دانلود پایان نامه
مبانی معرفت شناختی
امکان شناخت امور نامحسوس( معتبر بودن شناخت مابعدالطبیعی)
اقبال معتقد است که ناتوانی علوم، علی الخصوص روان شناسی جدید را نمی توان دلیل بی اعتباری تجارب مابعدالطّبیعی و عدم امکان شناخت امور نامحسوس دانست، و در کتاب احیای فکر دینی در اسلام این گونه می آورد که:”روان شناسی جدید، تنها در این اواخر متوجّه اهمّیت تحقیق در محتویات خودآگاهی باطنی شده، و هنوز روش واقعاً دقیق علمی در اختیار نداریم تا به وسیلۀ آن محتویات حالات غیر عقلانی خودآگاهی را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم”(اقبال لاهوری،1362: 23). به عقیدۀ اقبال درجا زدن در محسوسات، مادّیات و حس گراییِ محض، غلامی و دوراُفتادن از معشوق حقیقی و وصال به کمال مطلق است؛ وی توجّه به امور روحانی و رهایی از تن را عامل آزادی می داند. به همین دلیل است که معرفت حاصل از روحانی شدن را شخصی، و تنها برای فرد معتبر می داند معرفتی که نیازی به تأیید تجربه گرایان و عقل گرایان ندارد. اقبال در مثنوی بندگی نامه، با نظمی لطیف این نکته را بیان کرده است:
این جهان از نور جان آگاه نیست
در فضای نیلگون او را بهل
از غلامی دل بمیرد در بدن
این جهان شایان مهر و ماه نیست
رشته ی ما نوریان از وی گسل
از غلامی روح گردد بار تن
(اقبال لاهوری،1382: 397).
تقسیم علوم به حصولی و حضوری
اقبال علوم حسّی و عقلی را علم حصولی و علم شهودی و دلی را علم حضوری می داند؛ وی ابتدا بر اهمّیت شناخت حسّی و عقلی تأکید می کند که بر طبق گفتۀ قرآن کریم”جهان هدف و غایتی جدّی در دنبال دارد. حوادث تغییر پذیر آن، وجود ما را ناگزیر از آن می کند که شکل های جدیدی پیدا کند. کوشش عقلی برای برداشتن موانعی که جهان در پیش ما می گذارد، علاوه بر آن که زندگی ما را وسعت می بخشد و ثروت مند می کند، بینش ما را نیز افزایش می دهد”(اقبال لاهوری،19:1362). وی ادراک حسّی و عقلی را برای راهنمایی انسان به سوی هدف غایی اش ناقص دانسته و به منبعی دیگر به نام قلب(دل) که از جنس دیگری است اشاره می کند که کامل کنندۀ علوم حصولی است. اقبال علم حاصل از دل و قلب را نیز معتبر تر از علوم منتَج از علوم حصولی می داند. اقبال در دنبالۀ بحثِ ادراک حسّی و شناخت عقلی می آورد:”برای آن که ادراک حسی بتواند ما را به دیدار کامل حقیقت رهنمون شود، لازم است که ادراک عامل دیگری، که قران آن را قلب یا فؤاد یعنی دل نامیده است، مکمّل آن باشد. قلب نوعی از اشراق درونی یا بصیرت است که، از خورشید غذا می گیرد و ما را با چهره هایی از حقیقت آشنا می سازد که جز آنها است که از ادراک حسّی حاصل می شود”(همان منبع، 20). در واقع اقبال بر لزوم همراهی مربّی با متربّی(متربّی و شاگرد) تا مرحلۀ علم حصولی تأکید می کند ولی در مرحله ای که فراتر از مرتبۀ ادراک حسی و عقلی است معتقد است که خود فرد باید به آن مرحله برسد؛ زیرا تجربه ای باطنی و شخصی خواهد بود. وی آشکارا این نکته را در مورد ویژگی های تجربۀ باطنی اظهار داشته است:”از آن جا که صفت تجربۀ باطنی این است که بی واسطه و مستقیماً آزموده می شود، آشکار است که آن را نمی توان به دیگری انتقال داد. حال های باطنی، بیش از آن که به اندیشه شباهت داشته باشند، به احساس شباهت دارند. تفسیر و تعبیری که مرد باطنی یا پیغمبر(ص) به محتوای خودآگاهی دینی خویش می دهد، ممکن است به صورت جمله هایی به دیگران انتقال داده شود، ولی خودِ محتوی قابل انتقال نیست”(همان منبع، 26).
تقدم ارزشی علم حضوری بر علم حصولی
اقبال در مورد ارزش علم حصولی (علوم حاصل از حس و عقل) و علم حضوری(علم حاصل از دل، قلب و باطن)، به نثر و نظم سخن گفته است، و در تمامی موارد بر برتری ارزشیِ علم حضوری بر علم حصولی تأکید کرده است. گرچه در چند مورد به همراهی این دو علم و مکمّل بودن آنها اشاره دارد، ولی اصالت و برتری نهایی را به علم حضوری می دهد و آن را خدشه ناپذیر می داند. وی در بیشتر موارد به جای قلب و فؤاد، از کلمۀ عشق و دل استفاده می کند و معتقد است برای رسیدن به معشوق حقیقی باید عاشق بود و راه عشق هم از دل می گذرد.
دانش اندوخته ای، دل ز کف انداخته ای
حکمت و فلسفه کاری است که پایانش نیست
چاره این است که از عشق گشادی طلبیم
آه زان نقد گرانمایه که درباخته ای
سیلیِ عشق و محبّت به دبستانش نیست
پیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم
(اقبال لاهوری،1382: 284).
و یا چنین می سراید: