دیدگاه شناختی اجتماعی و تئوری یادگیری اجتماعی

یادگیری مشاهدهای از طریق فرآیندهای نمادین در حین تماشای فعالیتهای الگو و قبل از ابراز پاسخ، رخ میدهد و ضرورتاً متضمن تقویت بیرونی نیست. البته این بدان معنی نیست که تماشای فعالیتهای الگو به تنهایی برای ایجاد یادگیری مشاهدهای کافی است. هر تحریکی که فراروی افراد قرار میگیرد، ضرورتاً مورد مشاهده قرار نمیگیرد و حتی اگر هم مورد مشاهده قرار گیرد، آنچه ثبت میشود بسیار ناپایدار است.
تقویت در یادگیری مشاهدهای نقش دارد، اما اساساً به عنوان یک پیشآیند و نه یک تأثیر پسآیند. پیشبینی تقویت یکی از چند عاملی است که میتواند بر آنچه مورد مشاهده قرار میگیرد و یا نمیگیرد، نافذ افتد. اطلاع از این که یک رفتار مشخص الگو پیامدهای ارزشمند و مؤثر دارد یا به تنبیه مؤثر منجر میشود، میتواند موجب افزایش توجه مشاهدهگر به کنشهای الگو و در نتیجه افزایش یادگیری مشاهدهای گردد. در نظریه شناختی اجتماعی، تقویت بیشتر به عنوان امری تسهیل کننده در نظر گرفته میشود تا یک شرط لازم (بندورا،1372).
در نظریه شناختی اجتماعی، رفتارها بر اساس سه سیستم تنظیمی کسب میشوند و باقی میمانند. بعضی از الگوهای پاسخ تحت کنترل محرکهای خارجی هستند. پاسخگویی خودکار مانند واکنشهای قلبی عروقی و رفتار هیجانی میتوانند تحت کنترل رویدادهای محیطی باشد. رفتار نیز احتمال دارد از طریق محرک محیطی و به وسیله تداعی با تقویت کنندهها تنظیم گردد.
دومین سیستم کنترل رفتار فرآیند بازخوردهای پاسخ است که عمدتاً در شکل پیامدهای تقویت کننده میباشد. رفتارها میتوانند به وسیله نتایج فوریشان ادامه یابند یا حذف گردند. این نتایج میتوانند به وسیله تجارب حسی رفتار، نتایج نمادین یاعینی و یا واکنشهای خودارزیابی فراهم آیند.
سومین و مؤثرترین مکانیزم تنظیمی از طریق فرآیندهای واسطهای مرکزی عمل میکند. در این فرآیند درون داد سطوح محرکها، کدگذاری و سازمانبندی میشوند. در این مکانیزم فرضیه آزمایی قوانینی که باعث پاداش یا تنبیه میشود رشد مییابد و این قوانین درونی عملکرد مناسب را در موقعیتهای خاص رهبری میکند.
بنابراین در این سیستم فرد نه از طریق تاریخچه درونی به حرکت در میآید و نه واکنشگر منفعل محیط خارجی است. بلکه کارکرد روانشناختی شامل تعامل متقابل شخص با رفتار و محیط است (بندورا،1969 و بندورا،1991).
در نظریه شناختی اجتماعی تاکید زیادی بر متغیرهای روانشناختی که کنترل قوی بر رفتار دارند، میشود. اما به تعیین کنندههای ژنتیک، بیوشیمی و نوروفیزیولوژی رفتار نیز توجه میشود (بندورا،1969).
2-33.دیدگاه عاملی از شخصیت
2-33-1.عاملیت انسانی
در دیدگاه شناختی اجتماعی، افراد منحصراً واکنش دهنده منفعل نسبت به رویدادهای بیرونی نیستند بلکه خود سازماندهنده، فعال و خودگردان هستند. افراد قدرت دارند که با فعالیتهای خود در تولید نتایج خاص تأثیر بگذارند (مدوکس 1995).
در تئوری یادگیری اجتماعی شخص عامل تغییر است. این تئوری تأکید بر توانایی انسان برای عمل و تغییر رفتارهای خود راهبری شده دارد. عاملیت انسانی به اعمالی که با قصد و به طور ارادی انجام میشود اطلاق میگردد. به طور خلاصه میتوان گفت قدرت شروع به عمل با هدفی مشخص خصوصیت اصلی عاملیت انسانی است. البته عاملیت انسانی بدون در نظر گرفتن پیامد مطرح میشود، زیرا پیامدها خصوصیات اعمال عاملیت انسانی را مشخص نمیکنند. اعمال زیادی با باور به این که پیامدهای خاصی به باز خواهند آورد صورت پذیرند لیکن پارهای از مواقع پیامدهایی را موجب میشوند که مورد نظر نبودهاند(بندورا 1997).
اعتقاد به کارآمدی فردی عنصر کلیدی در عاملیت انسانی است. اگر مردم باور نداشته باشند که میتوانند و قدرت آن را دارند که نتایجی را به بار آورند، سعی نخواهند کرد تا کاری انجام دهند. برای آنکه موفق به شکلدهی مسیر خودمان باشیم میبایست در مورد توانمندیهایمان قضاوت کنیم، اثرات احتمالی رفتارهایمان را و همچنین فرصتهای اجتماعی فرهنگی را مشخص کنیم تا مطابق آن رفتارهایمان را تنظیم نمائیم (بندورا 1999).
فرآیندهای تفکر فقط نتایج فرآیندهای ذهنی نیستند، بلکه این فرآیندها به نوبه خود تأثیر گذارند. به عنوان مثال یک مجموعه از فعالیتهای حسی، ادراکی و گردآوری اطلاعات باعث ایجاد قضاوت کارآمدی شخصی میشود. اما هنگامی که این فرآیند به انجام رسید باور کارآمدی به نوبه خود امیال را تنظیم نموده و امیال، انتخاب گزینههای رفتاری شروع به کار، ارائه آن و انجام واکنشها را تنظیم مینماید. فکر انسانی تولید کننده خلاق و فعال بوده و فقط واکنشگر نمیباشد(بندورا 1982).
در تئوری شناختی اجتماعی، افراد عمل کنندههای فعال هستند و نه فقط با محرکات مواجه میشوند بلکه محیط را کشف میکنند، دستکاری میکنند و بر آن تأثیر میگذارند.
به طور کلی در نظریههای شخصیت، نظریههای مبنی بر خود به عنوان عامل و خود بهعنوان موضوعمورد قبول است. نظریه اجتماعی شناختی این دوگانگی را رد میکند و معتقد است که خود به دو قسمت عامل و موضوع تقسیم نمیشود بلکه انسان به طور همزمان هم عامل و هم موضوع است. او در حالی که بر روی محیط اثرگذار است خود نیز از آن تأثیر میپذیرد (بندورا 1999).
2-33-2.عاملیت انسانی و مشخص نمودن اهداف
یکی از مشخصههای انسانی، توانایی دوراندیشی و تفکر در مورد آینده میباشد. افراد به سادگی به تأثیرات محیطی واکنش فوری نشان نمیدهند و همینطور به طور مکانیکی به وسیله گذشته خود هدایت نمیشوند. رفتار فرد هدفمند است و با تفکر در موردآینده تنظیم میگردد. افراد نتیجه فعالیت خود را پیشبینی میکنند، اهدافی برای خود ترتیب میدهند و فعالیتهایی را برنامهریزی میکنند تا نتایج مطلوبی را به دست آورند. آنها در خود جهت بخشی هستند که آنان را قادر میسازد کنترلهایی را بر روی افکار، احساسات و فعالیتها داشته باشند. کارکرد روانی اجتماعی بوسیله تعامل تأثیرات درونی و منابع خارجی صورت میپذیرد (مدوکس،1991).
توانایی فعالیت هدفمند و ارادی ریشه در فعالیت نمادین دارد. وقایع آینده نمیتوانند سبب انگیزه و فعالیت کنونی باشند، زیرا مستلزم آن است که بگوییم معلول جلوتر از علت است. اما به وسیله نمود شناختی آن در زمان حال، وقایع آینده به انگیزه و تنظیم کننده رفتار تبدیل میشوند. فعالیت به وسیله اهداف برانگیخته و هدایت میشوند و تفکر در مورد آینده از طریق مکانیزم خودگردانی، به مشوق و راهنما برای فعالیت تبدیل میشود (بندورا،1999).
به نظر بندورا(1989) افراد در ابتدا فعالیت خود را به سوی تلاش بر اساس پیشبینیهای تخمینی موفقیت متمرکز میکنند و بازخوردها، سازگاری بعدی را جهت تلاش برای رسیدن به نتایج دلخواه ایجاد میکنند. بعد از اینکه افراد معیارهای خود را به دست آوردند، آنانی که حس اثرمندی قوی دارند معیارهای بالاتری برای خود ایجاد میکنند. چالشها انگیزه جدیدی برای مهارت و چیرگی ایجاد میکنند. انگیزه شناختی که بر اساس سیستم هدفگذاری است دارای سه واسطه است:
1)خودارزیابی عاطفی
2)خوداثرمندی برای رسیدن به هدف
3)سازگاری مجدد معیارهای درونی
افراد در جستجوی ارضای خود از طریق تحقق اهداف ارزشمند هستند و برای این کار تلاشهایشان را قویتر میسازندوهمچنین خودکارآمدی نیز نقش مؤثر در تنظیم اهداف دارد. براساس باور کارآمدی است افراد انتخاب میکنند چه چالشهایی را عهدهدار شوند، چه مقدار تلاش برای آن صرف کنند و چه مقدار در رویارویی با مشکلات استقامت کنند. زمانیکه برای رسیدن به معیارها مشکلاتی وجود دارد، آنهایی که از تواناییهای خود مطمئن هستند تلاش و استقامت خود را افزایش میبخشند. در حالی که افرادی که دارای شک و تردید نسبت به خود هستند، به آسانی در مقابل شکست ناامید میشوند. و بالاخره اهدافی که فرد در ابتدا برای خود تعیین میکند در ارتباط با الگو و سطح پیشرفتی که حاصل میکند تغییر میکند. فرد ممکن است اهداف اولیه خود را نگاه دارد یا ممکن است سطح آن را پایین بیاورد و یا حتی اهداف چالش برانگیزتری را تعیین کند و اینبدان معنا است که فرد بر اساس موفقیتهای خود در رسیدن به اهداف، آنها را مجدداً سازگار میکند (بندورا،1982).
2-33-3.عاملیت انسانی و نتایج مورد انتظار