دانلود پایان نامه
عشق و عاشقی
اقبال معتقد است که عشق و عاشقی از سوی خداوند در انسان نهادینه شده است، و این بر عهدۀ انسان است که این نهادۀ فطری را در وجود خود بیدار کند. مقام عشق(دل و دل دار) نزد اقبال، از مقام حس و عقل والاتر است؛ در راهی که اقبال برای رسیدن به سعادت نشان می دهد هم این نکته وجود دارد. در اشعارش نیز تقدّم ارزشی عشق بر عقل آشکار است؛ در حالی که اقبال بیش از هر عرصه ای، به فلسفیدن پرداخته است، امّا با این اوصاف بدون کمترین پیش فرض و تعصّبی به مسائل می نگرد و در دیدگاه اش به صراحت به محدودیت عقل و علم فلسفه، برای رساندن آدمی به تعالی و مقام خودشناسی، که لازمۀ خداشناسی است اعتراف می کند و ادامۀ راه را بر عهدۀ عشق می گذارد و چنین می سراید:
عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست
لیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست
(همان منبع، 316).
انسان فطرتاً عاشق خداست، امّا موانع بسیاری سدّ راه شکوفایی اش می شوند. یکی از این موانع، توجّه افراطی به دنیا و زندگی دنیوی و توجّه به استدلال و تعقّل گرایی محض برای رسیدن به سرمنزل مقصود است. وی با نکته بینی خاصّی این نکته را بیان می کند:
به خرد راه عشق می پویی؟
به چراغ آفتاب می جویی؟
(همان منبع، 292).
اقبال مقصود خود را از عشق در ابیاتی به شکل روشن و بدون پیچیدگی بیان می دارد. وی معتقد است که عشق حقیقی، عشق به خداست و نه عشق به مخلوقات خداوند متعال، که عشقی زمینی، مادّی و مجازی است، و این که آدمی نباید عشقی را که مقصد آن هدف والایی چون سعادت جاودانه است را، با عشق های زودگذری که بیشتر دل بستگی های مادّی و دنیوی است، مقایسه و معامله نماید؛ اقبال این معامله را بسیار اشتباه می داند و ساحت وجودی انسان را مستعد برای رسیدن به مراتبی بسیار بالاتر می داند.
عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد
جرّه شاهینی به مرغان سرا صحبت مگیر
عاشق آن است که بر کف دو جهانی دارد
خیز و بال و پر گشا، پرواز تو کوتاه نیست
(همان منبع، 348-346).
اعتقاد اقبال بر این است که موجودات مادّی و این جهانی، در وجودِ خود قائمِ به ذات نیستند؛ یعنی به واسطۀ غیر، که خداوند متعال و واجب الوجود است، موجود شده اند. پس کسی که، به ممکنی که موجود نبوده، از رویِ محبّت و عشق، وجود بخشیده و از روح خود بر او دمیده، و او را اشرف مخلوقات قرار داده، معشوقی حقیقی برای انسان است؛ نه موجودات و انسان هایی دیگر که مانند ما واجب الوجود بغیره (وجودی که وجود خود را از غیر از خودش گرفته و از حالت ممکن الوجود به واجب الوجود رسیده است) هستند و اگر لحظه ای عشق و عنایت حق تعالی از این ممکناتی که به لطف او وجود یافته اند گرفته شود، این موجودات نابود می شوند، نابود شدنی که انگار اصلاً از ابتداء وجود نداشته اند. پس شایسته است که به چنین خالقی عشق ورزیم و سعی کنیم عبادتی که انجام می دهیم نیز، از زوی عشق ورزی و پاسخِ به چنین خالقِ عاشقی باشد.
جاودانگی پس از مرگ موقّت
اگرچه اقبال، مرگ و سپس جاودانگی را برای تمامی انسان ها محتوم می داند. امّا معتقد است که جاودانگی حقیقی زمانی مطلوب است که آدمی گوهر وجودی مفهومِ خودی را بشناسد؛ و در این راه رضای پروردگار را در نظر بگیرد، و اگر بدون شناخت، بدون خودآگاهی و با ترس از مرگ بمیرد؛ در این صورت چون به آن راهی که خداوند یکتا به انسان نشان داده نرفته است، در واقع به مقام فنا رسیده و مقام فنا برای چنین موجودی بهتر، و چنین فردی را مردۀ حقیقی می داند. وی مرگ آگاهی را برای یک مسلمان لازم می داند؛ زیرا مرگ را سرنوشت مشترک تمامی انسان ها می داند و ازکسانی که به این ویژگی انسان آگاه هستند، ولی از اندیشیدن و رویارویی با آن، ترس و اضطرابی دائمی دارند متعجّب است.
مسلمان زاده و نامحرمِ مرگ
دلی در سینۀ چاکش ندیدم
ز بیم مرگ لرزان تا دم مرگ
دَمِ بُگسسته ای بود و غمِ مرگ