بازدارندگی از جرم

محیط کالبدی قادر است رفتار شهروندان را در خصوص مشاهده و پیشگیری جرم و همچنین بازداشت مجرمین تغییر دهد.
کالبد فضاها و مجتمعهای مسکونی قادر است برای انجام دادن جرم مانع ایجاد و همچنین ارتکاب جرم را با دشواری روبرو نموده، به نحوی که مجرم از ارتکاب جرم منصرف گردد.
محیط کالبدی قادر خواهد بود با از بین بردن گوشههای پنهان و مکانهای مخفی شدن یا راههای مناسب فرار، مانع رفتارهای مجرمانه و فرار مجرمان گردیده و از ارتکاب جرم جلوگیری نماید.
محیط کالبدی قادر است از طریق افزایش کنترل، مراقبت و نظارت فضاهای شهری و مداخله شهروندان و پیوستگی میان آنان بواسطه حضور در اماکن و فضاهای شهری باعث پیشگیری و کاهش ارتکاب جرائم گردد.
از اواسط دهه 80 میلادی با شکلگیری تئوری “جرمشناسی محیطی” و تئوریهای دیگری چون “پنجرههای شکسته” و تقویت اصول و مبانی نظری پیشگیری وضعی، مبانی نظری “پیشگیری از جرم از طریق طراحی محیطی “نیز قوت بیشتری یافت. البته ریشه جرمشناسی محیطی را میتوان در اواسط قرن نوزدهم نیز مشاهده کرد و اصولاً مطالعه در مورد “نقاط جرمخیز” و مکانها خطرناک از قرن نوزدهم آغاز شده بود. در واقع از همین زمان بود که بر مکان به عنوان یکی از عناصر چهارگانه جرم (مجرم، بزه دیده، مکان و جرم) تأکید شد. شاید بتوان اولین مطالعه سیستماتیک در این مورد را مطالعه شاو و مک کی در سال 1942 دانست که مدل آنها، بعدها همواره مورد توجه سایر محققان بوده است )کلانتری،1385،45).
CPTED را میتوان رهیافتی جدید دانست که سابقهای دیرینه دارد. مفاهیم مرتبط متعددی در رابطه با CPTED وجود دارد که گاهاً موجب تداخل این مفهوم با سایر مفاهیم مشابه میشود. مفاهیمی چون فضاهای قابل دفاع، امنیت محیطی، امنیت به وسیله طراحی، پیشگیری طبیعی از جرم، پیشگیری مبتنی بر مکان و پیشگیری وضعی (در این میان اصطلاح پیشگیری وضعی از سایر مفاهیم جامعتر است و پیشگیری مکان مدار و امنیت محیطی نامهای دیگر پیشگیری وضعی هستند).
در این مبحث به دهههای شکلگیری و تحول نظریهپردازی CPTED از دهه 60 میپردازیم. CPTED اصالتاً به وسیله سی. ری. جفری ابداع و تنظیم شده است. در همین زمان اصطلاح محدودتری توسط اسکار نیون تحت عنوان “فضای قابل دفاع” مطرح شد. هر دوی این افراد کار خود را بر مبنای کار اسچلموآنجل، الیزابت وود و جین جاکوبز قرار داده بودند. کتاب جفری تحت عنوان “پیشگیری از جرم از طریق محیطی ” در سال 1971 منتشر شد اما کار وی مورد توجه قرار نگرفت و به فراموشی سپرده شد. کتاب نیومن که همزمان با کتاب جفری به چاپ رسید (ولی بدون اینکه وی از جفری الهام گرفته باشد) فضای قابل دفاع نام داشت. دیدگاه نیومن توسط سایر تئوریهای مرتبط چون CPTED مورد تائید و حمایت بود. نیومن، جفری را به وجود آورنده و منشاء اصلی این مفهوم میداند و این تئوری را به وی نسبت میدهد. دیدگاه نیومن در مورد فضای قابل دفاع دیدگاه جفری را در مورد CPTED ارتقاء بخشید و منجر به بازنگری مجدد کتاب توسط جفری شد. جفری جنبهها و ابعاد مختلف این دیدگاه را بررسی کرد و آنها را گسترش داد و نهایتاً در سال 1990 کتاب خود را دوباره منتشر نمود. مدل جفری از مدل نیومن بسیار جامعتر و کاملتر بود زیرا نیومن مدل خود را صرفاً به “محیط ساخته شده” محدود میکرد. (2000،Crowe).
2-6-2- روند تکاملی شکلگیری نظریه
تا اوایل دهه 60 و 70 میلادی هیچ بحث سیستماتیکی از این مبحث به میان نیامده بود. شاید بتوان گفت که از دهه 60 میلادی به بعد است که محیط فیزیکی و تأثیر آن بر رفتارهای افراد مورد توجه قرار میگیرد. بیشتر تئوریپردازان CPTED معمار، طراح، یا برنامهریز شهری بودهاند. به عبارت دیگر این موضوع ابتدا توجه معماران و طراحان شهری را به خود جلب کرد و جرمشناسان هنوز نیز نسبت به ورود به این موضوع بی علاقه هستند. در زیر چارچوب فکری مهمترین تئوریپردازان این نظریه در دورههای زمانی ده ساله آورده شده است.
الف) دوره زمانی اول: دهه 60
در دهه 60 میلادی نظریه پردازانی چون الیزابت وود، جین جیکوبز و اسچلمو آنجل به بحث و بررسی در مورد این شیوه از طراحی شهری پرداختهاند. شاید بتوان الیزابت وود (1961) را اولین کسی دانست که به ارتباط میان محیط کالبدی وجرم پی برد. او در بررسیهای خود به این نتیجه رسید که چگونه مشخصات کالبدی طرحهای اجرایی مجتمعهای مسکونی عمومی از ارتباطات و تماس شهروندان ساکن در بلوکهای مسکونی، که از عمده هستههای کنترل و مراقبت اجتماعی غیررسمی در محیط هستند جلوگیری مینماید. از سوی دیگر به گفته اسکار نیومن یکی از مهمترین مدافعان اهمیت محیط فیزیکی در رسیدن به اهداف اجتماعی الیزابت وود بود. هنگامی که وی مشغول کار در “انجمن ساختمانسازی شیکاگو” بود بیشتر تلاش خود را صرف محیط مسکونی پیرامون شهروندان طبقات پایین جامعه کرد تا افراد ثروتمند جامعه، در این زمان وی اصول راهنمایی را تدوین نمود که در آن از طراحی و شکلدهی فیزیکی در پیشگیری از جرم و بالا بردن کیفیت زندگی و نظارت طبیعی، صحبت میشد.این اصول هیچگاه کامل نشد اما موجب برانگیختن افکاری شد که نهایتاً به ایجاد و تکمیل تئوری CPTED منجر گردید. (119،1973،Newman).
وی در کتاب خود با عنوان “جنبههای اجتماعی خانهسازی در توسعه شهری” (1976) نظریات خود را تبیین نموده است. در همان حالی که وی تلاش میکرد تا با تغییر در محیط کیفیت زندگی افراد را بهبود بخشیده و جنبههای زیباییشناختی محیط را ارتقاء دهد در همان حال وی مجموعهای از اصول راهنما را برای بهبود و ارتقای شرایط امنیتی این محیطها مطرح نمود. یکی از اهداف طراحی وی این بود که روئیتپذیری واحدهای آپارتمانی را از طریق ساکنان آن ارتقاء دهد. دیگری ایجاد محیطی بود که در آن ساکنان بتوانند جمع شده و از این طریق علاوه بر افزایش تعامل همسایگان با یکدیگر، نظارت بر ساکنان محله به طور بالقوه افزایش یابد. (1976،Wood) به گفته نیومن مفهوم کنترل اجتماعی مورد نظر وود در مناطق مسکونی از طریق نظارت طبیعی به وسیله ساکنان میسر میشود. مناطقی که در خارج از دید یا بلا استفاده و رها شده هستند، به طور ساده، بدون کنترل و نظارت تلقی میشوند. همانطورکه جین جیکوبز اعتقاد داشت، وود نیز اذعان میداشت که انواع خاصی از طراحیها میتواند موجب کاهش فرصت کنترل اجتماعی غیررسمی ساکنان شود.نیومن مینویسد که احتمالاً الیزابت وود برجستهترین و اولین فردی است که طراحی اجتماعی را در حوزه مسکن و خانهسازی به کار گرفت. البته به واقع هیچگاه ایدههای وود به طور گسترده در حوزه عملی و کاربردی نشر نیافته و اعتبار ایدههایش هیچگاه به طور واقعی موضوع آزمایشهای تجربی محکم و قوی قرار نگرفت. (119،1973،Newman).
جین جیکوبز (1961) از دانشمندان طراحی شهری آمریکا و همزمان با وود بود که کتاب معروف خود “زندگی و مرگ شهرهای بزرگ آمریکا” را در این زمینه به رشته تحریر در آورد. وی به طرز ماهرانهای، رابطه جرم و طراحی کالبدی محیط زندگی انسان را بیان نمود. او به این نکته اعتقاد داشت که بین جرم و محیط زندگی انسان ارتباطی وجود دارد که قابل سنجش وکنترل میباشد و توصیههایی در جهت پیشگیری از جرایم و افزایش موانع و ازدیاد ترس مجرمین از ارتکاب جرم ارائه نمود. از آن جمله میتوان به نظریه “چشمان خیابان” که کنترل و مراقبت فضاهای شهری را از طریق اشراف و دید به این فضاها، با نصب تراسها و پنجرهها به نقاط اختفاء و کور که محل مناسبی برای مخفی شدن مجرمین یا انجام جرم است اشاره نمود (1961،Jacobs).
جین جیکوبز براساس تجربیات شخصی خود در شهر بوستون و برخوردهای روزمره و نه براساس اطلاعات آماری نظریه خود را تدوین میکند و در کتاب خود علیه شهر لوکوبورزیه یا شهرهای مدرنیسم نقد نموده و خیابانهای سرزنده را تمجید کرده و آنها را امن میداند. او جمله مشهوری در اهمیت خیابان به این مضمون دارد: “به شهر میاندیشم چه چیز به نظر میآید؟ اگرخیابانهای آن خیابانهای ملال آور باشد. شهر ملال آور و اگر خیابانها سرزنده باشد شهر سرزنده جلوه خواهد کرد”. او معتقد است سه عامل به خیابان سرزندگی میدهد:
تمایز روشن و مشخص کردن شفاف مرز میان فضاهای خصوصی و عمومی
امکان مراقبت بصری و دائم روی خیابانها و فضاهای عمومی (ساختمانها باید به طرف گذر عمومی پنجره داشته باشد و یا تراس برای هر واحد پیشبینی شود)
پیادهروهای خیابان باید مورد استفاده قرار گیرد و در طبقه همکف کاربریهای جاذب داشته باشد.
جین جیکوبز جوهر زندگی را میزان تنوع، تکثر و انتخاب میداند که این عوامل سرزندگی و امنیت را با خود میآورد و معتقد است به فضاها باید امکانات متنوع و مختلفی داده شود که همه بتوانند در تمام حالات جسمانی از آن استفاده کنند. او قواعدی را برای شهر ارائه میدهد که عبارتند از:
هر ناحیه و منطقهای به کاربریهای بیشتری اختصاص یابد و حوزهها تک عملکردی نبوده و به یک فعالیت خاص محدود نگردد.
طول بلوکهای ساختمانی بیش از حد و حداکثر بیشتر از 900 فوت نباشد و امکان برخورد اجتماعی را افزایش داده و نفوذپذیری زیادتر گردد.
ساختمانهای با قدمت مختلف در محل وجود داشته باشد چون ساختمانهای قدیمی به اعتبار محل کمک زیادی میکند.
تجمع و تراکم بالائی از مردم در محل باشد (گلکار، 1380).
وی (جاکوبز) که سردبیر مجله معماری (1964-1952) بود در زمینه طراحی شهری تحصیلات رسمی نداشت اما کارها و آثار وی به عنوانی آثاری تأثیرگذار در طراحی شهری قلمداد میشود.جفری (ابداع کننده تئوری CPTED) اعتراف میکند که با خواندن کتاب جیکوبز به فکر نوشتن کتابی در مورد پیشگیری از جرم افتاده است.
آنجل که یکی از پیشتازان تئوری CPTED است، مطالعات خود را زیر نظر کریستوفر الکساندر (طراح) آغاز کرد. رساله دکتری آنجل “کاهش جرم از طریق طراحی شهری” (1968)، مطالعه در مورد جرایم خیابانی در اکلند بود. وی میگوید: محیط فیزیکی میتواند بر جرم تأثیر مستقیم بگذارد. این تأثیر از طریق تعیین قلمرو، کاهش یا افزایش قابلیت دسترسی از طریق ایجاد مانع یا حذف و تسهیل و افزایش نظارت توسط پلیس یا شهروندان امکانپذیر است. وی بر این اعتقاد بود که میان میزان جرایم ارتکابی در یک خیابان و حجم میزان فعالیت در آن خیابان ارتباط معکوس وجود دارد. بدین معنی که هرچه میزان فعالیت و جنب و جوش در یک خیابان بیشتر باشد میزان جرایم نیز کمتر خواهد بود. کتاب آنجل با نام “بازداشتن از جرم از طریق طراحی شهری” (1968) اشاره به این امر داشت که چگونه شهروندان میتوانند نقش فعالی را در پیشگیری از جرم داشته باشند. وی کارش را با مشخص نمودن محیطهایی که در آن قابلیت ایجاد فرصت برای ارتکاب جرم فراهم بود آغاز کرد.وی بر این عقیده بود که بعضی از مناطق در مقایسه با سایر مناطق از میزان جرایم بیشتری برخوردار هستند چرا که میزان فرصت بیشتری را برای مجرمان معقول فراهم میآورند و در نتیجه مجرمان منافع حاصل از ارتکاب جرم را بیشتر از خطر ارتکاب جرم میدانند. به عبارت دیگر مجرمان از طریق فرآیند تصمیمگیری، هدفهای مورد نظر خود را انتخاب میکنند و در این فرآیند تلاش و خطر رسیدن به نتیجه حاصله را مورد ارزیابی قرار میدهند. هرچه فرصت و احتمال رسیدن به نتیجه حاصله به طور بالقوه بیشتر باشد، احتمال اینکه حداقل یک هدف بزه دیده شود بیشتر است.استفاده از فشردگی بالا (تراکم زیاد) موجب میشود که تعداد افراد ناظر افزایش پیدا کرده و در نتیجه نظارت متقابل افزایش پیدا کند. برعکس استفاده از محیطهایی با تراکم کم نیز موجب کاهش جرم خواهد شد زیرا میزان بزه دیدگان بالقوه را کاهش میدهد. در این میان فشردگی متوسط قرارداد و در این حالت فرصت ارتکاب جرم فراوان است چون ناظران کافی جهت نظارت و بالتبع بازدارندگی از جرم وجود ندارند. وی پیشنهاد میکند که در تغییر طراحی محیطی، پیاده راهها و محلهای کسب و کار به مناطق پر رفت و آمد و پارکینگها نزدیک شوند (1968،Angel). وی بعدها حوزه فعالیت خود را توسعه داد و بر مفاهیم CPTED افزود. کار وی توسط وزارت دادگستری آمریکا در سال 1970 منتشر شد.
همانطور که میبینیم در این دهه، بیشتر فعالیتها مبتنی بر اثبات رابطه میان محیط فیزیکی و جرم قرار داده شده است. در این دوره با انتقاد از اصول شهرسازی و طراحی آن دوره که مبتنی بر خیابانهای خلوت و عدم تعامل مردم و ساکنین با یکدیگر و عدم نظارت طبیعی بر محله بوده است آغاز میشود و سپس مفاهیم اولیه CPTED در این دوره نضج میگیرد. در واقع این دوره را میتوان دوره انتقاد از وضع موجود و تأکید بر توجه به نقش محیط دانست(قورچیبیگی،1386،24-23).
ب) دوره زمانی دوم: دهه 70
اصطلاح CPTED همانطور که قبلاً گفته شد، توسط جرمشناسی از دانشگاه دولتر فلوریدا یعنی سی. ری. جفری مورد استفاده قرار گرفت. این اصطلاح بعد از انتشار کتابش به همین نام پذیرفته شد. کار جفری مبتنی بر اصول روانشناسی تجربی است که در نظریههای یادگیری مدرن مطرح میشود. مفهوم مورد نظر جفری ناشی از “پروژه احیاء (باززندهسازی)” بود که در واشینگتن دی. سی. انجام شد. در این پروژه تلاش میشد تا محیط زندگی و مدرسه نوجوانان در یک منطقه کنترل شود. دیدگاه CPTED مورد نظر جفری ریشه در “تئوری یادگیری روانشناختی” اسکینر دارد. دیدگاه وی بر نقش محیط فیزیکی در گسترش و توسعه تجربیات خوشایند و غیرخوشایند مجرمینی که ظرفیت تغییر نتایج رفتاری خود را دارند، تأکید میکند. مدل اصلی CPTED جفری مبتنی بر مدل “محرک و پاسخ” اسکینر بود. وی ادعا میکرد که موجودات زنده از مجازاتها و پاداشهای محیط خود یاد میگیرند. جفری بر نوع پاداش و استفاده از محیط فیزیکی به منظور کنترل رفتارها تأکید میکرد. عقیده اصلی وی این بود که با حرف پاداش و تقویت برای ارتکاب جرم، میتوان از وقوع جرم پیشگیری کرد. بنا به دلایلی، کارهای جفری در دهه 70 مورد غفلت واقع شد. خود وی در این باره معتقد است نظریه وی در زمانی که دنیا نیازمند یک دیدگاه محیط مدار بود، نمایانگر یک تئوری جامع بود. همزمان با فعالیت وی اسکار نیومن و جرج رند مطالعات تجربی را در مورد محیط و جرم در اوایل دهه 1970 انجام میدادند.(33،1993،Jeffery)