست یابی به مقامِ یقین و شناخت خداوند متعال را چندان کار ساده ای نمی داند، و لازمه ی آن را همّتی پیامبرگونه می داند. همّتی که حضرت محمّد (ص) را می توان نمونۀ بارز آن دانست. وی در اشعاری که از یک سو بیانگر اهمّیت خودشناسی است و از سوی دیگر بیان کنندۀ استعداد آدمی برای دست یابی به مقامات والا، از طریق یقینی، که از درون بینی، تجربۀ باطنی و خودشناسی به دست می آید؛ چنین می سُراید:
بینی جهان را، خود را نبینی
بیرون قم نه، از دور آفاق
از مرگ ترسی، ای زنده جاوید؟
جانی که بخشند، دیگر نگیرند
صورت گری را از من بیاموز
تا چند نادان، غافل نشینی
تو پیش از اینی، تو بیش از اینی
مرگ است صیدی، تو در کمینی