دانلود پایان نامه
4) آمادگی برای تغییر دادن تصمیم ها برای انطباق با موفقعیت های جدید.
مهارت های تفکر انتقادی:
1) ادراک تأثیرات اجتماعی و فرهنگی بر ارزشها ، نگرشها و رفتار
2) آگاهی از نابرابری ، پیشداوری ها و بی عدالتی ها
3) واقف شدن به این مسئله که دیگران همیشه درست نمی گویند
4) آگاهی از نقش یک شهروند مسئول
مهارت های مقابله با استرس:
1) مقابله با موقعیت هایی که قابل تغییر نیستند
2) استراتژی های مقابله ای برای موقعیت های دشوار (فقدان ، طرد ، انتقاد)
3) مقابله با مشکلات بدون توسل به سوء مصرف مواد
4) آرام ماندن در شرایط فشار. (محمودی ، 1388 ، مقاله)
خودشناسی و مقابله با تنش های درونی و برونی
با اندکی دقت در مورد خود و دیگران ، درمیابیم که به رغم تفاوت های متعدد و متنوع موجود میان ما و دیگران افراد انسان در شکل ظاهری و خلق و خوی انسانی ، انسان ها وجوه مشترک فراوانی در ساخت جسم و جان با یکدیگر دارند و مانند ؛ اشتراک در زبان ، رنگ ، ملیت ، فرهنگ عمومی ، شغل و طول قد که گاه این امور در میان همه افراد انسان یافت می شود ، یا مانند بر خورداری از حواس پنج گانه راست گامت بودن ، نیازمندی به غذا ، حس کنجکاوی ، کمال طلبی ، زیبایی ، دوست دار آزادی.
به دلیل عدم وجود آنها در برخی از افراد انسان ، نمی توانند از امور ذاتی و سرشتی انسان به شمار آیند ، ولی مشترکات نو ع دوم تقریباً در تمام انسان ها دیده می شود و می توان گفت: به طور نسبی از امور سرشتی هستند لذا کسی که می خواهد مؤثر ، شاد و سالم زندگی کند بایستی این ها را در وجود خود بشناسد.
هرچند برخی از دانشمندان مانند پاسکال معتقند که «شناخت ذات و سرشت انسان غیرممکن است». اما ما معتقد هستیم که انسان ها ویژگی های مشترکی دارند. مانند، فراحیوانی بودن برخی از ویژگی ها ، مثل قدرت انتزاج و استنتاج ، جاودانگی طلبی یا غیر اکتسابی بودن بعضی از خصوصیات انسانی ، مانند زیبایی دوستی کنجکاوی ، نیاز به غذا و زاول ناپذیری. برخی از ویژگی ها ، مانند نیاز به خوردن ، استراحت ، کمال جویی و…که نمونه هایی از ویژگی های مشترک ذاتی بین انسان هاست. کافیست که کمی دقت کنیم و در وجود خودمان به درستی آنها را بشناسیم ، زیرا اگر آنها را بشناسیم یعنی (خود را شناختیم ، خدای خود را بهتر بشناسیم. خود شناسی به اندازه خداشناسی سهل است و اگر خودمان را آن طور که هستیم نشناختیم. زندگی مان در تضاد و کشاکش بیهوده سپری خواهد شد و یافته هایمان را از خودمان نه براساس واقعیت وجودمان بلکه بر اساس ایده آل و تلقینات خواهد بود.) اغلب مردم در یکی از دو مسیر زیر ، از واقعیت خود دور شده اند که در هردو حالت نتیجه و پایان کار ، چیزی جز شکست و از خودبیگانگی نخواهد بود.
دسته اول ، کسانی هستند که تحت تأثیر تلقینات و خوب و بد های مستقیم و غیرمستقیم که در سال های نخستین زندگی ، خانواده یا جامعه بر آنها تحمیل کرده است، شخصیتی ایده آل برای خود آفریده اند. این افراد همواره با ذهن در ستیز ند که ایده آل باید چنین کند و چنان باشد. و در عمل بار این «چنین» و «چنان» ما را کسی جز شخصیت فراموش شده آنها بر دوش ندارد و مسلماً پس از گذشت چند سال ، چیزی از شخصیت واقعی بر جای نمی ماند و ایده آل هم که جزء ذهنیت و پندار چیزی نبوده است ، به خودی خود حرکتی نمی تواند داشته باشد. اینجاست که فرد خود را مستوجب سرزنش می داند و لحظه های تاریک غم بار مثل ، «خود را دوست نداشتن» و برای خود «ارزش قائل نشدن» انسانیت فرد را ، اگر چیزی از آن باقی مانده باشد ، نابود می کند و نتیجه مانده جز آسیب دیدگی روانی نخواهد بود.
دسته دوم ، کسانی هستند که نمی دانند بهترین توانایی شان چیست؟ در وجود خود چه استعداد ها و قابلیت ها و چه ظرفیت هایی دارند؟ بر حسب تصادف و یا بیشتر تحت تأثیر امکانات و تبلیغات ظاهری محیط ، به سویی کشانده می شوند به طور تصادفی طرحی برای زندگی خویش ترسیم می نمایند. به طور یقین این طرح ، مناسب شخصیت و وجود واقعی آنان نخواهد بود و گاه و بی گاه احساس خواهند کرد که چیزی در زندگیشان ناقص است و آن طور که دوست دارند از شوق و شور زیستن بر خوردار نیستند ، با محیط کارشان ، با زندگی شان ، با همه چیز و همه کس بیگانه اند و در مجموع در پایان عمر به رغم موفقیت های ظاهری در زمینه های مختلف ، احساس می کنند که خوش نیستند ، از زندگی لذّت نبرده اند و مثل این که تمام این سال ها را زندگی نکرده اند.
پس برای سالم زیستی و مقابله با احساس بیهودگی وپوچی ، باید خود را شناخت و به این واقعیت پایبند بود که هر شخصی توانایی ها و استعدادهای خاصی دارد که اگر در مسیر صحیح خویش پرورش یابند و به کار گرفته شوند ، می توانند به سهم خود باعث پیشرفت و اعتلای خودش و دیگران شوند.
از این رو باید قبول کنیم که مهم ترین وظیفه ما در زندگی ، کشف خود واقعی و سپس شکوفا ساختن آن است. البته این وظیفه ، ابتدا بر دوش پدران ، مادران و بعد مربیان است که سعی کنند فرزندانشان را فقط در جهت شخصیت واقعی آنها هدایت کنند و امکانات آموزشی و پرورشی مناسبی را برایشان فراهم سازند.
به دلیل شناخت ناقص خود ، معمولاً در انتخاب رشته تحصیلی ، شغل ، همسر و تمام مواردی که می خواهیم درباره زندگی آینده خود تصمیم بگیریم. دچار مشکل می شویم. اگر در هر یک از موارد بالا پیروز نشویم می تواند در سلامت ذهن و جسم و در شادی زندگی ما تأثیر منفی بگذارد.
برای سالم و شاد زندگی کردن نیاز داریم که خود واقعیمان را بشناسیم ، باید بدانیم که به چه چیزی علاقه و گرایش داریم و از چه چیزی بدمان می آید ، باید بدانیم که در چه زمینه ای استعداد لازم را داریم و در چه زمینه ای استعدادمان کمتر است. در واقع جستجوی این توانش های ذاتی بشر می تواند شناخت او از خودش را بیشتر کند و هر چه بیشتر خود را بشناسیم ، راحت تر ، تمیز و سالم تر زندگی خواهیم کرد. (امیر حسینی- 1383 – ص 22-26)
همدلی: تخیل عاطفی
همدلی به معنای توافق یا تایید نیست. همدلی کردن یعنی درک کردن ، یعنی مستقیماً لایه های زیرین احساسات ، خواسته ها و محرک های روانی فرد دیگر را درک کنید ، یعنی به دنیا از چشمان وی بنگرید: «اگه من اون بودم چه احساسی داشتم؟» همدلی ، به معنی چهار مهارت اساسی زیر است: توجه کردن ، پرس و جو ، تعمق ، مجدداً چک کردن.
توجه کردن
توجه مثل نورافکن است ، موضوع مورد نظر را روشن می کند ، به چندین طریق می توانید مهارت «توجه کردن» خود را تقویت کنید: خونسردی تان را حفظ کنید. خودآگاهانه بخواهید که برای مدت زمانی خاص توجه تان را به مخاطب معطوف کنید. فقط گوش کنید ، بدون این که درباره آن چه می گوید ، قضاوت کنید. بدون این که سعی کنید نقش روانکاو یا درمانگر را ایفا کند در مورد لایه های عمیق تر احساسات فرد به ملایمت و با ملاحظه پرس و جو می کند. این کار باید با دقت تمام و اغلب در اواخر گفت و گو انجام شود ، بدون این که به نظر برسد شما می خواهید مسایلی که اکنون مطرح شده بی اهیمت تلقی کنید (به خصوص اگر در مورد خودتان باشد.)