به طور کلی، تحقیقات فاکتورهای خطر بیشماری را در فرایند مصرف و عود مصرف مواد نشان داده اند، این فاکتورها شامل عاطفۀ منفی ، انگیزه ، اشتیاق ، ولع مصرف ، استرس های بین فردی، خودکارآمدی ، و مهارت های انطباقی ناکارآمد در موقعیت های پرخطر می باشند. (ویکی ویتز و همکاران، 2004). در تحقیقی دیگر نشان داده شده است که موقعیت های پرخطری که منجر به عود مصرف مواد می شوند شامل موارد زیر است: موقعیت های عاطفۀ منفی مانند هیجانات ناخوشایند، ناراحتی فیزیکی و درگیری با دیگران؛ موقعیت های عاطفۀ مثبت مانند هیجانات خوشایند، اوقات لذت بخش با دیگران و فشار اجتماعی برای نوشیدن؛ انگیخته ها و تست کنترل (برزلین و همکاران، 2000). مطالعات رو به گسترش از این دیدگاه حمایت می کنند که به خصوص عاطفۀ منفی محرکی بالقوه برای رفتارهای کاووش مواد و عود مصرف سیگار می باشد (بیکر و همکاران، 2004). از سویی، نیوتن و همکاران (2009)، جنبه های ویژۀ رفتاری را که منجر به عود مصرف مواد می شوند به موارد تقویت منفی ( اجتناب از درد) ، تقویت مثبت ( لذت جویی) ، پاداش قابل توجه (ولع مصرف) ، یادگیری پاسخ به محرکها (عادتها) ، اختلالِ کنترل بازداری (تکانشگری) تقسیم بندی کرده اند.
بنا به گفتۀ کاپلان و سادوک (ترجمه ربیعی، 1378)، «عوامل خطرساز برای سوء مصرف مواد و عود عبارتند از میزان بالای تعارضات خانوادگی، مشکلات تحصیلی، بروز همزمان اختلالات روانی نظیر اختلال سلوک و افسردگی، مصرف مواد از سوی همسالان و والدین، و تکانشگری و شروع زودرس مصرف سیگار؛ هر چه تعداد عوامل خطرساز در یک فرد بیشتر باشد احتمال مصرف مواد در اولویت است» (ص 644-643).
علل دیگر عود مصرف را به فرایندهای ناکارآمد شناختی و هیجانی ربط می دهند. بنا به گفتۀ هِیمن (2011)، عوامل تداوم بخش رفتارهای اعتیاد آور شامل ولع مصرف و کژکاری در تنظیم شناختی و هیجانی است. به نظر می رسد که ولع مصرف مواد به وسیلۀ فرایندهای شناختی- هیجانی خودکار یا غیر خودکار کنترل می شوند، به گونه ای که نظریه های ولع مصرف عموماً تأکید می کنند اشتیاق ها در افراد با فعال شدن هیجان ها و انگیزه های جستجوی مواد در ارتباط هستند (تیفانی ، 1990، به نقل از کیانی و همکاران، 1391). هدف قرار دادن فاکتورهای خطرزا، موقعیت های پرخطر، جنبه های ویژۀ رفتاری، و پردازش های شناختی و هیجانی ناکارآمد که منجر به عود مصرف مواد می شوند یک اولویت درمانی ضروری محسوب می شود.

2-2-3 ذهن آگاهی
متغیر درمانی مهم در تحقیق جاری ذهن آگاهی است. این مفهوم در سال های اخیر در دنیای درمان جایگاه خاصی پیدا کرده است. مفهوم «ذهن آگاهی» از مذهب بودا با سنت 2500 ساله از هند شروع شده و بعد از دگرگون شدن به غرب دور راه پیدا کرده است (آپل و کیم-آپل، 2009). ذهن آگاهی در آیین بودا تحت عنوان توجه محض یا ثبت غیر استدلالی رویدادها بدون واکنش یا ارزیابی ذهنی تعریف شده است (کارداسیوتو ، 2005)، در واقع ذهن آگاهی واکنشی پیشگیرانه برای افکاری است که ما را غمگین یا مضطرب می کند و به ما کمک می کند تا به حالت تعادل بعد از هیجان های تجربه شدۀ منفی بازگردیم (هریس ، 2013).
محققان بسیاری تأثیر ذهن آگاهی را بر احساسات، هیجانات، و ادراکات ما مورد بررسی قرار داده اند و به تعاریف و نتایج قابل توجهی دست یافته اند به عنوان مثال، ذهن آگاهی به عنوان یک احساس بدون قضاوت و متعادل از آگاهی تعریف شده است که به واضح دیدن و پذیرش هیجانات و پدیده های فیزیکی، همان طور که اتفاق می افتند، کمک می کند (نف، 2003). افراد ذهن آگاه واقعیات درونی و بیرونی را آزادانه و بدون تحریف ادراک می کنند و توانایی زیادی در مواجهه با دامنه گسترده ای از تفکرات، هیجانات و تجربه ها (اعم از خوشایند و ناخوشایند) دارند (براون و همکاران، 2007).
آپل و کیم- آپل (2009) بیان می دارند که مراقبۀ ذهن آگاهی با «آرمیدگی» تفاوت دارد، بدین صورت که در آرمیدگی فرد به احساسات بدنی و تنفس توجه می کند ولی در مراقبه ی ذهن آگاهی افکار و هیجانات در حالت آرامش مورد قبول ذهن واقع می شوند. هر چند هدف اصلی ذهن آگاهی آرام سازی نیست اما مشاهدۀ غیرقضاوتی رویدادهای منفی درونی یا برانگیختگی فیزیولوژی باعث بروز این حالت می شود (بورکووِک ، 2002).
در واقع ذهن آگاهی به معنی توجه کردن به تجربیات لحظه به لحظه مانند احساسات فیزیکی، هیجان، ولع، و تنش است و این توجه در حالی است که تجربیات بدون اقدام، بدون قضاوت، بدون نشخوار فکری و بدون تلاش در ثبت آنها مورد قبول ذهن واقع می شوند (دیویس و همکاران، 2007). زمانی که ما مستقیماً به چشم هیجانات آزاردهنده نگاه می کنیم و درک می کنیم که هیجانات چه هستند و چگونه عمل می کنند، به همان اندازه بیشتر از جلو چشمانمان ناپدید می شوند مانند سیاهی جنگل که زیر خورشید صبحگاهی به تدریج ناپدید می شود و زیبایی های آن آشکار می شود. بعد از آن هر زمان که هیجانات فوران کنند، آنها باعث زنجیره ای از افکار که ما را به اقدام مجبور می کنند، نمی شود. مراقبۀ ذهن آگاهی، ممکن است منجر به تسهیل رشد بینشِ فراشناختی شود، زیرا در این مراقبه (مانند بینش فراشناختی)، افکار و حوادث به صورت گذرا، ذهنی و غیر واقعی درک می شوند تا تجلی دقیق حقیقت (بیشاپ و همکاران، 2004).
با تمرین مهارت های ذهن آگاهی که نوعی آگاهی لحظه به لحظه می باشد، فرد به الگوهای افکار، احساس و تعاملاتش با دیگران بینش پیدا می کند و در نتیجه می تواند ماهرانه و بطور ثمربخش، نه اینکه به صورت اتوماتیک و ازروی عادت و ناهوشیارانه، پاسخ مناسب دهد (تیزدیل و همکاران، 2000). ناگفته نماند که این مهارت احتیاج به تمرین دارد. دیویس و همکاران (2007) بیان می دارند که ذهن آگاهی یک مهارت است و مانند یادگیری یک آلت موسیقی، نیاز به تمرین روزانه و تکراری دارد. از دیدگاه روانشناسی غرب، وقتیکه ذهن آگاهی هم از طریق مراقبه رسمی و هم با تمرین روزانه یاد گرفته می شود یک فرایند بیداری اتفاق می افتد( کابات-زین، 1999).
پژوهشگرانی از قبیل دیویدسون و همکاران (2003)، مالیبوف- هرتیوباس (2013)، نریمانی و همکاران (1389)، نجاتی و همکاران (1390)، موسویان و همکاران (1389)، صادقی و همکاران (1389)، بساک نژاد و همکاران (1390)، و حناساب زاده اصفهانی و همکاران (1388، 1389) در پژوهش های خود به نقش مثبت ذهن آگاهی یا درمان های بر پایۀ ذهن آگاهی بر سلامتی پی بردند.
2-2-4 اعتیاد
ارتباط بین اعتیاد و ذهن آگاهی و چگونگی تأثیرپذیری آن از ذهن آگاهی و همچنین ارتباط اعتیاد با استرس در زیر شرح داده می شوند.

2-2-4-1 اعتیاد و ذهن آگاهی
تحقیقات زیادی نشان می دهند که تمرین های مراقبه از قبیل ذهن آگاهی برای جلوگیری از اعتیاد و نیز در درمان آن موثر هستند. بوئن و همکاران (2009) بیان می دارند که ذهن آگاهی از طریق افزایش آگاهی، تنظیم و تحمل عوامل بالقوه ای که منجر به عود مصرف می شوند، توانایی مقابله با محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد منتهی به عود را افزایش می دهد و چرخه اتوماتیک قبلی رفتارهای سوء مصرف مواد را قطع می کند. لارمیر و همکاران (1999) بر این عقیده اند که ذهن آگاهی یعنی قبول زمان حال، در حالیکه اعتیاد خواسته تکراری برای اجتناب از زمان حال است که منتهی به برانگیختن انگیزه برای سوء مصرف مواد می شود. در جریان عود مصرف، آگاهی و قبولی که به وسیله ذهن آگاهی تقویت شده است ممکن است به تشخیص و کاهش سرزنش، احساس گناه، و تفکر منفی که باعث افزایش خطر عود مصرف می شود، کمک کند (برزلین و همکاران، 2002).
در تحقیقی که توسط تیزدیل و همکاران (1999، به نقل از برزلین و همکاران، 2002) صورت گرفت، یک تحلیل پردازش اطلاعات از عود مصرف مواد به صورت زیر ارائه شده است:
تمرین های ذهن آگاهی از طریق افزایش آگاهی و توجه یا حساسیت زایی به الگوهای افکار و هیجاناتی که به صورت بالقوه باعث هدایت به عود مصرف می شود و همچنین حساسیت زدایی از محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد به خصوص عاطفۀ منفی (از طریق درگیری کامل با محرکهای عاطفه منفی) به جلوگیری از عود مصرف کمک می کنند. در واقع این تحلیل پردازش اطلاعات، دو مسیر اساسی را برای مصرف مواد تشخیص می دهد: 1- نیمه هوشیار (فعال شدن شبکۀ حافظه مرتبط به مواد) 2- هوشیار (خودکارآمدی و انتظارات پیامد )؛ دو روشی که به وسیلۀ آنها ذهن آگاهی می تواند توانایی پاسخ دادن به صورت انعطاف پذیر و با آگاهی بالا در چالش با عاطفۀ منفی را افزایش و احتمال عود مصرف را کاهش دهد. این مطلب بدین معنی است که حساسیت زایی توجه به فرایندهای نیمه هوشیار و حساسیت زدایی هیجان (تحمل عاطفۀ منفی و شناخت های منفی) که هوشیار است، منجر به جلوگیری از عود مصرف مواد می شود.
بر اساس گفتۀ بلیک و همکاران (2011)، مراقبۀ ذهن آگاهی از انواع عملکردهای شناختی سطح بالاست که می تواند سوء مصرف مواد را تحت الشعاع خود قرار دهد. امروزه درمان بر پایۀ ذهن آگاهی در انواع مختلفی از اختلالات روانی راه پیدا کرده است، این درمان ها شامل افسردگی اساسی، اختلال اضطراب منتشر، اختلال شخصیت مرزی، اختلال خوردن، اختلال استرس پس از سانحه، و سوء مصرف مواد است (کومار و همکاران، 2008). چندین مطالعه کارآمدی مداخلات روانی بر پایۀ ذهن آگاهی را در جلوگیری از افسردگی اساسی، اضطراب، روان پریشی، مشکلات تصویر بدن ، و سوء مصرف مواد را هم در جمعیت بالینی و هم غیربالینی نشان داده اند (چمبرز و همکاران، 2009).
مراقبۀ ویپاسانا ، تمرینی بودایی بر پایۀ ذهن آگاهی، جایگزینی است برای افرادی که نمی خواهند در درمانهای اعتیاد سنتی شرکت جویند و یا در این درمانها موفق نبوده اند (بوئن و همکاران، 2006). به طور کلی، امروزه از مهارت های ذهن آگاهی به عنوان روشی برای مقابله کردن با تحریکاتی که باعث عود مصرف می شوند، استفاده می شود.

2-2-4-2 اعتیاد و استرس
در بین عواملی که در شروع مصرف مواد و عود ذکر شدند، بعضی مهمتر از بقیه می باشند به عنوان مثال استرس که از فاکتورهای خطرزا می باشد، عامل مهمی در عود مصرف مواد است. محققان مختلفی نقش مهم استرس را در روی آوری به اعتیاد و عود مصرف آنها به اثبات رسانده اند. به عنوان مثال نتایج تحقیقی که توسط سینها و همکاران (2008) انجام گرفت، نشان داد که مکانیزم هایی که به استرس مربوطند در ابتلا به اعتیاد و عود آنها به عنوان اختلالات مزمن، سرنوشت سازند. به طور طبیعی، فعال شدن دو سیستم مرتبط یعنی سیستم نورواندوکرین و سیستم عصبی خودمختار در پاسخ بیولوژیکی به استرس در انسانها عمل می کند بدین صورت که این دو سیستم بدن را برای عمل مهیا می کند؛ جزء اصلی برای کنترل استرس در سیستم نورواندوکرین، محور هیپوتالاموس- هیپوفیز- آدرنال HPA است (پاتچو و پاتچو ، 2006). به گفتۀ بِرِوِر و همکاران (2009)، استرس در «اختلالات سوء مصرف مواد» عامل مهمی به شمار می رود. حوادث استرس زا و آشفتگی های روانی مکرر در بین افرادی که «اختلالات سوء مصرف مواد» دارند، به عنوان دلایل عود مصرف مواد ذکر شده اند (والاس ، 1989، به نقل از بِرِوِر و همکاران، 2009). در کل، مدارک قابل ملاحظه ای وجود دارند که بیان می دارد زمانی که افراد پاک شده از مواد، در معرض استرس قرار می گیرند حالت برانگیختگی رو به گسترشی مانند القاء شدن به وسیلۀ محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد، در آنها به وجود می آید (بِرِوِر و همکاران، 2009). در کل به خوبی مشخص شده است که استرس، پیش آگهی آشفتگی های روانی می باشد (چنگ ، 2001، به نقل از موریسون و اُکانر، 2005).

2-2-5 درمان «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی» یا MBSR
درمان «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی» توسط جان کابات- زین ابداع شده است. این درمان هم اکنون در بیش از 240 بیمارستان و کلینیک در آمریکا و کشورهای خارجی آموزش داده می شود (آپل و کیم آپل، 2009). رویکرد کابات- زین برای درمان سوء مصرف مواد شامل وارسی بدن (فن آگاهی از بدن)، یکسری از تغییرات عمدی را در بر می گیرد که در آغاز بر کل بدن و سپس بر هر بخشی از بدن در یک شیوۀ بدون داوری متمرکز می شود (کابات- زین، 1990، به نقل از زگیرسکا و همکاران، 2009 ). این درمان یک مداخلۀ درمانی 8 هفته ای است که شرکت کنندگان هفته ای یکبار برای تقریباً 5/2 ساعت به اضافۀ یک روز کامل ملاقات می شوند. در این درمان گرچه تکنیک ذهن آگاهی به صورت خالص و بدون کاربرد دیگر درمان های تکمیلی استفاده می شود، اما در خود مداخلات شناختی، رفتاری و آموزشی- روانی را دارا است (دیمیدجیان و لینهان ، 2003؛ رومر و اورسیلو ، 2003).
کابات- زین تعریف خود از ذهن آگاهی را به صورت مفهوم سازی کیفی ارتقا بخشید و نشان داد که چگونه یک فرد از سلامت خود در فرایند ذهن آگاهی مراقبت کند (کابات-زین، 1990). کابات زین در 1990 ذهن آگاهی را به عنوان آگاهی قضاوتی لحظه به لحظه تعریف می کند، او در سال 1994 توجه کردن به اهداف در حال حاضر به شیوه خاص و به صورت غیر قضاوتی را ذهن آگاهی می داند و در سال 2003 تعریف خود را کامل تر کرده و ذهن آگاهی را نوعی از آگاهی می داند که از طریق توجه به اهداف واقعی و بودن در زمان حال، بدون قضاوت راجع به تجربیات آشکار لحظه به لحظه پدیدار می گردد (کابات-زین، 2003). شاپیرو و همکاران (1998) با افزودن 5 کیفیت به 7 کیفیت مطرح شده از سوی کابات زین، مجموع آن ها را به 12 کیفیت رسانیدند، این کیفیت ها عبارتند از: غیر قضاوتی، پذیرش، صبر، اعتماد، بازبودن، رها سازی، آرامی، سخاوت، همدلی، سپاسگزاری، مهربانی عاشقانه، و ملایمت (به نقل از آذرگون و همکاران، 1388).
هیمل اشتین (2011) بیان می دارد که درمان «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی» تاریخی طولانی از تحقیق دارد و در کاهش استرس و افزایش سلامتی روانی در جمعیت های مختلف در طول 3 سال گذشته، ثبات نشان داده است. همچنین ثابت شده است که کاربرد این درمان باعث کاهش یافتن کورتیزول بزاق (که نوعی واکنش به استرس می باشد) شده است ( کارلسون و همکاران، 2004). در کل، مطالعات جدید مراقبۀ ذهن آگاهی بر اساس رویکرد اصلی کابات- زین را برای درمان سوءمصرف مواد و نیز افسردگی، اضطراب و درد به کار برده اند (کابات-زین، 1990).
محققانی دیگری از قبیل گراسمَن و همکاران (2004)، گریسون و همکاران (2011)، اسپکا و همکاران (2011)، و گرامر و همکاران (2012) هم در پژوهش های خود به نتایج مثبت درمان MBSR بر افزایش سلامتی در آزمودنی ها دست یافتند.

مطلب مشابه :  فراشناخت

2-2-6 نشخوار فکری
تفکر در بارۀ مشکلاتمان، بدون شک، روشی مؤثر در حل مسائل است. اگر ما در پی آن هستیم که با یکی از جریانات زندگیمان انطباق پیدا کنیم، در بارۀ آن فکر می کنیم، راه حل های مختلف را مرور می کنیم، و سپس یکی از آنها را انتخاب می کنیم. ولی بعضی اوقات، ما در مرحلۀ تفکر در بارۀ مسئله باقی می مانیم و دورتر نمی رویم و این امر بیشتر زمانی می افتد که افکار ما منفی باشند. واتکینز و مولدز (2005) نشخوارفکری را افکار مربوط به احساس غم می دانند و از آن تحت عنوان نشخوار فکری غم یاد می کنند.
نشخوار فکری با افکار منفی تفاوت دارد، پاپا جورجیو و ولز در سال 2001 در مطالعه ای نشان دادند که افکار خودآیند منفی ، ارزیابی های کوتاه و مختصری از شکست ها در بیماران افسرده اند، در حالی که نشخوار فکری، زنجیره ای طولانی از افکار تکراری، چرخان، و خود متمرکز و پاسخی به افکار منفی اولیه است (پاپاگورجیو و ولز ، 2001). نالن هاکسما عوامل نشخوار فکری را در والدین بیش کنترل کننده، وجود سابقه آزار جنسی، هیجانی و جسمی از دوران کودکی به عنوان عوامل معنادار در شکل گیری سبک نشخوار فکری معرفی کرده اند (نالن- هاکسما و دیویس، 1999، به نقل از آذرگون و همکاران، 1388).
نشخوار فکری بر روی توانایی های طبیعی و انطباقی ذهن تأثیر می گذارد و منجر به مشکلات روانی بیشتر می شود، به عنوان مثال هولگین (2010) بیان می دارد که نشخوار فکری فرایندی توانا است که بر روی ظرفیت شناختی افراد تاثیر می گذارد و چالشی می شود که بعضی از افراد نمی توانند از اثرات منفی آن (از قبیل خستگی، استرس و اضطراب) بهبود یابند و یا بنا به گفتۀ آپتون (2011)، نشخوار فکری باعث شدید شدن و ماندگاری خلق منفی ، تخریب تمرکز، تخریب حافظه و اختلال در حل مسئله می شود و انگیزه را برای رفتار ابزاری کم می کند و پیش بین شروع دوره های افسردگی در آینده است. مطالعات دیگری نشان داده اند که نشخوار فکری باعث خلق منفی پایدار، گسترش شناختهای منفی ، و کاهش توانایی حل مسئله در آزمودنی های افسرده می شود (واتکینز و مولدز، 2005). بدبینی فزاینده به زندگی از دیگر عواقب نشخوار فکری است به عنوان مثال آزمایشات تجربی نشان داده اند که زمانی که به آزمودنی ها نشخوار فکری القاء می شود، آنها برای حوادث زندگی و یا مشکلات بین فردی توضیحات منفی بیشتری ارائه می دهند و همچنین در باره حوادث مثبت آینده بدبین تر هستند تا افرادی که «حواس پرتی» به آنها القا می شود (لیوبومیرسکی و نالن هاکسما، 1995، به نقل از موریسون و اُکانر، 2008).
نشخوار فکری از زمرۀ سبک های انطباقی شمرده می شود که بیشتر به منظور انطباق با هیجانات به کار برده می شود. اسپایکر (2011)، سبک های انطباقی را به سبک انطباقی متمرکز بر هیجان ، سبک انطباقی متمرکز بر مسئله ، و استراتژی انطباقی اجتناب تقسیم بندی کرد و در تحقیقش به این نتیجه رسید که سبک انطباقی متمرکز بر هیجان به صورت مثبت با نشخوار فکری هم پوشی دارد. البته ناگفته نماند که نشخوار فکری متمرکز بر هیجان ویژگی انطباقی و غیر انطباقی دارد. ترینور و همکاران (2003، به نقل از رود ، 2011) بیان می دارند که جزء انطباقی نشخوار فکری «به اندیشه فرو رفتن» می باشد که به معنی تلاش شناختی و ارادی روی حل مسئله به منظور حفظ و برگرداندن خلق است و جزء غیرانطباقی آن «منفعلانه نشستن و فکر کردن» و یا تمرکز بر علائم افسردگی می باشد.

2-2-6-1 نشخوار فکری و استرس
در مورد ارتباط نشخوار فکری (متغیری در تحقیق) و استرس باید گفت که در واقع ایندو لازم و ملزوم یکدیگرند. در توضیح این لازم و ملزوم بودن، گاستلا ، 2006 (به نقل از اسپایکر ، 2011) بیان می دارد که نشخوار فکری، افکاری تکراری هستند که روی موقعیت های مشکل ساز تمرکز می کنند و خود به طور اختصاصی منبعی برای استرس در زندگی فرد می شود و یا ونزلاف و لوکستان (2003) بیان می دارند که تلاش برای اجتناب از افکار ناخوشایند در مواجهه با عوامل استرس زا، باعث عود این افکار و نشخوار فکری بیشتر و بدخلقی می شود.
در رابطه با ارتباط بین نشخوار فکری و استرس تحقیقات زیادی صورت گرفته که همگی نشان دهندۀ ارتباط تنگاتنگ این دو متغیر می باشند. گفته می شود که نوعی از نشخوار فکری در پاسخ به استرس شکل می گیرد و نشخوار فکری هم متعاقباً منجر به استرس بیشتر می شود. بنا به گفتۀ آپتون (2011)، انواع متفاوت نشخوار فکری شامل نشخوار فکری با محتوی عصبانیت ، نشخوار فکری با محتوی افسردگی ، نشخوار فکری در پاسخ به استرس ، نشخوار فکری با محتوی اضطراب ، نشخوار فکری با محتوی درگیری های بین فردی ، و نشخوار فکری پس از حادثه است.
مفهوم نشخوار فکری در پاسخ به استرس به این موضوع اشاره دارد که نشخوار فکری (بصورت استنتاج منفی از حوادث) که بدنبال حوادث استرس زای زندگی شکل می گیرد، منجر به سبک شناختی منفی (عامل شروع سوء مصرف مواد و افسردگی) می شود (روبینسون و آلوی ، 2003، به نقل از رود، 2011).
مطالعات دیگر، ارتباط تجربی بین نشخوار فکری و طولانی شدن برانگیختگی فیزیولوژیکی (مشخصۀ استرس) را به اثبات رسانده اند (گلین و همکاران، 2002) و یا مطالعات نشان داده اند که نشخوار فکری در پاسخ به استرس باعث برانگیختگی روانی ممتد می شود که با افزایش فشار خون، افزایش ضربان قلب، و کاهش آر. اس.آ (تغییرات طبیعی ضربان قلب در طول چرخۀ تنفسی) خود را نشان می دهد (کِی و همکاران، 2008). گذشته از مرتبط بودن استرس و نشخوار فکری به هم، محققان آنها را پیش بینی کنندۀ مشکلات روانی و اجتماعی می¬دانند. نتایج تحقیقی که به وسیلۀ موریسون و اُکانر (2008) انجام گرفت، نشان داد که بین نشخوار فکری و استرس ارتباط وجود دارد و ایندو پیش بینی کنندۀ آتی آشفتگی های روانی از قبیل بدخلقی، ناامیدی و افکار خودکشی هستند، این محققان بیان می دارند که نشخوار فکری یا سبک پاسخ نشخواری پیش بینی کننده اختلال در عملکرد اجتماعی است و این اختلال در حضور استرس بیشتر خواهد شد.

2-2-7 تنظیم هیجانی
راهبردهای تنظیم هیجان شامل نه راهبرد مقابله ای شناختی متفاوت، یعنی خود ملامت گری، پذیرش و عینیت بخشی، نشخوار فکری، تمرکز مجدد مثبت، تمرکز مجدد روی برنامه ریزی، ارزیابی مجدد مثبت، تسهیل حادثه از طریق کل نگری، فاجعه سازی، و سرزنش دیگران می شود (گارنفسکی و همکاران، 2002). آمستادتر (2008) بیان می دارد که تنظیم هیجان وجه ذاتی گرایش های پاسخ های هیجانی است. در واقع ساختار تنظیم هیجانی از مفهوم وسیعتر «انطباق» تکامل یافته است و به معنی کاربرد استراتژی های شناختی و رفتاری به منظور تنظیم شدت، طول و بیان عواطف می باشد (تامپسون، 1994، به نقل از لی مولت، 2012). به طور کلی، ترکیبی از فرایندهای فیزیولوژیکی، رفتاری، و شناختی فرد را قادر می سازد تا تجربه و ابراز هیجانات منفی و مثبت را تنظیم نماید (بریجز و همکاران، 2004).
نقش تنظیم هیجانی و چگونگی تأثیر آن بر زندگی ما موضوع تحقیقات اخیر زیادی بوده است. از منظر عملگرایان معاصر ، نقش های مهم هیجانات شامل مهیا کردن پاسخهای رفتاری ضروری، تعدیل تصمیم گیری، تقویت حافظه برای حوادث مهم، و تسهیل روابط بین فردی می باشد، با این وجود هیجانات می توانند غیر از کمک کننده بودن، آسیب رسان هم باشند وقتیکه در زمان نامناسب و با شدت نامناسب ایجاد شوند (گراس و تامپسون ، زیر چاپ). دیاموند و آسپینوال (2003) بیان می دارند که تنظیم هیجانی پیش نیازی مهم برای بسیاری از کارکردهای روانی- اجتماعی فرد نظیر پردازش شناختی ، رفتارهای کاوشگری ، توانایی اجتماعی و حل مسئله محسوب می شود. از منظر تکاملی، در اواخر کودکی و اوایل نوجوانی، توانایی های شناختی پیچیده باعث ایجاد فرم های جدید تنظیم هیجانی در افراد می شود (گراس و مونوز ، 1995).
بنا به گفتۀ لی مولت (2012)، برخی از استراتژیهای تنظیم هیجانی بر پیش آیندها تمرکز دارند مانند انتخاب موقعیت، تغییر موقعیت، و یا افزایش تمرکز؛ در مقابل دیگر استراتژیهای تنظیم هیجانی بر پاسخ تمرکز دارند، زیرا آنها بعد از هیجان آغاز شده به کار می روند مانند «نشخوار فکری» و «حواس را پرت کردن» که نوعی تمرکززدایی است. تحقیقات نشان داده اند که تنظیم هیجان، سازگاری مثبت را پیش بینی می نماید (یو و همکاران، 2006). ظرفیت برای تنظیم هیجانات، به عنوان محور سلامتی ذهن تعریف شده است و این امر ظرفیت فرد را برای کار کردن، ارتباط با دیگران، و لذت و شادی را تعیین می کند (گراس و مونوز، 1995). روی هم رفته چندین تحقیق نشان داده اند که تنظیم هیجانی عنصر اصلی در سلامت روان است و مشکلات در این زمینه با انواع زیادی از آسیب ها ی روانی همراه است (دیویدسون ، 2000). مشخص شده است که شمار زیادی از اختلالات روانی در هستۀ خود، اختلال در تنظیم هیجانات را دارند. در بیش از نیمی از اختلالات محور یک و تمام اختلالات محور دو، مشکلات و نقصان های مربوط به تنظیم هیجانات تشخیص داده شده است (رِپِتی و همکاران، 2002). در واقع اکثر اختلالات روانی به بی ثباتی عاطفی و اختلال در تنظیم هیجانی ربط داده شده است (کونیگزبرگ و همکاران، 2002). گارنفسکی و کراییج (2009) بیان می دارند که تحقیقات نشان دهندۀ ارتباط بین راهبردهای تنظیم هیجانی و پریشانی روان شناختی است. حیدریی و همکاران (1389) هم در پژوهش خود به ارتباط بین دشواری های تنظیم هیجانی و داشتن روابط اجتماعی سالم منجمله رضایت زناشویی پی بردند.
در مورد ارتباط بین تنظیم هیجانی و اعتیاد تحقیقات زیادی صورت گرفته که نتایج مشابهی را در پی داشته است. به طور کلی، اشخاصی بر این عقیده اند که اختلال در تنظیم هیجانی یک همایندی عمومی و رایج در سوء مصرف مواد و اختلالات سلامت روان است (لینهان و دیمف ، 1997، به نقل از برزلین و همکاران، 2002). و یا عزیزی و همکاران (1389)، در پژوهش خود به ارتباط بین تنظیم هیجانی و میزان مصرف سیگار پی بردند. از نظر فیزیولوژیکی هم بین مصرف مواد و اختلال در تنظیم هیجانی ارتباط یافت شده است، آنتون (2001) از یافته های پژوهشی مختلف به این نتیجه رسیده است که داروهای روان گردان از قبیل مت آمفتامین بر سامانۀ دوپامینرژیک (مسیر مزولیمبیک آن در ایجاد پاداش هیجانی مصرف مواد نقش دارد) که پاسخ های هیجانی را تنظیم می کند، تأثیر می گذارد.
محققان با بررسی جراحات مغزی در حیوانات و یا مواردی از اختلالات نورولوژیکی در انسان به ارتباط بین نواحی خاصی از مغز و تنظیم هیجانی و ارتباط آنها با اعتیاد پی برده اند. به عنوان مثال نشان داده شده است که قشر مخ حدقه ای و قشر پیش پیشانی بطنی داخلی در ارزیابی هیجانات و کنترل حالت های درونی نقشی مهمتر از دیگر قسمتهای قشری را ایفا می کنند (هرویگ و همکاران، 2007). اشتین (2008) هم در تحقیقش به نتایج مشابهی رسیده است:
افرادی که جراحتهای کاهش دهنده فعالیت قشر پیش پیشانی و یا جراحتهای افزایش دهنده فعالیت دستگاه لیمبیک (مانند تشنج ها ) را دارند و یا افرادی که مبتلا به اختلالات روانی خاص مانند سوء مصرف مواد هستند، حالتهای عاطفی بالا (نقص در تنظیم هیجانات) و از بین رفتن کنترل روی این حالتهای عاطفی را تجربه می کنند. او بیان می دارد که مسیر قشری- لیمبیک نقش کلیدی در تنظیم هیجانات دارد، به عنوان مثال در آزمایشی، آزمودنی هایی که فعالیت بالا در قشر پیش پیشانی بطنی داخلی و فعالیت پایین در سیگنال های آمیگدال در زمان انجام تکلیف تنظیم هیجانی داشتند، کورتیزول خون آنها در طول روز کاهش زیادی را نشان داد. (ص 196)
با توجه به مطالب گفته شده و نقش مهم تنظیم هیجانی، تقویت این متغیر درمانی، هدف درمان های متفاوتی قرار گرفته است. به عنوان مثال، بنا به گفتۀ برکینگ و همکاران (2008)، نتایج حاصل از تحقیقات در مورد تنظیم هیجانی منجر به وارد شدن آموزش های مربوط به این متغیر به صورت آشکار و غیرآشکار در درمانهای شناختی رفتاری شده است. آکسلراد و همکاران (2011) هم کشف بیشتر نقش بالقوۀ تنظیم هیجانی را به عنوان مکانیزم تغییر در مداخلات کلینیکی توصیه می کنند، بنا به گفتۀ این محققان، بر اساس یافته های متعدد، از آنجائیکه علت و ابقاء بعضی از اختلالات روانی از قبیل وابستگی به مواد و اختلال شخصیت مرزی به تنظیم هیجانات مرتبط می باشند، ارزیابی بیشتر در مورد تنظیم هیجانی برای مطالعات آینده پیشنهاد می شود.

2-2-7-1 تنظیم هیجا نی و استرس
بین استرس و تنظیم هیجانی، رابطه ای متقابل وجود دارد. به عنوان مثال، محققان بیان می کنند که ریسک ابتلا به افسردگی نه تنها از پاسخ آغازین افراد به استرس ایجاد می شود بلکه از مشکل در تنظیم هیجانی (حالت هیجانی که پس از استرس می آید) ایجاد می شود (نالن هاکسما و همکاران، 2008، به نقل از لی مولت ، 2012). از سویی، به گفتۀ گراس (2002، b)، تنظیم هیجان سازگارانه با عزت نفس و تعاملات اجتماعی مثبت مرتبط است و افزایش در فراوانی تجربۀ هیجانی مثبت باعث مراقبۀ مؤثر با موقعیت های استرس زا می شود.

مطلب مشابه :  رشد و تغییر خود پنداره

2-2-7-2 تنظیم هیجانی و نشخوار فکری
بین تنظیم هیجانی و نشخوار فکری ارتباط وجود دارد، در واقع گفته می شود که نشخوار فکری نوعی تنظیم هیجانی ناسازگارانه است. بنا به گفتۀ هیز و فلدمن (2004)، مشکلات در تنظیم هیجانی می تواند فرمهای گوناگون از قبیل اجتناب/ بیش درگیری (مانند نشخوار فکری، نگرانی، وسواس های ذهنی ، ولع مصرف مداوم مواد مخدر، انگیزه قوی، تحریکات شدید و رفتارهای وسواسی را به خود بگیرد و یا فرد را درگیر تجربیات مثبت (مانند بلندپروازی ها که با ماجراجویی، ریسک کردن، چالش جویی و حتی موفقیت در ارتباط است) کند. از سویی بنا به گفتۀ مارلات (1994، به نقل از هیز و فلدمن، 2004) تصور می شود که اعتیاد راهی برای نگه داری هم بلندپروازی های زندگی و هم راهی برای جلوگیری از قهقرایی های زندگی است. افراد با مهارت کمتر در تنظیم هیجانی ممکن است بین کم یا بیش درگیری مردد باشند، تصور می شود که نشخوار فکری که نوعی بیش درگیری است وسیله ای برای پرت کردن حواس از مشکلات واقعی زندگی باشد (جکوبسون و همکاران، 2001). رضوان و همکاران، (1385) در پژوهش خود به ارتباط مثبت بین تنظیم هیجانی و شادکامی و نشخوار فکری پی بردند.
محققان دیگری نشخوار فکری را نوعی عکس العمل هیجانی می دانند که در صورت کاربرد نابجا می تواند منجر به مشکلات روانی شود، به عنوان مثال چمبرز و همکاران (2009) بر این عقیده اند که عکس العمل های هیجانی از قبیل نشخوار فکری (برای مدیریت افسردگی) و یا نگرانی (برای کاهش اضطراب)، در صورتی که بصورت ناهشیارانه و تنظیم نشده اجازۀ بروز داده شوند، ممکن است در موقعیت های خاص مشکل ساز شوند. دروال (2008)، در تحقیقی که اثرات نشخوار فکری را می سنجید، به این نتیجه رسید که تضعف در تنظیم و کنترل خلق منفی (با به کارگیری استراتژی های انطباقی) با نشخوار فکری و علائم افسردگی همراه است. بنا به گفتۀ اسپایکر (2011)، سبک انطباقی متمرکز بر هیجان به صورت مثبت با نشخوار فکری هم پوشی دارد.
بر اساس DSM-IV-TR، «یکی از ملاک های تشخیصی سوء مصرف مواد مخدر منجمله مت آمفتامین، مشکلات پایدار یا عود کنندۀ اجتماعی یا بین فردی (ناشی از تأثیرات ماده) و همچنین از ملاک های تشخیصی وابستگی به مواد مخدر، مشکلات روان شناختی و جسمی مستمر و عود کننده از قبیل افسردگی می باشند» (سادوک و سادوک، ترجمه رضاعی، 1387، ص 478) که این ملاک ها به احتمال زیاد با آسیب پذیری های ناشی از نشخوار فکری و تضعیف تنظیم هیجانی در ارتباط هستند.

2-2-8 اعتیاد و موج سوم رفتار درمانی
بر اساس گفتۀ برزلین و همکاران (2002)، در درمان های شناختی رفتاری، تغییر در پردازش های توجه و حافظه که شامل سه استراتژی اجتناب از محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد (مانند افراد، مکان ها، اشیاء)، استراتژی های رفتاری فعال ( مانند مهارت های ارتباطی، مهارت حل مسئله که منجر به بالا رفتن اعتماد به نفس در موقعیت های پرخطر می شود)، و باز سازی شناختی (مانند بحث منطقی برای افکار ناکارآمد که عکس العمل های عاطفی را در موقعیت های پرخطر تنظیم می کند) باعث جلوگیری از عود مصرف مواد می شوند.
ثابت شده است که درمان شناختی رفتاری سنتی به طور کامل در جلوگیری از عود مصرف مواد مؤثر نیست. برزلین و همکاران (2002) بیان می دارند که دلیلی که چرا درمان شناختی رفتاری سنتی بطور کامل در جلوگیری از عود مصرف مواد مؤثر نیست این است که این درمان بصورت اصلی روی استراتژی های کنترل رفتار و شناخت تکیه می کند، استراتژی هایی که ممکن است در موقعیت های پر خطر که مراجع کنترل کمتری دارد، مؤثر نباشد. اسموت و همکاران (2010) در مطالعه ای با قرار دادن 104 نفر از افراد سوء مصرف کنندۀ مواد در دو گروه درمان شناختی- رفتاری و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد نشان دادند که میزان ماندن افراد در درمان های روان شناختی شدیداً چالش برانگیز است، در حدود یک سوم افراد ریزش داشتند و تنها 21 درصد در درمان شناختی- رفتاری در تمام 12 جلسۀ درمان حاضر شدند، با این وجود، تأثیر این دو درمان بر مصرف آمفتامین و تسکین آسیب های روان شناختی آن معنادار بوده است.
در پاسخ به ناکارآمدی نسبی درمان های شناختی رفتاری منجمله مدل درمانی ماتریکس در جلوگیری از مصرف و عود مصرف مواد منجمله مت آمفتامین، درمان های جدیدی از ترکیب ذهن آگاهی و عناصر درمان های شناختی رفتاری ابداع شدند. بنا به گفتۀ ایروین و همکاران (1999)، ممکن است ترکیبی از عناصر درمان های سودمند، اثرات درمانی «جلوگیری از عود مصرف» را افزایش دهند. برزلین و همکاران (2002) شباهت و تفاوت بین شناخت درمانی رفتاری ((CBT و ذهن آگاهی را اینگونه بیان می کنند:
شباهت مهم بین CBT و ذهن آگاهی، نقش مشاهدۀ افکار، رفتار و خلق است و یک اختلاف اساسی بین ایندو کاربرد استراتژی های رفتاری فعال است، بدین صورت که به جای تغییر محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد، آنها را به خصوص عاطفۀ منفی تحمل می کنیم که در واقع نوعی حساسیت زدایی پنهان است. در بازسازی شناختی هم، رویکرد ذهن آگاهانه در پی تغییر ارتباط فرد با فکر است تا تغییر خود فکر (به عنوان مثال به فکر فقط به عنوان فکر نگاه می کنیم). بر خلاف CBT که در پی تغییر فرکانس و شدت هیجانات و شناخت ها است، مداخلات ذهن آگاهی در تلاش هستند تا ارتباطاتی را که یک فرد با این هیجانات و شناخت ها دارد تغییر دهد. در واقع، هدف CBT در جلوگیری از عود مصرف مواد، تغییر دادن ارتباطات شرطی از طریق تغییر در توجه و فرایندهای حافظه که در ارتباط با کاربرد مواد است، می باشد. در صورتی که تلاش برای اجتناب از محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد مصرف مواد و حالت های خلقی مرتبط با آن (که باعث تحریک فرد برای مصرف مواد می شود) منجر به ابقاء ارتباط بین محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد و کاربرد مواد می شود، در واقع فرایند شرطی زدایی که هدف CBT است صورت نمی پذیرد. در جلوگیری از عود مصرف مواد، توانایی حفظ/ برخورد همراه با قبول در رویارویی با محرک های برانگیزانندۀ مصرف مواد، مانند عاطفۀ منفی لازمۀ پدیدۀ فرایند شرطی زدایی است، همان فرایندی که در ذهن آگاهی صورت می پذیرد. (ص 290)
در موج سوم روان درمانی ها (ترکیب ذهن آگاهی و عناصر درمان های شناختی رفتاری) که به روان درمانی های پست مدرن معروف هستند، عقیده بر این است که شناخت ها و هیجانات را باید در بافت مفهومی پدیده ها در نظر گرفت. به همین دلیل، به جای رویکردهایی مانند درمان شناختی- رفتاری که شناخت ها و باورهای ناکارآمد را اصلاح کرده تا هیجانات و رفتارها اصلاح شود، در اینجا به بیمار آموزش داده می شود که در گام اول هیجانات خود را بپذیرد و با زندگی در «اینجا و اکنون» از انعطاف پذیری روان شناختی بیشتری برخوردار شود. در زیر مهمترین این درمان ها که در درمان اعتیاد هم به کار می روند شرح داده می شوند.

2-2-8-1 شناخت درمانی بر پایۀ ذهن آگاهی (MBCT)
«شناخت درمانی بر پایۀ ذهن آگاهی» ، به وسیلۀ تیزدیل ابداع شده است و برگرفته از مدل «زیر سیستم های شناختی در تبادلات» بارنارد و تیزدیل در سال 1991 می باشد (مانیکاواسکار و همکاران، 2011). این درمان در اصل برای افسردگی ابداع شد، اما برای جلوگیری از عود مصرف مواد مخدر هم استفاده می شود. دباغی و همکاران (1386) نشان دادند که شناخت درمانی بر پایۀ ذهن آگاهی می تواند در کاهش میزان عود، افزایش اطاعت درمانی، و میزان ابقاء در درمان مؤثر باشد. تحقیقات دیگر از تأثیرات «شناخت درمانی بر پایۀ ذهن آگاهی» بر افرادی که سه یا بیشتر از سه دوره افسردگی داشته اند 50% کاهش عود را نشان داده است (مانیکاواسگار و همکاران، 2011).

2-2-8-2 رفتاردرمانی جدلی(DBT)
کاربرد درمان بر پایۀ ذهن آگاهی در «رفتاردرمانی جدلی» هم راه پیدا کرده است، (دیمف و همکاران، 2000) بیان می دارند که امروزه این درمان همراه با کاربرد روش درمانی ذهن آگاهی که برای اختلال شخصیت مرزی به کار می رود، در سوء مصرف مواد هم مورد استفاده قرار می گیرد. «رفتار درمانی جدلی»، اختلال هیجانی را هستۀ اصلی تکانشگری های خطرناک از قبیل سوء مصرف مواد در اختلال شخصیت مرزی می داند و مکانیزم اصلی تغییر در این درمان هدف قرار دادن رشد تنظیم هیجانی است (آکسلراد و همکاران، 2011). اسکور (2003، به نقل از چمبرز و همکاران، 2009) بیان می دارد که هیجان تنظیم شده منتج از درمان «رفتاردرمانی جدلی» فرد را در پنجره ای از تحمل یعنی بین برانگیختگی پایین/ بالا نگه می دارد، جایی که عملکرد اجتماعی مناسب و درگیری با هدف امکان پذیر می شود. بنا به گفتۀ برزلین و همکاران (2002)، «رفتاردرمانی جدلی» بر اصل تئوری زیستی- اجتماعی استوار است و بیان می کند که رفتار ناکارآمد پس آیند اختلال در تنظیم هیجانی است، افراد دچار اختلال شخصیت مرزی باید استراتژیهای انطباقی بیشتری را بیاموزند تا قادر به تنظیم عکس العمل های خود و همچنین تنظیم شدت و طول پاسخ های هیجانی خود شوند.

2-2-8-3 درمان قبول و تعهد (ACT)
عنصر ذهن آگاهی هستۀ اصلی درمانی در «درمان قبول و تعهد» می باشد، (آپل و کیم-آپل، 2009) بیان می دارند که این درمان شاخه ای از درمان شناختی رفتاری است که استراتژی های ذهن آگاهی و قبول را همراه با استراتژی های تغییر رفتار به کار می برد تا انطباق روانی را در بیماران افزایش دهد. در سه درمان شرح داده شده، دیدگاه مشترک این است که آگاهی و قبول عاطفۀ منفی (عنصر اساسی در ذهن اگاهی) می تواند یک استراتژی مفید برای کاهش آسیب پذیری هایی مانند اختلال شخصیت مرزی و افسردگی و سوء مصرف مواد شود (برزلین و همکاران، 2002).

2-2-9 درمان های دیگر بر پایۀ ذهن آگاهی (در درمان اعتیاد)
2-2-9-1 مدل پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی (MBRP)
یکی از جدیدترین درمان هایی که هم عنصر ذهن آگاهی را دارا است و هم به خصوص برای جلوگیری از عود مصرف مواد ابداع شده است «پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی» می باشد. (هیز و همکاران، 2006) بیان می دارند که ویتکی ویتز، مارلات، و واکر در سال 2005 این مداخلۀ جدید شناختی رفتاری را برای اختلالات سوء مصرف مواد پیشنهاد کرده اند، این درمان رفتاری جدیدی است که فنون پیشگیری از بازگشت شناختی رفتاری سنتی را با مراقبۀ ذهن آگاهی برای درمان اختلالات سوء مصرف مواد ترکیب می کند. در واقع این درمان، عناصر مهمی را از درمان های مختلف که در خود عنصر ذهن آگاهی را دارا هستند گرفته و آنها را با هم ترکیب کرده است.
بوئن و همکاران (2009) بیان می دارند که درمان «پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی» عناصر اساسی جلوگیری از عود مصرف مواد را با تمارینی که از «درمان شناختی بر پایۀ ذهن آگاهی» و «کاهش استرس بر پایۀ ذهن آگاهی» گرفته شده است در هم ادغام می کند، افراد علائم اولیه خطر برای عود مصرف مواد را تشخیص می دهند و آگاهی خود را از عوامل داخلی (مانند هیجانی و شناختی) و خارجی (مانند موقعیتی) که قبلاً با سوء مصرف مواد در ارتباط بوده است، افزایش می دهند، در نتیجه مهارت های انطباقی موثر و خود کارآمدی کسب می شود. ویتکی ویتز و بوئن (2010) هم بیان می دارند که «پیشگیری از بازگشت بر پایۀ ذهن آگاهی» برنامۀ جلوگیری از عود مصرف شناختی رفتاری مارلات را با تمرین های ذهن آگاهی (با کاربرد ساختاری مشابه MBCT) ترکیب می کند.
این درمان طوری طراحی شده است که مستقیماً خلق منفی، ولع مصرف، و نقش آنها در فرایند عود را هدف قرار دهد. اگرچه مدت زمان زیادی از ابداع این روش درمانی نمی گذرد اما در عمل سودمندی و کارآمدی خود را به اثبات رسانده است. بوئن و همکاران (2009) بیان می دارند که نتایج تحقیقشان مدارکی دال بر عملی بودن و کارآمدی این روش درمانی ارائه می دهد و حمایت تجربی را برای این درمان به عنوان جایگزین درمان استاندارد بر پایه 12 گام و یا دیگر برنامه های مرتبط که در درمان اعتیاد استفاده می شوند، فراهم می آورد.

2-2-9-2 خود- طرحواره درمانی معنوی (3-S)
درمان «سه اس» برگرفته از بودا و روان شناسان شناختی منتها با تأکید خاص بر تئوری که هر فرد، طرحی خاص برای خود دارد، می باشد. بودا طی کردن 8 جادۀ معنوی را برای دستیابی به شادمانی ضروری می داند؛ این اصول پایه و اساس خود- طرحواره درمانی معنوی می باشد که با به کارگیری تکنیک های شناختی رفتاری زمینۀ تغییر در افراد مهیا می شود (آوانتز و مارگولین ، 2004). مارکوت (2003) بیان می دارد که درمان «سه- اس» بر اساس خود- طرحواره درمانی شناختی است و هدفش کمک به بیماران برای خلق، ارزیابی، و دسترسی به خود- طرحواره معنوی شناختی می باشد که با مصرف مواد و رفتارهای جنسی خطرزایی که خطر ابتلاء به ایدز را بالا می برد در تضاد است. مارکوت همچنین دریافت که این درمان منجر به تسهیل شیفت شناختی از فعال شدن عادات مرتبط به اعتیاد، به خود- طرحواره معنوی شناختی و رفتارها و عقاید کاهندۀ آسیب و پاک باقی ماندن از مواد می شود. در واقع علاقۀ فزاینده به ادغام عقاید مذهبی و معنوی افراد در درمان های جلوگیری از اعتیاد و ابتلاء به ایدز باعث توسعۀ درمان «سه- اس» شد (آوانتز و مارگولین، 2004).

دسته بندی : باید ها و نباید ها