دانلود پایان نامه
ندیم خویش می سازی مرا لیکن از آن ترسم
کجا چشمی که بیند آن تماشایی که من دارم
که چون انجم درخشد داغ سیمایی که من دارم
نداری تابِ آن آشوب و غوغایی که من دارم
(همان: 334).
ویژگی های اشعار اقبال
دربارۀ سبک اشعار و زیربنای افکار سیاسی اجتماعی اقبال، باید اضافه کرد تحولاتی که بر اثر نهضت آزادی خواهی در صد سال اخیر در شبه قارّه ی هندوستان پدید آمد، تأثیر عمیقی در اندیشه ی شاعران آن سامان به جای گذارد و سبب تغییرات زیادی در شیوه ی گفتار و اندیشه ی آنان شد و این تغییرات به صورت انقلاب فکری و دگرگونی اوضاع موجود در هندوستان تجلّی می کرد و همان گونه که انقلاب مشروطیت در ایران، آبستن حوادث مختلف سیاسی، اجتماعی و فکری بود؛ به همین جهت دگرگونی و نوگرایی ویژه ای در اشعار شاعران شبه قارّه ی هند پدید آورد که اشعار اقبال برجسته ترین نمونۀ آن است.
از نظر زبان شاعری اقبال نیز باید گفت، که وی بیشترین اشعار خود را به زبانی غیر از زبان مادری اش، یعنی فارسی سروده است. خود اقبال در مورد این که بیشتر به زبان فارسی شعر سروده چنین می سراید:
هندی ام، از پارسی بیگانه ام
ماه نو باشم، تهی پیمانه ام
سبک شعر اقبال در اصل، سبک خاصّ خود اوست که در آن افکار نوین را به شیوه ای خاص، در قالب های قدیم ریخته است. مقصود نهایی اقبال از شاعری، بهبود و پیشرفت عالم انسانی در معنویات است.
اقبال در شعرگویی خود، نظر اجتماعی سیاسی داشت و در درجه ی اوّل می خواست، که وجدان فرهنگی هموطنان مسلمان خود را به حرکت آورد که این مقصود بعدها به استقلال هند، و ایجاد کشور پاکستان کمک کرد. علّامه اقبال در هر نوع شعر، طبع آزمایی کرد، ولی از انواع شعر آن چه بیشتر مورد توجّه او بود شامل: غزل، دوبیتی و مثنوی است. اشعار او در سبک خراسانی بسیار محدود است، امّا بیشتر تحت تأثیر شاعران عارف پیشه ی سبک عراقی، به ویژه از جهت ظاهر به حافظ و از نظر معانی به مولوی نزدیک است. در سروده های اقبال، بازتاب فکر و فنّ سخنوری مولانا، چه از نظر برداشت های عرفانی و فلسفی و چه از جهت اشارات قرآنی و روایتی کاملاً دیده می شود که، علّامه نیز همانند مولوی چکیده ی جهان آفرینش را انسان می داند و پیامبر(ص) از نظر او انسان کامل است(بهرامی :21-24).
طریقه ای که اقبال در برابر انسان شرقی می گذارد، آن است که پس از اعتقاد محکم به اسلام، کار و سادگی و قناعت و عزّت نفس را در پیش گیرد و از مرگ نترسد. اقبال می خواهد از اصل و پایه شروع کند، طبیعت و مسیر فکری انسان زمان خود را تغییر دهد، تا از او یک انسان خودآگاه بسازد، همان گونه که مولانا در پی انسان کامل بود. وی تا حدّی شبیه به ناصر خسرو است. شعر نمی گوید برای آن که سخن خوشایند زیبایی گفته باشد. شعر می گوید برای آن که از آن خاصیت درمانی بجوید، به همین جهت در کلام او وصف طبیعت نیست، غزل عاشقانه نمی بینیم. اقبال برای زن یا معشوق نمی سراید. موضوع شعر و مخاطب کلام او مردم هستند. اقبال شاعرِ انسان دگرگون شونده است که باید تغییر بنیادی را از خویش شروع کند تا این خود به خود به تغییر بیانجامد(همان، 33).
جبّاری در کتاب اقبال در آیینۀ اشعارش چنین می آورد:« شعر اقبال به دو جهت قابل تأمّل است. نخست الهامات زبانی او، و دو دیگر معانی بلند شعرش. هیچ شاعری شعر نمی گوید مگر ان که متلقّی الهاماتی باشد که در قالب کلمات بر او اعطا می شود. شاعر، لسان الغیب است و زبان او پرده از اسراری می گشاید که جز بدین زبان نمی توان گشود. هیچ شاعری تصمیم به شعر گفتن نمی گیرد و نمی تواند بگیرد. شعر بر زبان جاری می شود و شاعر در مقام طوطی صفتی، هر چه اُستاد ازل گفت بگو، می گوید. شعر اقبال فی نفسه گواه این کلام لسان الغیب، حافظ کلام الله مجید است که فرمود:
بارها گفته ام و بار دگر می گویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
که منِ دلشده این ره، نه به خود می پویم
هر چه اُستاد ازل گفت، همان می گویم
اقبال به زبانی غیر از زبان مادری اش شعر می سرود، گرچه بدان زبان نیز سروده است، که البتّه در برابر اشعار فارسی او بسیار اندک است. او حتی به زبان فارسی هم تکلّم نمی نمود و گویی برایش بسیار دشوار بود، امّا به فارسی شعر می سرود، و چه زیبا می سرود. زبان فارسی شعر اقبال خود گواه این مدّعاست که شاعر نه به خود، بل به اراده و عنایت دیگری زبان به شعر می گشاید. چه بسیارند فارسی زبانانی که قادر به بیان یک بیت و حتّی مصرعی شاعرانه نیستند. شعر اقبال در معانی بلند خود سیری است در این عوالم، که نشان از گذشت شاعر از عالم غفلت زدگی و تقرّب به عالم حقایق دارد. اقبال در این سیر و سلوک شاعرانه و البتّه حکیمانه ی خود در طریق لااله الّا الله گام نهاده بود، که مقام لای آن، نفی اله های دروغین فرنگ، و مقام الّای آن، اثبات حقایق دینی و مشرق انوار وجودی است. اقبال در سفر به فرنگستان نه تنها نظیر تازه به دوران رسیده های شرقی اصالت خود را نباخت؛ بل با بصیرتی حکیمانه، سعی در کشف و ادراک چیزی داشت که تمدّن غربی با تمام عرض و طول و زرق و برق خود بر روی آن بنا شده بود. دیدن پس پرده ی غرب و تمدّن غربی، شاخ نبات دیگری بود که به یُمنِ سلوک نظری و عملی او، مستحقّ آن گردیده بود. زبان اقبال در غزل نیز مانند مثنوی، شیرین و پرمغز است. مجموعه ی غزلیات او که در چند دفتر جمع آمده است، هر یک حاوی مضامین حکمی و اخلاقی زیبایی است، که هم حال و هوای مضامین سبک عراقی را دارد و هم ظرایف خیال انگیز سبک هندی را به یاد می آورد. خود او می گوید:
نوای من به عجم آتش کهن افروخت
عرب ز نغمه ی شوقم هنوز بی خبر است
(جبّاری، 1387: 17-20).