درماندگی آموخته شده و بیماران اسکیزوفرنی

الگوی روان پویشی
براساس نظریات فروید، همه ما به دلیل برخورد اجتناب ناپذیر بین غرایز (که بخشی از شخصیت موسوم به «نهاد» نماینده ی آن است) و تقاضاهای اجتماع (که بخشی از شخصیت به نام «فرامن» نماینده ی آن است) تا حدودی نابهنجار هستیم. بویژه امیال جنسی و نحوه ی برخورد با آنها در مسیر رشد می تواند منجر به ایجاد تعارض هایی در ذهن ناهشیار شود. اگرچه ما ممکن است از این تعارض ها بی اطلاع باشیم، اما آنها تاثیری چشمگیر بر رفتار ما دارند. حد واسط بین نهاد و فرامن بخش سوم شخصیت یعنی «من» را تشکیل می دهد. ممکن است «من» درنتیجه ی فشارهای وارده از جانب سایر ارکان شخصیت دستخوش تشویق و اضطراب شود.
من، دارای سازو کارهای دفاعی متعددی است (مانند واپس زدن افکار مشوش کننده به درون ذهن ناهشیار) که می تواند آنها را به منظور محافظت از خود در برابر این اضطراب بکار بندد. قدرتمندی ساز و کارهای دفاعی من است که مشخص میکند فرد مشکلات روانی را تجربه خواهد کرد یا نه. در این دیدگاه، به افسردگی به عنوان پیامد از دست دادن زودهنگام یکی از والدین نگریسته می شود. این فقدان ممکن است عینی (برای مثال در داغدیدگی) یا ذهنی (برای مثال زمانیکه فرد احساس حقارت می کند یا احساس میکند که او را رها کرده اند) باشد. در هر دو مورد، خشمی که در برابر ترک فرد ازسوی والد احساس می شود، سرکوب و روی خود خالی می شود.
افزایش ظرفیت من برای برخورد قدرتمند با تعارضات، هسته دیدگاه روان پویشی به درمان را تشکیل می دهد. این مستلزم پی بردن به تجارب دوران اولیه کودکی درمان جو و بیرون کشیدن تعارضاتی است که در ناهشیار وی قرار دارند (مانند از دست دادن زودهنگام والد در مورد افسردگی). درحین جلسات روان تحلیل گری، درمانگر بینش خود در مورد درمان جو را بر پایه ی تداعی های آزاد درمان جو، تحلیل خواب ها و براساس طبیعت روابط شکل گرفته بین درمانگر و درمان جو شکل می دهد. در مورد افسردگی، ممکن است شامل فراهم آوردن نوعی از رابطه ی والد- فرزند باشد تا از این راه فرد بتواند از جانب فرد دیگری (درمانگر) توجه و درک شدن از سوی دیگری را تجربه کند.
این رویکرد بسیار تأثیرگذار بوده، لیکن پایه های علمی روشی که فروید به کار بست، نامناسب می نماید، از این رو، انتقادهای زیادی به او شده است. این نظریه ی برپایه روش پژوهش موردی استوار است که روی یک بیمار تمرکز می کند، بنابراین تعمیم آن به تمام افراد دشوار است. پاره ای از نویسندگان (برای مثال میسن 1988) فروید را به دلیل سوگیری در روش درمانی اش به باد ا نتقاد گرفته اند. با این حال، از آنجا که ناهشیار همچنان دور از دسترس می ماند، مشکل است بتوان مفاهیم فروید را با روش های مورد قبول علمی آزمود. درمان روان تحلیل گری که برگرفته از نظریات روان پویشی است، به نظر می رسد در مورد دامنه ی محدودی از اختلالات کاربرد دارد. این روش در اختلالات ملایم تری مانند اضطراب فراگیر موفقیت آمیز است تا اختلالاتی چون اسکیزوفرنی.
الگوی رفتاری
رفتارگرایان (برای نمونه اسکینر ، 1938) رفتار قابل مشاهده را هدف اصلی روانشناسی بطور کلی تلقی کردند. شگفت نیست که آنها نابهنجاری را به منزله ی تظاهر رفتارهای کژسازگارانه می بینند. ایشان تصور می کنند این رفتارها ازطریق فرایندهای شرطی سازی کنش گر (یادگیری از طریق تقویت و تنبیه) یا شرطی سازی کلاسیک ، یادگیری از طریق پیوند ) آموخته شده اند. اگر شرایط محیطی مناسب مهیا شود، هر فردی قادر به یادگیری این رفتارهاست.
در این دیدگاه، افسردگی می تواند ابراز درماندگی آموخته شده باشد (سلیگمن، 1973). حالتی از بی احساسی که زمانی عارض می شود که حیوان نتواند از موقعیت نامطلوب و ناخوشایند بگریزد. این حالت در حیواناتی مشاهده شده است که با محرک آزارنده (مانند شوک الکتریکی) مواجه می شوند و از ان راه گریزی نمی یابند. پس از این تجربه، زمانی که با محرک های نامطلوب دیگری، ولی گریزپذیر، مواجه می شوند، دست به فرار نمی زنند و رفتارهایی که بروز می دهند، به نظر می رسد شبیه به همان رفتارهای بیماران افسرده باشد.
براین اساس تغییر شرایط محیطی نیز ممکن است منجر به حذف رفتارهای نامطلوب شود. درمانهای رفتاری تلاش می کنند این کار را با ارائه تقویت هایی (پیامدهای مثبتی) که موجب تداوم رفتار می شوند، انجام دهند. رفتارهای نامطلوب در جریان درمان تغییر داده می شوند (به کمک روش های خاصی چون اصلاح رفتار، درمان اجتنابی، غرقه سازی با حساسیت زدایی نظام مند) و رفتارهای مناسب تر با تشویق تقویت می شوند. اهداف درمان، به کمک درمان جو تنظیم می شوند، از این رو، کنترل کاملاً در دستان درمانگر نیست. در مورد افسردگی، کاردرمانی مستلزم افزایش فراوانی رفتار اجتماعی و حصول اطمینان از این موضوع است که انها با پیامدهای خوشایند و مطلوب پیوند می یابند.
بنابر تحقیقات دقیق, ولو با استفاده از حیوانات، رویکرد رفتارگرا انواع درمان های سودمندی را ارائه می کند که چنانچه نشان داده شده، در مورد مداوای برخی بیماری ها مانند هراس ها سریع و کارسازند، اما از انجا که به جای کشف و از بین بردن ریشه ی مشکل، راه حل مقطعی ارائه می دهند، مورد انتقاد قرار گرفته اند. همچنین این مکتب در پاسخ به پرسش که چرا در صورت وجود تجارب محیطی یکسان، بعضی از مردم رفتارهای کژسازگارانه از خود بروز می دهند و برخی این کار را نمی کنند، دچار ضعف است.
الگوی شناختی
روان شناسان مانند بک (1963) رفتار نابهنجار را با الگوهای فکری تحریف شده پیوند می دهند که در نهایت به رفتار مختل می انجامد. این تحریفات می توانند شامل تفکر دومقوله ای ( هر چیز را یا سیاه یا سفید دیدن) و تعمیم افراطی (اتفاقی که یکبار رخ داده است، همیشه اتفاق خواهد افتاد) باشد. برای مثال افسردگی، ممکن است با دیدی منفی از خود، جهان و آینده (معروف به سه گانه ی شناختی ) ارتباط داده شود. چنین افرادی سوگیری هایشان را با عدم توجه به حوادثی که دیدگاه های منفی شان را حمایت نمی کند، حفظ می کنند. سایر اختلالات ممکن است پیامد فرایندهای یادگیری اجتماعی باشند که در ان رفتار دیگران مشاهده و آنگاه تقلید می شود (بندورا، 1969).
درمانگران شناختی نیز مانند رفتارگراها چندان که به تبدیل این شیوه های تفکر به شیوه هایی واقع گرایانه و سازگارانه اهمیت می دهند. پروای ریشه های این شیوه های تفکر را ندارند. هدف درمانگر شناختی شناسایی افکار تحریف شده و یافتن برنامه هایی است که آنها را حذف می کنند و با فرایندهای فکری و رفتارهای معقول تر و منطقی تری جایگزین می کنند.
درمان های مبتنی بر الگوی شناختی، شناسایی و دگرگون کردن الگوهای فکری مشکل آفرین را دربر می گیرند. ممکن است یک بیمار افسرده به نگهداری دفتر یادداشت برای شناسایی افکار خودکار منفی ای که به ذهنش خطور میکند، ترغیب شود. سپس می توان این افکار را با استدلال منطقی و تکالیف عملی به چالش گرفت. هنگامیکه احساس می شود می توان رفتارها را با مشاهده و تقلید عوض کرد، از بازی نقش نیز می توان بهره گرفت.
این رویکرد، رویکردی است عملی مبتنی بر نظریه هایی که ازطریق پژوهش بدست آمده اند. درمان های موثری برای درمان افسردگی و اختلال وحشت زدگی ، طراحی شده اند و به تازگی شواهدی دال بر تاثیر این درمان ها کنترل توهم بیماران اسکیزوفرنیک در دست است. همانگونه که رفتارگراها تصور می کنند، اختلال برای هر کسی می تواند اتفاق افتد. در این رویکرد نیز فرض می شود هرکسی توانایی و استعداد پرورش فرایندهای فکری کژسازگارانه را دارد. اما نظریه پردازان این رویکرد از توضیح اینکه چرا به نظر می رسد فقط افراد معینی دستخوش این بیماری ها می شوند، بازمانده اند. در مواردی همچون افسردگی، فرایندهای فکری ابراز شده، در حقیقت بسیار واقع گرایانه تر (براث مثال، افراد افسردگی، فرایندهای فکری ابراز شده، درحقیقت بسیار واقع گرایانه تر ( برای مثال افراد افسرده به هنگام ارزیابی خطرها دقت بیشتری نشان می دهند) از فرایندهای فکری افراد بهنجارند. بنابراین، مشکل است بتوان آنها را کژسازگارانه خواند.
الگوی ساختارگرای اجتماعی
از منظر این رویکرد، چیزی با عنوان عینیت وجود ندارد، در عوض دانش ما در مورد خود و جهان اطراف به طرزی ساده بر توافق اجتماعی استوار است. به عبارت دیگر، دانش ها در اجتماع شکل می گیرد. از انجا که نمی توانیم رشته ی پیوندمان را با فرهنگ و دوره ی تاریخی مان بگسلیم، نمی توانیم دیدی طرفانه از جهان داشته باشیم. این مسئله را می توان به حیطه ی اختلال روانی مرتبط ساخت و گفت آن چه نابهنجار تلقی می شود، می تواند تغییر یابد، یا اینکه خود اختلال روانی ممکن است در اجتماع مطابق با سوگیری اجتماعی و بالینی ایجاد شود. تفاوت های فرهنگی و تاریخی در وقوع اختلالات خاص را می توان به این نوع فرایند نسبت داد. با وجود جدیدبودن این الگو در ادراک بعضی از این تفاوت ها بسیار مفید بوده است.
الگوی انسان گرا/ وجودگرا
هسته اساسی این رویکرد، این است که افراد بسمت خودشکوفایی (بالفعل سازی استعدادهای بالقوه شان) برانگیخته می شوند. انها مختارند در مورد زندگی شان تصمیم بگیرند و مسئولیت انچه را انجام می دهند، بپذیرند. تصور می شود اختلال رونی زمانی ایجاد می شود که از این کار جلوگیری به عمل می آید، این مسئله می تواند با امتناع از پذیرش مسئولیت و با دیدی منفی نسبت به خود پیوند یابد (راجرز ، 1951). براین اساس، افسردگی می تواند پیامد بازداری میل به خودشکوفایی باشد یا پیامد عدم تناسب قابل توجه بین خود ادراک شده فرد و خود ایده آل او.
درمان های مبتنی بر این الگو بر درک تجارب هشیار فرد تاکید می کنند و تحلیل علمی و عینی را مناسب و بسنده تلقی نمی کنند. معروف ترین این درمان ها، درمان فردمحور است که هدفش فراهم آوردن شرایطی است که رشد شخصی را با اجتناب از قضاوت و رهنمود دادن، ترغیب می کند.
هدف درمان، کل نگری است و قصد دارد ارکان گوناگون رفتار را یکپارچه سازد تا شخص به موجودی یگانه برای زندگی اصیل تبدیل شود (و به آدمی خودانگیخته، دلسوز و واقع بین تبدیل می شود) این عقاید پایه جنبش با نفوذی را در مشاوره پی ریزی کرده که در درمان اختلالات ملایم تر مفید واقع شده است. از آنجا که انسان گراها بر نقش درمانگر به عنوان متخصص تکیه نمی کنند، با رشد گروه های خودیاری جامعه- محور در حوزه های بسیاری مرتبط می شوند. اما درجاییکه درمان جوها اختلالات شدیدی دارند و دارای قدرت بیان خوبی نیستند، این درمان ها کمتر مفید واقع شده اند. روی هم رفته این نظریه پردازان پژوهش های علمی چندانی برای ازمودن نظریاتشان ترتیب نداده اند.
رویکرد تکاملی
دراین رویکرد، تأکید روی قوه ی سازگاری رفتار است. نظریه ی تکاملی اظهار می دارد که گونه ها ازطریق فرایند انتخاب طبیعی تکامل یافته اند. از انجا که در بین افراد برای دست یافتن به منابع محدود موجود رقابت وجود دارد، ان دسته از افرادی که به خوبی با محیط سازگار می شوند، اقبال بیشتری برای زنده ماندن دارند و در عین حال ژن هایشان را نیز به نسل بعدی منتقل می کنند و از آنهایی که سازگاری خوبی ندارند، از بین خواهند رفت. ارتباط موجود بین این نظریه و بحث اختلالات روانی در اینجاست که اختلال روانی برای بقایش دربین جمعیت بشری نیازمند این است که به دلایلی سازگارانه باشد. افسردگی ممکن است رفتاری سازگارانه تلقی شود، برای مثال، هرگاه موجود با موقعیت هایی رویارو شود که در آن برنده شدن غیرممکن است. اضطراب زمانی می تواند سازگارانه قلمداد شود که ما در مواجهه با موقعیت های «مبارزه یا گریز» برای مثال در برابر حیوان خطرناکی قرار گرفته ایم. این حقیقت که امروزه اضطراب نمی تواند سازگاری حاصل کند، نمایانگر «پس افتادگی ژنوم» است که به وسیله ی آن، ژن هایی که دیگر سودمند نیستند، ایستادگی می کنند، زیرا به زمان بیشتری برای حذف شدن نیاز دارند.
این رویکرد ما را بر ان داشته که کارکردهای رفتار را در نظر داشته باشیم. با این حال، آشکارا در مورد رفتارهایی که فقط از راه ژنتیکی تعیین نمی شوند، کاربردپذیر نیست و کاربرد این الگو در درمان (مهندسی و مشاوره ی ژنتیکی) به لحاظ اخلاقی مورد شک و تردید است هم چنین آزمودن این عقاید ممکن نیست.
الگوی نظام های خانوادگی
در این دیدگاه بجای درنظر گرفتن بیمار مبتلا به اختلال روانی به عنوان یک فرد، کل خانواده ی وی را به عنوان یک نظام اجتماعی درنظر می گیرند. براین اساس موضع اختلال روانی نمی توان در فرد یافت، بلکه اختلال بیاننگر کژکنشی الگوهای تعاملی در خانواده به مثابه یک کل است (برای نمونه بیتسن و همکاران، 1956). نشانه های بیماری ممکن است به عنوان عامل انحراف و دور ساختن توجه از نواحی اصلی تعارض عمل کنند. برای مثال، بروز بی اشتهایی عصبی به خانواده هایی نسبت داده می شود که در انها افراد با یکدیگر بیش از حد در تعامل اند و از بروز آشکار تعارض ها جلوگیری می شود (مینوچین و همکاران، 1978).
خانواده درمانی های مبتنی بر چنین تبینی، بر الگوهای ارتباطی در خانواده متمرکز می شوند و از پس خوراند برای نشان دادن آنچه اتفاق می افتد، به اعضای خانواده استفاده می کنند. این می تواند با عقاید و ادراک های مشترک اعضای خانواده ارتباط داشته باشد.