حکمت متعالیه و حکمای اسلامی

برهانی که در اینجا برای اثبات نیازمند بودن جامعه به ولیّ اقامه میشود، دارای صورت منطقی قیاس شکل اول است و به نحو زیر تشکیل میشود:
صغری: جامعه (که دارای وجودی حقیقی است) ناقص میباشد.
کبری: هر ناقصی، برای تکامل خویش نیازمند ولیّ (کامل) است.
نتیجه: جامعه برای تکامل خویش نیازمند ولیّ (کامل) است.
اما ایضاح مقدمات تصدیقی برهان:
2-2-1-1. اقسام چهارگانه موجود
یکی از مباحثی که حکمای اسلامی بدان اشاره کردهاند، اقسام موجودات از حیث کمال و نقص است. اندیشوران فلسفۀ اسلامی موجودات نظام هستی را بر اساس کمال و نقص به چهار دستۀ فوقالتمام، تام، مکتفی و ناقص تقسیم میکنند. این تقسیم که ابتداءً در حکمت مشاء مطرح شد، توسط حکمت اشراق، حکمت متعالیه و عرفان مورد تأیید و تکمیل قرار گرفت:
«آنچه که در حکمت مشاء مطرح شد و آنگاه در حکمت متعالیه مورد تأیید قرار گرفت، سپس در عرفان به منصّه ظهور رسید، این است که ابتدا اشیاء از منظر کمال و نقص به چهار قسم منقسم شده است و ترتیب آن در قوس صعود عبارت است از: 1. ناقص؛ 2. مکتفی؛ 3. تامّ؛ 4. فوق تمام؛ … همین مطلب حکمت مشاء در حکمت متعالیه به عنوان مراحل تشکیک مورد تأیید قرار گرفت و در عرفان نظری به صورت هویت مطلق و تعیّنات اسمائی او ظهور و بروز کرد و کامل شد.» .
«اصل این بحث ابتداءً در شفا طرح، سپس در مطارحات و أسفار و شرح اصول کافی آمده است.» .
این تقسیم که بر حسب حصر عقلی موجودات را به چهار دسته تقسیم میکند، به صورت زیر صورتبندی میشود. هر موجودی در نظام هستی:
یا کمال وجودی خویش را دارد؛
یا نیاز هر نیازمندی را نیز تأمین میکند (فوقالتمام)؛
یا توانایی برطرف کردن نیاز هر نیازمندی را ندارد (تام)؛
یا کمال لایق خود را ندارد؛
یا میتواند بر اساس ساختار داخلیاش به آنچه نیاز دارد، دست یابد (مکتفی)؛
یا نمیتواند نیازهای خویش را با تکیه بر ساختار داخلیاش تأمین کند؛ بلکه نیازمند به خارج از خود میباشد (ناقص).
ابنسینا در این باره مینویسد:
«حکما هم «تامّ» را به حقیقت وجود نقل [و اطلاق] کردهاند؛ و لذا از یک جهت گفتهاند: «تامّ» چیزی است که شیءای شأنیت آن را ندارد که موجب کامل شدن آن [چیز] باشد، بلکه هر چیزی که این چنین است [= میتوانست موجب کمال آن باشد] برای آن حاصل شده است؛ و از جهتی دیگر گفتهاند: «تامّ» چیزی است که همین صفت را دارا است به اضافۀ [این] شرط که وجود بنفسه آن به تنهایی واجد همۀ کمالات خود بوده و جز کمالات خود را دارا نباشد و به آن علاوه بر خودش چیزی که از جنس وجود است به هیچ وجه به نسبت اولیه [و] بدون سبب منسوب نباشد.
و «فوقالتمام» چیزی است که دارای وجودی است که سزاوار آن است؛ و وجود را از آن به سایر چیزها تفضّل میکند؛ چنانکه گویی دارای وجودی است که سزاوار آن است، و دارای وجود زایدی است که سزاوار آن نیست، ولکن این [زاید] را به چیزهای [دیگر] تفضّل میکند و این [تفضّل هم ناشی] از ذات [خود] آن است.
سپس «فوقالتمام» را در مرتبۀ مبدأ اول که فوقالتمام است قرار دادند. و از وجود فیذاته این [مبدأ اول] و نه به علتی دیگر است که وجود فیضان مییابد [و] به همۀ چیزها تفضّل میشود.
و مرتبۀ «تمام» را به عقلی از عقول مفارقی دادند که از اول دارای وجود بالفعل است [و] چیز بالقوهای با آن نیامیخته است، و منتظر [این] نیست [که] موجود دیگری [از او به وجود بیاید]، زیرا وجود هر چیز دیگری هم از وجود فائض اول [ناشی] است.
و پایینتر از «تمام» را دو چیز قرار دادند: «مکتفی» و «ناقص». «مکتفی» چیزی است که کمالاتش از ذات خودش به آن افاضه میشود، و «ناقص مطلق» چیزی است که محتاج به [چیز] دیگری است که کمالات را یکی بعد از دیگری [به آن] بیفزاید. مثال برای مکتفی: نفس ناطقهای است که متعلق به کل، یعنی آسمانها، است. زیرا این [نفس ناطقه] در ذات خود افعالی را انجام میدهد که به او متعلق است و واجد کمالاتی میشود که باید یکی بعد از دیگری [و] نه به طور کلی مجموعاً یکدفعه دارای آنها باشد، و برای آن هم چیزی جز کمالات موجود در جوهر و صورتش دائماً باقی نمیمانند، و لذا (همچنان که بعدها خواهی دانست) خالی از قوه نیست اگرچه دارای مبدأیی است که قوه آن را به فعلیّت میرساند. و اما مثال برای ناقص همچنین اشیایی است که در کَون و فساد هستند. ».