سلامتی و خواندن

خاک گفت: ای جبرئیل چه میکنی؟
گفت: تو را به حضرت میبرم که از تو خلیفتی میآفریند.
خاک سوگند برداد به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم. و تاب آن نیارم. من نهایتِ بُعد اختیار کردهام تا از سطوت قهر الوهیّت ایمن باشم که قربت را خطر بسیارست.
نزدیکــــان را بیش بــــود حیوانی کایشان دانند سیــــاست سلطانی
جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت. گفت: خداوندا تو داناتری، خاک تن درنمیدهد.
میکائیل را فرمود تو برو. او برفت همچنین سوگند برداد.
اسرافیل را فرمود تو برو. همچنین سوگند برداد. بازگشت.
حق تعالی عزرائیل را خطاب کرد: تو برو، اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیار. عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی زمین برگرفت.
در روایت میآید که از جملهی روی زمین به مقدار چهل ارش خاک برداشته بود. بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فرو کرد. عشق حالی دو اسبه میآمد.
خــــاک آدم هنـــــوز نابیخته بود عشق آمده بود و در دل آویخته بود
این باده چو شیرخواره بودم، خوردم نی، نی می و شیر با هم آمیخته بود!
اول شرفی که خاک آدم را بود، این بود که به چندین رسول به حضرتش میخواندند. و او نمیآمد و ناز میکرد. و میگفت: ما را سر این حدیث نیست!
جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیّر مانده که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را از ان حضرت عزت به چندین اعزاز میخوانند، و خاکِ در کمال مذلت و خواری با حضرت عزّت و کبریائی چندین ناز و تعزّز میکند. و با این همه حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت به ترک او نگفت، و دیگری را به جای او نخواند، و این سرّ با دیگری در میان ننهاد!
همسنگ زمین و آسمان غم خوردم نــه سیر شدم، نه یار دیگر کردم
آهو بمثــــل رام شـــــود با مردم تــو مینشوی، هزار حیلت کردم!
الطاف الوهیّت و حکمت ربوبیّت به سرّ ملایکه فرو میگفت: « شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است؟»
عشقی است که از ازل مرا در سر بود کاری است که تا ابد مرا در پیش است
معذورید که شما را سرو و کار با عشق نبوده است. شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدس اید! از گرمروان خرابات عشق چه خبر دارید؟
سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی؟
درد دل خسته دردمندان دانند نی خوش منشان و خیره خندان دانند!
روزکی چند صبر کنید تا من بر این مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم، و زنگار ظلمت خلقیّت از چهرهی آینه فطرت او بزدایم، تا شما در این آینه نقشهای بوقلمون ببینید. اول نقشی آن باشد که همه را سجود او باید کرد.