دانلود پایان نامه

7. قرن هفدهم (عصر خرد) و قرن هجدهم (دوران روشنگری)، استدلال و روش، علمی، سرانجام بر خرافه گرایی به عنوان طرق ابتدایی شناخت رفتار انسان فائق آمد. باروخ اسپینوزا فرایندهای روانشناختی درونی را به همان اندازه که فرایندهای طبیعی قابل مشاهده مستقیم اند دارای ارزش بررسی علمی دانست. در همین زمان اعتقاد به این که روان رنجوری معلول نواقص جسمانی است کماکان پابرجا بود و همین امر به نظریه ی فرانس آنتوان مسمر در مورد مغناطیس حیوانی و نهایتاً کاربرد هیپنوتیزم در درمان مشکلات روانشناختی منجر گشت.
8. جنبش معطوف به درمان انسانی تر بیماران روانی با کارهای فیلیپ پینل شروع می شود که در فرانسه شیوه درمان اخلاقی خود را در اواخر قرن هجدهم گسترش داد. ویلیام هون و جورج گروئیک شانک پرچمدار مبارزه در جهت واداشتن دولت به تجدیدنظر در شرایط بیمارستان «بتلهیم» لندن در سال 1815 بودند. بنجامین راش و دوروتادیکس و کلیفورد بیرز جنبش اصلاحی امریکا را رهبری کردند.
دیدگاه های روانشناختی در مقابل دیدگاه های عضوی
1. علل رفتار غیرعادی محرز نشده است و مناقشه بر سر اهمیت نسبی کنش بدن و جسم و تجارب روانشناختی کماکان ادامه دارد. تاکید قرن هجدهم بر تفکر منطقی، پاسخش پافشاری طرفداران نظریه رمانتیک بر نقش افکار غیرمنطقی بود.براساس نظریه یوهان کریستین هینروث بیماری روانی معلول تعارضات درونی بین تکانش های غیرقابل قبول واحساس گناه حاصل از آن تکانش ها بود.
2. ویلهلم گریسینگر که جستجوی علل بدنی برای پریشانی های روانی را رهبری می نمود، می گفت « بیماری های روانی بیماری های مغز هستند». امیل کراپلین نیز بر اهمیت علل عضوی تاکید داشت. اما خدمت عمده وی ارائه نظام طبقه بندی برای اختلالاتی بودکه منجر به بستری شدن می شوند. ژان مارتین شارکو به علل عضوی معتقد ماند لیکن بیمارانش را با چشم انداز روانشناختی درمان کرد. اول بار پیرژانه بود که مشاهده کرد هیستری در پاسخ به رویدادهای آسیب زای گذشته ایجاد می شود و بیمار در حالت هیپنوتیزم می تواند آنها را بیاد بیاورد.
زمینه فراهم است
در هر دوره ،شیوه نگرش به افراد غیرعادی بازتابی است از پویایی های اجتماعی همان زمان یعنی ارزشها و تعصبات مسلط جامعه. خط مشی های درمان رفتار غیرعادی تحت تأثیر ملاحظات و اولویت های افکار عمومی قرار دارد.
ملاک های قانونی
ممکن است تصور شود نظام های قانون گذاری، که مسئول تصویب قوانین درمان اجباری برای اشخاصیا ند که رفتار نابهنجار از خود بروز می دهند، در مورد تعریف رفتار نابهنجار توافق دارند اما در کشورهای مخلتف قوانین متفاوتی وجود دارد؛ برای نمونه، قانون بهداشت روانی در بریتانیا در سال 1983 رفتار نابهنجار را چنین تعریف می کند: «بیماری روانی وقفه در رشد یا رشد ناقص ذهن، اختلال روان دردمندی و هر اختلال یا ناتوانی ذهنی دیگری است.»
از بیماری روانی تعریف بیشتری به عمل نیامده است؛ بلکه این مسئله به قضاوت متخصصان در درمان چنین اختلالاتی گذاشته می شود. درتعریف مذکور، عبارتی که زیر آن خط کشیده شده نیز بطور مشابهی ابهام دارد و موجب می شود تعریف کمی نامفهوم و گنگ باشد. «وقفه در رشد یا رشد ناقص ذهن» این گونه تعریف می شود: «اختلال شدید در هوش و کنش وری اجتماعی که با رفتار پرخاشگرانه ی نابهنجار و بی مسئولیتی شدید از طرف شخص همراه است.» اختلال جامعه ستیزی عبارت است از «اختلال یا ناتوانی پایدار ذهن (خواه شامل نقص اساسی در هوش باشد یا نباشد) که منجر به بروز رفتار پرخاشگرانه ی نابهنجار یا بی مسئولیتی شدید از جانب شخص می شود».
برخی از این تعاریف به انواعی از رفتارهای دردسرساز به حساب می آیند. برای مثال اختلال هوش (هرچند همیشه این گونه نیست)، اختلال در انجام وظایف اجتماعی، رفتارهای پرخاشگرانه ی نابهنجار و بی مسئولیتی قابل توجه. با این حال، کلمات توصیفی (مانند معیوب، نابهنجار و شدید) امکان قضاوت های ذهنی (غیر عینی) را گسترش می دهد. آنچه از نظر فردی، اختلال درکارکردهای اجتماعی قلمداد می شود، چه بسا از منظر فرد دیگری قابل قبول به حساب نمی آید. برای مثال مصرف افراطی الکل.
ملاک های آماری
در تلاش برای اشاره به موضوعاتی که پیشتر مطرح شد، ملاک های آماری براساس منحنی توزیع نرمال معرفی شده اند. اگر نمره میانگین جامعه و پراکندگی متوسط نمره ها از میانگین (موسوم به انحراف معیار) برای رفتاری مشخص باشد، می توان به کمک روش های ریاضی تعیین کرد که کدام نمره ها از میانگین فاصله ی بسیاری دارند. همچنین می توان نشان دادکه تعداد معدودی از افراد این نمره های دور از میانگین را کسب کرده اند. کسب چنین نمره ای را می توان نشانه ای از نابهنجاری به شمار آورد. برای نمونه، اگر نمره میانگین جامعه برای هوشبهر، 100 و انحراف معیار آن 15 باشد، می توان گفت که هوشبهر کمتر از 70 نابهنجار است، زیرا فقط 2% از جمعیت چنان نمره ای را کسب کرده اند.
مزیت این سیستم عینی بودن آن است، بدین معنی که طبقه بندی افراد فقط بر پایه ی نمره ی آزمون و بدون توجه به قضاوت متخصص بالینی انجام می پذیرد. اما این روش مشکلاتی نیز دارد؛ نخست آنکه کماکان این متخصص بالینی است که باید تصمیم گیرد کدام رفتارها در وهله ی اول باید اندازه گیری شوند و نقطه برش درکجا قرا رگیرد، یعنی چه مقدار انحراف پذیرفتنی است. مشکل دیگر این است که برای بسیاری از رفتارها مانند رفتار مسئولیت پذیری، ممکن است میانگین مشخصی در دست نباشد. همچنین نشان داده شده (برای مثال رابینز و همکاران، 1984) بسیاری از اختلالات روانی به لحاظ آماری تقریباً متداول اند. به تقریب یک سوم آمریکایی ها به بعضی از اشکال اختلال روانی در پاره ای از مراحل زندگی مبتلا می شوند. در بریتانیا شیوع اختلالات خلقی در طول عمر 15% است (هریسون و همکاران، 1998) و در مورد زنان در لندن این رقم فقط برای افسردگی از 70% تجاوز میکند (ببینگتون و همکاران، 1989). ضعف نهایی ملاک های آماری این است که ارزش ها را درنظر نمی گیرد (حداقل در حوزه ی نظری). بسیاری از افراد با متوسط جامعه که مطلوب تلقی می شود، فاصله دارند، اما با درنظر گرفتن ارزش های جامعه نابهنجار تلقی نمی شوند. برای مثال اعضای بعضی از گروهک ها و فرقه ها را نمی توان نابهنجار به حساب آورد.
ملاک های انحراف از هنجار
این رویکرد به جای میانگین، هنجارهای موجود در جامعه را به عنوان ملاک تعیین نابهنجاری درنظر می گیرد. آنچه اهمیت دارد، این است که آیا فرد به روش های مورد انتظار جامعه رفتار می کند یا نه. بدین ترتیب، افسردگی که از لحاظ آماری خیلی شایع است، به این دلیل نابهنجار محسوب می شودکه مورد انتظار نیست (به استثنای موقعیت های خاص مانند فوت نزدیکان و آنهم فقط برای دوره ی زمانی معین).
مشکل اینجاست که هنجارها بین فرهنگ ها و حتی درون فرهنگ ها و گروه ها در زمان های گوناگون متفاوت اند. برای مثال در پاره ای از جوامع مانند زولو ، توهم ها و فریادزدن در خیابان رفتاری بهنجار محسوب می شوند. لندرین (1991)، سندرمی موسوم به «درپتومانیا» را شناسایی کرد که اختلال شناخته شده ای در آمریکا شد. این اختلال عبارت بود از تمایل بردگان به فرار از ارباب هایشان. همجنس گرایی نمونه ی خوبی از رفتاری است که در جامعه ی ما (منظور جامعه ی آمریکاست) دیگر نابهنجار قلمداد نمی شود و در نزد سایر فرهنگ ها مانند سرخ پوستان موهاوی رفتاری پذیرفتنی است (گراس ، 1992).
بنابر نظر برخی مولفان (مانند ساس ، 1971)، تاکید بر هنجار می تواند برای توجیه شکنجه و آزار گروه های اقلیت بکار رود. برای مثال، جماهیر شوروی متهم شده بود که با مخالفان سیاسی به گونه ای رفتار می کرد گویی که آنان دچار اختلال روانی بودند. آشکارا، در پتومانیا، نشانگانی تلقی می شودکه در خدمت اهداف دسته ای از گروه های اجتماعی است که مایل به سرکوب دیگران می باشند.
ملاک های بهداشت روانی
جاهودا (1958)، ملاک هایی را برای سلامت روانی پیشنهادکرد. به جای تمرکز بر رفتارهای نامطلوب (چنانچه در سایر رویکردهایی که در اینجا بحث شد قابل مشاهده است)، فهرست او شامل ویژگی ها و رفتارهای مطلوب است. بدین ترتیب نابهنجاری، یعنی نبود مواردی که وی مشخص می کند این ملاک ها به شرح زیرند:
1. نبود بیماری روانی
2. توانایی درون نگری ، آگاهی از آنچه انجام می دهیم و چرایی آن.
3. رشد، تحول و خودشکوفایی (بالفعل سازی توان ها و استعدادها)
4. یکپارچگی و انسجام جنبه های متفاوت شخص (برای مثال توازن بین نهاد ، من و فرامن در نظریه فروید)
5. توانایی مقابله با فشار روانی.
6. خودمختاری، توانایی زندگی بطور مستقل
7. مشاهده ی جهان به همان صورتیکه در واقعیت وجود دارد.