راهبردهای مقابله با استرس و افزایش رضایت شغلی

05/0
200≤
184
01/0
200≤
317
فصل پنجم
بحث و نتیجهگیری
یکی از مسائلی که با گسترش جوامع و افزایش تغییر و تحولات، زندگی افراد را در معرض خطر قرار داده، فشار روانی یا استرس و تأثیر آن بر سلامت عمومی آنان است. فشارهای روانی و عصبی، شاغلین در سازمانها را نیز در بر میگیرد. شواهد نشان داده است که نوع شغل در ابتلای کارکنان به فشارهای عصبی نقش اساسی داشته، تحولات شغلی مانند تغییرات سازمانی، حقوق و دستمزد، ترفیع شغلی است که به شکلی به افراد فشار میآورد و آنان را دچار آشفتگی، نگرانی، تشویش و اضطراب مینماید. در هر حال استرس، هم برای افرادی که به آن مبتلا هستند و هم برای موسسات و واحدهای تولیدی پر هزینه بوده، عوارض ناشی از آن در قالب خستگی روحی و جسمی، زودرنجی و تحریک پذیری، تندخویی، اضطراب، افزایش فشارخون، عدم اعتماد به نفس، عدم رضایت شغلی، فقدان انگیزهی کاری و کاهش بهرهوری بروز میکند. از این رو بررسی و مطالعهی چگونگی تأثیر استرس شغلی بر سلامت روانی کارکان اهمیت ویژهای دارد. بدین منظور در پژوهش حاضر به بررسی نقش واسطهای و همچنین تعدیل کنندهی راهبردهای مقابله با رویدادهای استرسزا در رابطهی بین استرس شغلی و سلامت روان بر روی 241 نفر از کارمندان سازمان جهاد کشاورزی استان زنجان پرداخته شد. در این فصل به بررسی، بحث و تفسیر نتایج به دست آمده پرداخته شده است. بدین منظور در ابتدا نتایج مربوط به هر یک از فرضیههای پژوهش ارائه میگردد و نتایجی که از این مطالعه حاصل شده است با نتایج مطالعات دیگر مقایسه شده، محدودیت و امتیازات پژوهش بررسی و به محدودیتهایی که محقق در انجام این پژوهش با آن روبرو گردیده است، اشاره میگردد. در پایان فصل نیز پیشنهادهایی برخاسته از تحقیق و پیشنهادهایی جهت پژوهشهای بعدی بیان میگردد.
1-5 بحث و نتیجهگیری
1-1-5- بحث در مورد فرضیه اول پژوهش
فرضیه اول پژوهش پیشنهاد میدهد: “بین استرس شغلی و سلامت روان رابطه وجود دارد.”. برای بررسی این فرضیه، دادهها به کمک روش آماری تحلیل رگرسیون خطی با مدل همزمان، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. بر طبق نتایج، استرس شغلی قادر به پیشبینی تغییرات مربوط به سلامت روان آزمودنیها میباشد (0005/0=P). بر طبق نتایج 4/6 درصد واریانس متغیر سلامت روان آزمودنیها از طریق استرس شغلی تبیین میشود. همچنین از بین ابعاد استرس شغلی، ابعاد تضاد شغل و ابهام نقش قادر به پیشبینی سلامت روان آزمودنیها بودند اما استرس محیط فیزیکی قادر به پیشبینی سلامت روان نبود. با توجه به مطالب بالا فرضیه اول پژوهش مورد تأیید قرار میگیرد و نتیجه گرفته میشود که استرس شغلی اثر منفی بر سلامت روان کارکنان دارد. این نتیجه با نتایج پژوهشهای سوزوکی و آکاماتسو (2014)، دویگولو و همکاران (2013)، تاثور و تانگ (2012)، اواسو (2011)، وانگ و همکاران (2011)، یانگ و همکاران (2009)، اندروز و ون (2009)، کوپ و همکاران (2007)، کانگ و همکاران (2005)، لامبرت و همکاران (2004)، هاشمینژاد و همکاران (1392)، قاسمی پیربلوطی و همکاران (1392)، برزیده و همکاران (1391)، پیمانپاک و همکاران (1391)، رزمی و همکاران (1390)، خانی و همکاران (1390)، رحمانی و همکاران (1389)، شهرکی واحد و همکاران (1389)، ویسی و همکاران (1387)، کافی و موسوی (1386)، کبیرزاده و همکاران (1386)، عقیلینژاد و همکاران (1386)، هاشمزاده و همکاران (1379) و عاطف وحید و همکاران (1379) همسو میباشد. تاوسون، الکوند و وان-هانسون (2012) نشان دادند که احساس مسئولیت اخلاقی، مهارت، کنترل عصبانیت و رفتارهای خشونت بار در حین انجام وظایف، با استرس مرتبط هستند. لاندا (2008) همسو با یافتههای پژوهش حاضر نشان داد که بین استرس و سلامت رابطه معناداری وجود دارد و با افزایش فشار شغلی، نارضایتی زناشویی نیز فزونی مییابد. همچنین نتایج مطالعات وانگ، کنگ و چیر (2011) که به دنبال مطالعه خود بر روی وضعیت سلامت روانی، استرس شغلی را به عنوان یک عامل بسیار مهم در ایجاد اختلالات روانی معرفی کردهاند، با یافتههای پژوهش حاضر همسو میباشد.
برای تبیین این نتیجه میتوان عنوان داشت که استرس شغلی باعث کاهش قدرت سازگاری، احساس خستگی جسمی و تحلیل منابع هیجانی و عاطفی در افراد شاغل میشود و این مسأله از یکسو واکنشهای منفی، عیبجویانه و یا بسیار شخصی نسبت به سایر افراد در تعاملات روزانه و در محیط کار را به دنبال دارد (استوری و رپتی، 2006) و از سوی دیگر، در صورت ادامه این شرایط و تداوم احساسات و هیجانات منفی و مخرب در فرد، این هیجانات، سلامت روان فرد هدف قرار داده و منجر به کاهش سلامت روانی خواهد شد. به طور کلی، در تبیین این نتایج میتوان گفت عوامل فشارزای محیط کار همچون کمبود منابع حمایتی، حجم کاری زیاد، تعارض با همکاران و مواجهه با مشکلات مراجعین (شهرکی واحد و همکاران، 1389)، با افزایش سطح اضطراب، ایجاد تغییرات در سیستم قلبی-عروقی، غدد درونریز و سیستم ایمنی بدن (سارافینو، ترجمه شفیعی و همکاران، 1392) و کاهش قدرت سازگاری افراد موجب بروز خستگی جسمانی و روانی، پیدایش نشانههای رفتاری از جمله غیبت از کار، ترک خدمت و افزایش حادثههای ناشی از کار (راس و التمایر، ترجمه خواجهپور، 1385) و بروز نشانههای روانی و جسمی مانند افسردگی، اختلالات اضطرابی، اختلال خواب (علوی، جنتیفرد و داوودی، 1388)، زخمهای گوارشی، افزایش فشارخون، بیماریهای قلبی (منصور، ملاشریفی و خشور، 1389) ناراحتیهای معدهای-رودهای، سردرد، ناراحتیهای تنفسی و بیماریهای پوستی (راس و التمایر، ترجمه خواجهپور، 1385) شده و سلامت جسم و روان کارکنان را به خطر میاندازد. از سوی دیگر، برخورداری از سلامت روان یکی از عوامل مهارکنندهی اثرات منفی استرسزای شغلی است و یکی از ویژگیهای افراد مقاوم در برابر رویدادهای استرسزا، برخورداری از سلامت روان میباشد (شهرکی واحد و همکاران، 1389). در واقع میتوان گفت، هر چه سطح سلامت روان افراد پایینتر باشد، مواجهه با استرسهای شغلی با دشواری بیشتر و اثرات آن به مراتب مخربتر خواهد بود. در تبیینی دیگر از نتیجهی پژوهش حاضر طبق نظر بندورا (1996) هنگامی که افراد در معرض استرس هستند، آنهایی که در مواجهه با مشکلات خود را توانمند و کارآمد میدانند، تلاشهای بیشتری برای مقابله و کنار آمدن با مشکلاتشان انجام میدهند ولی، افرادی که در رویارویی با مشکلات خود را ناتوان و ناکارآمد میدانند، به آسانی تسلیم میشوند و احساس افسردگی، اضطراب و ناامیدی میکنند.
2-1-5- بحث در مورد فرضیه دوم پژوهش
فرضیهی دوم پژوهش پیشنهاد میدهد که: “بین استرس شغلی و راهبردهای مقابله با استرس رابطه وجود دارد.”. برای بررسی این فرضیه، دادهها به کمک روش آماری تحلیل رگرسیون خطی با مدل همزمان، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. بر طبق نتایج، استرس شغلی پیشبینی کنندهی منفی راهبردهای مسألهمدار و پیشبینی کنندهی مثبت راهبردهای هیجانمدار میباشد؛ این در حالی بود که بین استرس شغلی و راهبردهای اجتنابمدار رابطهای مشاهده نشد. همچنین یافتهها نشان داد که ابعاد استرس شغلی قادر به پیشبینی تغییرات مربوط به راهبردهای مسألهمدار و هیجانمدار میباشد اما قدرت پیشبینی کنندگی راهبردهای اجتناب مدار را ندارد. بنابراین فرضیه دوم پژوهش تأیید میگردد. با توجه با یافتهها استرس شغلی و ابعاد آن اثر منفی بر راهبردهای مقابله با استرس مسأله مدار و اثر مثبت بر راهبردهای هیجانمدار دارند. نتایج به دست آمده از این پژوهش با نتایج پژوهشهای چن و همکاران (2009)، میکی (2006)، هیلی و مک کی (2000)، آگوس (1995)، شفیعی سروستانی و شجاعتی (1387) همسو میباشد.
در تبیین یافتهها راهبرد مسألهمدار به دلیل ریشهیابی عامل استرس و برخورد منطقی با آن، سپری در برابر استرس برای سلامت روان است اما راهبرد مقابلهای هیجانمدار، فشار روانی را به طور موقت کاهش میدهد و یا تنها نشانههای استرس را از بین میبرد در حالی که عامل استرس همچنان پابرجاست و تأثیرات آن به گونهای دیگر و در جای دیگر احتمال بروز دارد. به عبارتی دیگر، راهبرد مقابلهای مسألهمدار، شیوهای شناختی برای مقابله با مسائل است، این یافته نشان میدهد که میزان استفاده از برخورد منطقی با عامل استرسزا میتواند میزان سلامت روان را برآورد کند و بنابراین استفاده از راهبرد مقابلهای مسألهمدار احساس کنترل و تسلط بر شرایط را به فرد انتقال میدهد که از این جهت بر بهبود سلامت روان تأثیر میگذارد. همچنین استفاده از راهبرد هیجانمدار موجب تعدیل هیجان شده و ممکمن است نشانهها را از بین ببرد اما عامل استرس را حذف نمیکند بنابراین میتواند به طور نامشهودی منجر به اختلال در سلامت شود بنابراین استفاده کمتر از این راهبرد میتواند افزایش سلامت روان را پیشبینی کند. همچنین در تبیینی دیگر در مورد یافتههای این پژوهش میتوان عنوان داشت که روشهای مقابله مؤثر منجر به تعدیل استرس افراد شده و به دنبال آن عملکرد بهتر افراد افزایش مییابد. از آنجایی که مقابله مسألهمدار ریشهیابی و برخورد منطقی با استرس میباشد (لازاروس و فولکمن، 1984؛ به نقل از ونبرکل، 2009)، میتواند تأثیری ماندگارتر و مؤثرتری بر عملکرد شغلی داشته باشد و این تأثیر مثبت میتواند سلامت روان را برای فرد شاغل به ارمغان آورد.
نتایج این پژوهش نشان میدهد که سلامت روان ارتباط معنیداری با راهبردهایی که افراد برای مقابله با استرسشان استفاده میکنند، دارد میتوان به اهمیت تأثیر راهبردهای مقابلهای در افزایش و کاهش سلامت روان افراد پی برد. در این میان یافتهها نشان داد که مقابله مسألهمدار به دلیل برخورد منطقی با عامل یا عوامل استرسزا میتواند راهبرد مؤثر و پایدارتری باشد اما مقابله هیجانمدار به دلیل ناپایدار بودن و کاهش موقت فشار روانی چنین تأثیری ندارد.
3-1-5- بحث در مورد فرضیه سوم پژوهش
فرضیهی سوم پژوهش پیشنهاد میدهد که: “بین راهبردهای مقابله با استرس و سلامت روان با کنترل استرس شغلی رابطه وجود دارد.”. برای بررسی این فرضیه، دادهها به کمک روش آماری تحلیل رگرسیون خطی با مدل همزمان، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. بر طبق نتایج، راهبردهای مقابلهی مسألهمدار و هیجانمدار قادر به پیشبینی سلامت روان میباشند. بنابراین فرضیه سوم پژوهش تأیید میگردد. راهبردهای مقابلهای اجتنابمدار قادر به پیشبینی سلامت روان نمیباشد که در این زمینه فرضیه رد میگردد. همچنین در این مدل، استرس شغلی قادر به پیشبینی سلامت روان آزمودنیها نمیباشد. بنابراین راهبردهای مقابلهای مسألهمدار، هیجانمدار با کنترل استرس شغلی، قادر به پیشبینی تغییرات مربوط به رضایت شغلی آزمودنیها میباشند. یکی از نکات مهم که در تحلیل مدل مطرح شده اهمیت دارد، کاهش اثرات استرس شغلی یا به عبارتی متغیر برونزا با ورود راهبردهای مقابله با استرس به تحلیل است به طوری که با ورود راهبردهای مقابله با استرس به تحلیل، اثرات مستقیم استرس شغلی بر سلامت روان کاهش یافته است، به طوری که اثر مستقیم تقلیل یافته استرس شغلی بر سلامت روان معنادار نیست. در این موارد راهبردهای مقابله با استرس دارای سهم واسطهگری نسبی به عنوان میانجی رابطهی استرس شغلی و سلامت روان است. نتایج به دست آمده از این پژوهش با نتایج پژوهشهای تاثور و تانگ (2012)، اندروز و ون (2009)، لامبرت و لامبرت و میسا (2004)، بهروزیان و همکاران (1388)، غضنفری و قدمپور (1387)، کافی و موسوی (1386) و عقیلینژاد و همکاران (1386) همخوانی دارد.
در تبیین این فرضیه مشخص شده است که انتخاب راههای مقابله مناسب در برابر فشارهای روانی، میتواند از تاثیر تنیدگی بر سلامت روانی فرد بکاهد و به سازگاری روانی منجر شود. از طرفی، در نظریه مکانیزمهای دفاعی با نحوه مقابله به عنوان خصوصیت شخصیتی برخورد شده است (قریشیراد، 1389) که نتیجهی به دست آمده از این پژوهش را قابل توجیه میسازد. همچنین میتوان ذکر کرد که طبق مدل فولکمن و لازاروس (1984؛ به نقل از غضنفری و قدم پور، 1387) در فرآیند مقابله، مهارتهای شناختی برای حل مشکل مورد استفاده قرار میگیرند. فرد با به کار بستن سبک مقابله کارآمد مسئله مدار از مهارتهای شناختی برای حل مساله استفاده میکند. بر این اساس راههای مقابله با مشکل مستقیماً بررسی میشوند و معمولاً با یافتن راهحلهای مناسب برای مشکل رضایت روانشناختی حاصل میشود. از سوی دیگر این وضعیت باعث نظم و انسجام فکری میشود و آشفتگی هیجانی را کاهش میدهد. در سایه انسجام فکری و آرامش هیجانی به دست آمده منبع استرس نیز بهتر شناسایی میگردد و ممکن است قابل کنترل ارزیابی شود. شناخت منبع کنترل از یک سو و قابل کنترل ارزیابی کردن آن از سوی دیگر به افزایش سلامت روانی کمک میکند. همچنین شناخت منبع استرس از طریق افزایش اعتماد به نفس، اضطراب و آشفتگی را کاهش میدهد و باعث بهبود وضعیت سلامت روانی میشود که نتیجه آن افزایش رضایت شغلی خواهد بود. بر عکس استفاده از راهبرد هیجان مدار، فرد را از درگیری مستقیم و موثر با مشکل بازمیدارد و توانمندی او برای حل مشکل را کاهش میدهد. این وضعیت باعث اختلال در انسجام فکری و آشفتگی هیجانی میشود و سلامت روانی را کاهش میدهد. آشفتگی فکری و هیجانی امکان شناخت صحیح منبع استرس را نیز به تحلیل میبرد و سلامت روانی را به صورت منفی تحت تاثیر قرار میدهد. بنابراین میتوان گفت در زمینه رابطه راهبردهای مقابلهای و سلامت روان، میتوان گفت که استرس شغلی در یک تعامل دوطرفه از سویی از نتایج انتخاب و استفاده از راهبردهای مقابلهای موثر و متناسب با تغییر و تنش محسوب میگردد و از سوی دیگر خود زمینه ساز فضای روانی سالمی است که در پرتو آن شناخت صحیح و ارزیابی درست موقعیت تنشزا جهت انتخاب راهکار مقابلهای موثر، میسر میگردد که این باعث میگردد رضایت شغلی فرد دستخوش تغییرات منفی نگردد و در نتیجه سلامت روانی فرد دچار چالش نگردد.
4-1-5- بحث در مورد فرضیه چهارم پژوهش
فرضیهی چهارم پژوهش پیشنهاد میدهد که: “راهبردهای مقابله با استرس دارای نقش واسطهای در ارتباط بین استرس شغلی و سلامت روانی میباشد.”. برای بررسی این فرضیهها، دادهها به کمک روش آماری تحلیل رگرسیون خطی با مدل همزمان، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. بر طبق نتایج، ترکیبی خطی از استرس شغلی، راهبرد مقابله با استرس مسألهمدار و راهبرد مقابله با استرس هیجانمدار، سلامت روان کارکنان را پیشبینی مینماید که در این میان استرس شغلی بر سلامت روان هم اثر مستقیم و هم اثر غیرمستقیم داشته است. همچنین ترکیبی خطی از ابعاد استرس تضاد شغل و ابهام نقش، راهبرد مقابله با استرس مسألهمدار و راهبرد مقابله با استرس هیجانمدار، سلامت روان کارکنان را پیشبینی مینمایند که در این میان استرس تضاد شغل بر سلامت روان هم اثر مستقیم و هم اثر غیرمستقیم داشته است. همچنین استرس ابهام نقش نیز بر سلامت روان هم اثر مستقیم و هم اثر غیرمستقیم داشته است. لازم به ذکر است که با مقایسه ضرایب مسیر استرس شغلی در شکل 1-4 با شکل 5-4 و با کاهش ضرایب مسیر مستقیم استرس شغلی به سلامت روان (از 26/0 در دیاگرام 1-4 به 11/0 در دیاگرام5-4) متغیر راهبردهای مقابله با استرس (مسألهمدار و هیجانمدار) دارای نقش واسطه ای در رابطه بین استرس شغلی و سلامت روان در نظر گرفته میشوند. همچنین با مقایسهی ضرایب مسیر ابعاد استرس شغلی (تضاد شغل و ابهام نقش) در شکل 2-4 با شکل 6-4 و با کاهش ضرایب مسیر مستقیم استرس تضاد شغل به سلامت روان (از 18/0 در دیاگرام 2-4 به 12/0 در دیاگرام 6-4) و با کاهش ضرایب مسیر مستقیم استرس ابهام نقش به سلامت روان (از 21/0 در دیاگرام 2-4 به 11/0 در دیاگرام 6-4)، متغیر راهبردهای مقابله با استرس (مسألهمدار و هیجانمدار) دارای نقش واسطه ای در رابطه بین ابعاد استرس شغلی (تضاد شغل و ابهام نقش) و سلامت روان در نظر گرفته میشوند. بنابراین فرضیه چهارم پژوهش تأیید میگردد و نتیجه گرفته میشود که راهبردهای مقابلهای دارای نقش واسطهای در ارتباط بین استرس شغلی و سلامت روان کارکنان میباشد.
نتایج حاصل از تحلیل ها نشان دادند استرس شغلی میتواند به دو شیوه بر سلامت روان کارکنان تاثیر بگذارد: اول به شیوهی مستقیم و دوم با واسطهی شیوه مقابلهای مسألهمدار و هیجانمدار. در خصوص اثر مستقیم استرس شغلی بر سلامت روان در تبیینهای قبل بحث شده است. اما جهت تبیین نقش واسطهای شیوه مقابلهای مسألهمدار و هیجانمدار مطالب زیر ارائه میگردد.
در تبیین نقش واسطهگری راهبردهای مقابلهای مسألهمدار در رابطهی بین استرس شغلی و سلامت روانی میتوان گفت در افرادی که از سبک مقابله مسألهمدار استفاده میکنند، سطح تنش پایین است و پایین بودن سطح تنش هیجانی باعث میشود که فرد در سایه آرامش روانی بهتر بتواند از مهارتهای شناختی و پویایی برای مقابله با مشکل استفاده کند و در نتیجه به رضایت بیشتری دست یابد و به سلامت روان بالاتری برسد. همچنین در تبیین این یافته میتوان گفت افرادی که از سبک مقابله مسألهمدار استفاده میکنند، سطح تنش پایین است و پایین بودن سطح تنش هیجان باعث میشود که فرد در سایه آرامش روانی بهتر بتواند از مهارتهای شناختی و پویایی برای مقابله با مشکل استفاده کند و در نتیجه به رضایت بیشتری دست یابد و به سلامت روان بالاتری برسد بنابراین نقش واسطهگری سبک مقابله مسألهمدار در رابطهی بین استرس شغلی و سلامت روانی توجیه میگردد. همچنین در تبیین نقش واسطهگری راهبردهای مقابلهای هیجانمدار در رابطهی بین استرس شغلی و سلامت روانی میتوان گفت از آنجا که مقابله هیجانمدار بهترین گزینه برای اداره واکنش به استرسورهایی است که افراد نمیتوانند آنها را کنترل کنند، استفاده از آنها در بعضی موقعیتها اجتناب ناپذیر است و میتوان گفت استفاده از آنها میتواند راهی برای فرار از اثرات ناشی از استرس باشد؛ زیرا مقابله هیجانمدار به دنبال کاهش احساسات منفی مرتبط با استرسور (آدمیرال، کورتاگن و ووبلز، 2000؛ فولکمن و لازاروس، 1980 به نقل از ونبرکل، 2009) برای کنترل واکنشهای خود است اما این افراد سعی نمیکنند مشکلات زیربنایی را حل کنند یا راهبرد منطقی استفاده کنند (کالات، ترجمه، سیدمحمدی 1392). بنابراین، فرد برای کاهش احساسات منفی و فرار از استرس به این نوع راهبردها روی آورده و از طرفی استفاده از این راهبرد نمیتواند مؤثر واقع شود چون منطق و شناخت فرد هنوز نتوانسته استرس ناشی از شغل را بپذیرد و این باعث میگردد سلامت روانی فرد با چالش مواجه گردد.
از سوی دیگر، انکار و انفعال دو ویژگی کسانی است که از سبک مقابله هیجانمدار استفاده میکنند، انکار موقعیت استرسزا به رفتار اجتنابی و انفعال در مقابله با موقعیت استرسزا و ناتوانی در به کارگیری توانمندیهای بالقوه و ابتکار عمل فرد منجر میشود و با کاهش اعتماد به نفس فرد بر مشکلات و نارضایتیها میافزاید و در نتیجه سلامت روان فرد را کاهش میدهد، لذا میتوان رابطه منفی این دو متغیر را توجیه کرد.
در نهایت با توجه به موارد مطرح شده پیشبینی سلامت روان با توجه به میزان استرس شغلی و استفاده از راهبردهای مقابلهای مسألهمدار و هیجانمدار منطقی به نظر میرسد که البته این حقیقت به وسیلهی یافتههای آماری این پژوهش تأیید شد.