دانلود پایان نامه

کیفیت زندگی را مجموعه ای از رضایت که به زندگی فرد ارزش می دهد، چگونی احساس و یا عمل فرد در زندگی روزانه می داند ( آلدریچ 1986، به نقل از فریش، 2006).
کیفیت زندگی یک فرایند قضاوت آگاهانه است که به صورت ارزیابی کلی از میزان رضایت از زندگی فرد بر طبق معیارهای انتخابی وی می باشد (کانام و آکرون، 1999).
تستا و همکاران (1998) پیشنهاد کردند قضاوت در مورد این که به چه میزان افراد از زندگی رضایت دارند بر پایه مقایسه با استانداردهایی هست که هر فرد برای خودش طراحی کرده است. با وجودی که برخی از مردم سلامتی، استخدام شدن، تفریح، زندگی شخصی و شهرت را به عنوان ارزش قبول دارند ولی برخی افراد دیگر ارزش های دیگری برای خود دارند. بنابراین به طور کلی کیفیت زندگی عبارت است از اندازه گیری رضایت از کل زندگی تا این که رضایت تنها از برخی ابعاد زندگی باشد.
سازمان بهداشت جهانی کیفیت زندگی را به مفهوم درک و برداشت هر فرد از موقعیت خود در زندگی با توجه به شرایط فرهنگی و نظام ارزشی اجتماعی که در آن زندگی می کند معنا می نماید و این درک در ارتباط با اهداف اصلی، ادراکات و برداشت های فرد از حیات، مفهوم می یابد. این واقعیت دارای محدوده گسترده ای است که به طرق مختلف تحت تأثیر وضعیت جسمانی، روانی، باورهای فردی و ارتباطات اجتماعی فرد قرار دارد (شهاب جهانلو و همکاران، 1386).
کیفیت زندگی یک مفهوم وسیع و پیچیده است که با داشتن احساس خوشحالی و رضایت شناسایی می شود. شخصیت سالم آمیزه ای از تجربیات فردی در طول زندگی و عوامل وراثتی می باشد که این دو با هم تصور ذهنی فرد از خوب یا ضعیف بودن کیفیت زندگی را می سازند.احساس امنیت، تعارضات هیجانی، عقاید شخصی و اهداف و میزان تحمل ناکامی ها، همگی در تعیین نوع درک فرد از خود (احساس خوب بودن و یا احساس ناخوشی) تأثیر دارند و زمانی که فرد در زندگی احساس رضایت و خوشحالی کند، سالم تر است و کیفیت زندگی بهتری خواهد داشت (حیدری و همکاران، 1386).
واژه کیفیت زندگی و یا به طور اختصاصی تر کیفیت زندگی مرتبط با سلامت، اشاره به ابعاد جسمی، روانی واجتماعی سلامت دارد که توسط تجربیات، عقاید، انتظارات و درک بیمار تحت تأثیر قرار می گیرد. هر کدام از این حوزه ها از دو بعد می تواند اندازه گیری شود: ارزیابی عینی عملکرد و یا وضعیت سلامت و درک ذهنی از سلامت. اگرچه بعد عینی در تعریف درجه سلامتی بیمار مهم می باشد، اما درک ذهنی و انتظار از وضعیت سلامت و توانایی تطابق با محدودیت ها و ناتوانی ها می توان تأثیر زیادی بر درک فرد از سلامت و رضایت از زندگی داشته باشد، دو فرد با وضعیت سلامتی مشابه ممکن است کیفیت زندگی متفاوتی داشته باشند (تستا و سیمونسون، 1998).
در مفهوم ذهنی فرض می شود که کیفیت زندگی توسط فاکتورهای شخصی (مثل خوش بین بودن، بدبین بودن، انزوا، خود ارزشمندی و عصبانی بودن) تحت تأثیر قرار می گیرد و در مفهوم عینی تصور می شود که کیفیت زندگی توسط فاکتورهای وضعیتی و محیطی مثل خانواده، شغل، همسایه ها، جامعه و رضایت از زندگی تحت تأثیر واقع می شود. در مفهوم عینی، کیفیت زندگی افراد از طریق بررسی ابعاد مهم زندگیشان از قبیل حمایت اجتماعی، فعالیت های اوقات فراغت و استانداردهای کل زندگی به دست می آید. راضی بودن و یا ناراضی بودن از زندگی بر ذهنیت افراد در مورد احساس خوب بودن تأثیر می گذارند. بنابراین، هر چقدر رضایت فرد از زندگی استاندارد خویش بیشتر باشد، رضایت از زندگی نیز بیشتر خواهد بود (هانستد و آلبرتسن، 1991).
کیفیت زندگی با درک فرد از وضعیت زندگی ارتباط دارد. رضایت از زندگی که توسط فرد در حیطه های جسمی، اجتماعی، روانی و فعالیتی گزارش می شود معرف سطوح بالاتر کیفیت زندگی است (همان منبع).
کیفیت زندگی درک فرد از وضعیت خود در حیطه های ارزشی و فرهنگی است که در آن زندگی می کند و در واقع نوعی ارتباط با اهداف، انتظارات، استانداردها و نگرانی هاست. کیفیت زندگی شامل عملکرد فرد در نقش مورد نظر، میزان و درک کیفیت زندگی اجتماعی، تعاملات، نشاط روانی و جسمی، شادی، رضایت از زندگی و ارضاء نیازهاست (لوکارین، 1998).
کیفیت زندگی تصویر ذهنی متفاوت در افراد مختلف است، دید ما نسبت به کیفیت زندگی متأثر از یک سری ارزش های پایه ای است که دارای سلسله مراتب نیستند و هر فرد بر اساس تجارب و فرهنگی که در آن زندگی می کند، آن را اولویت بندی می نماید. این ارزش های پایه ای شامل احساس ایمنی، تعلق، مشارکت اجتماعی، فعالیت های مهم در زندگی و تمامیت جسمی است (پاور، 2003).
کیفیت زندگی درک منحصر به فرد است و به عبارت دیگر راه ویژه جهت بیان احساس فرد در مورد وضعیت سلامت و جنبه های دیگر زندگی فرد است. اغلب اندازه گیری های کیفیت زندگی در تحقیقات بالینی، هدف نادرستی را دنبال می کنند، در حالی که کیفیت زندگی ممکن است به طور مناسب فقط به وسیله تعیین عقاید بیمار و توسط ابزارهای استاندارد شده توسط کارشناسان تعیین شود (گیل، 1994).
فریش (2006) کیفیت زندگی را سه جزء مرتبط که شامل توانایی اجرایی فعالیت های روزانه و همچنین وضعیت عاطفی، هوشی و اجتماعی است، می داند.
تستا و سیمونسون (1998) کیفیت زندگی را ترکیبی از رضایت از زندگی، نشاط جسمی و ذهنی، ارتباطات مناسب با دیگران، توانایی انجام فعالیت ها، تکامل فردی، شکوفایی و خلاقیت می داند.
تعریف کانام و آکرون (1999) بر اساس 5 معیار می باشد: حس بهزیستی و رضایت از زندگی، وضعیت جسمی و عاطفی و عملکرد هوشی و رضایتی که از اجرای نقش های اجتماعی کسب می نماید (تستا و سیمونسون، 1998).
تستا و سیمونسون (1998) کیفیت زندگی را شامل 5 جزء سلامت ذهنی و عاطفی، درک کلی سلامت، نشاط در فعالیت های روزمره، عملکرد جنسی، علائم و نشانه های جسمی می داند. مشخص است که رسیدن به تعریفی مشترک روی کیفیت زندگی، به دلیل وجود دیدگاه های متفاوت مشکل می باشد، بنابراین کیفیت زندگی یک مفهوم پیچیده و چند عاملی است.
در ارزیابی کیفیت زندگی اصول زیر مهم می باشد:
– عوامل ذهنی و شرایط عینی زندگی و ارتباط بین آنها را مورد بررسی قرار داد.
– ارتباط ساختاری و در صورت امکان ارتباط علی عوامل وابسته به هم را جستجو کرد.
– کیفیت زندگی را به عنوان یک پدیده فرایند پویا مورد مطالعه قرار داد.
– به نقش محوری بیماران در ایجاد کیفیت زندگی تأکید داشت.
– ابزار سنجش کیفیت زندگی امکان بررسی را در فرهنگ های مختلف فراهم سازد.
– حیطه های حائز اهمیت که در حقیقت قبلی بدان توجه نشده است، جهت بررسی بیشتر در نظر گرفته شوند.
– تفاوت های فرهنگی و ارزشی را در تعیین کیفیت زندگی در نظر گرفت.
– در تعیین چشم اندازها ارتباط کیفیت زندگی را با عوامل فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و محیطی مورد توجه قرار داد.