دانلود پایان نامه

تربیت مقتدرانه در طول دوره کودکی و نوجوانی با چند جنبه از شایستگی ارتباط دارد- خلق خوش بینانه، خویشتنداری، استقامت در تکلیف، همکاری، عزت نفس بالا، پختگی اجتماعی و اخلاقی، و عملکرد تحصیلی مطلوب( آماتو و فولر،2002؛ آنولا، استاتین و نورمی،2000؛مکی،آرنولد و پرات،2001).
فرزند پروری مستبدانه:
روش فرزند پروری مستبدانه از نظر پذیرش و روابط نزدیک پایین، از نظر کنترل اجباری بالا، و از نظر استقلال دادن پایین است. والدین مستبد سرد و طرد کننده هستند. آنها برای اعمال کنترل فریاد می کشند، دستور می دهند، عیب جویی و تهدید می کنند. نگرش آنها این است: این کار را انجام بده چون من از تو خواستم که تو انجام دهی” آنها برای فرزند خود تصمیم می گیرند و این انتظار را دارند که کودک تصمیم آنها را بی چون و چرا قبول کند. اگر کودک مقاومت نشان دهد، والدین مستبد به فشار و تنبیه متوسل می شوند.
فرزندان والدین مستبد مضطرب و نا خشنود هستند، عزت نفس و اتکا به نفس پایینی دارند و وقتی ناکام می شوند به خصومت واکنش نشان می دهند. پسر ها به خصوصو میزان بالای خشم و سرپیچی نشان می دهند. گرچه دختر ها نیز به رفتار های برون ریزی می پردازند، ولی آنها به احتمال بیشتری وابسته هستند، به کاوش علاقه ندارند، و تکالیف دشوار آنها را از توان می اندازد( هارت، نیوول و اولسن،2003؛ تامسون، هالیس و ریچاردز،2003).
والدین مستبد علاوه بر کنترل مستقیم نا موجه، به نوع ظریف تری به نام کنترل روانشناختی نیز می پردازند که به موجب آن در ابراز کلامی، فردیت و دلبستگی کودکان به والدین دخالت کرده و در آنها دخل و تصرف می کنند( باربر،1996). این والدین، که دوست دارند تقریبا در مورد هرچیزی برای کودکان تصمیم گیری کنند، غالبا در عقاید، تصمیم گیری ها و انتخاب دوستان مداخله می کنند. هنگامی که آنها نا خشنود هستند، محبت خود را دریغ کرده و آن را به اطاعت کودک وابسته و مشروط می کنند.
آنها توقعات زیادی نیز دارند که با توانایی های در حال رشد کودک متناسب نیستند. کودکانی که در معرض کنترل روانشناختی قرار می گیرند مشکلات سازگاری نشان می دهند که رفتار های پرخاشگرانه، اضطراب، کناره گیری و سرپیچی را شامل می شوند(باربر و هامون،2002؛سیلک و همکاران،2003).
فرزند پروری آسان گیرانه
والدینی که از روش های فرزند پروری آسان گیرانه استفاده می کنند. مهرورز و پذیرا هستند ولی متوقع نیسند، کنترل کمی بر رفتار فرزندان خود اعمال می کنند و به آنها اجازه می دهند در هر سنی که باشند خودشان تصمیم گیری کنند، حتی اگر هنوز قادر به انجام این کار نباشند. فرزندان آنها می توانند که هر وقت که بخواهند غذا بخورند و بخوابند و هر مقدار که دوست داشته باشند تلویزیون تماشا کنند. آنها مجبور نیستند طرز رفتار خوب را یاد بگیرندیا کار های خانه را انجام دهند. گرچه برخی از والدین آسان گیر واقعا به این روش اعتقاد دارند، بسیاری دیگر به توانایی خود در تاثیر گذاشتن بر رفتار فرزند خود اطمینان ندارند.
فرزندان والدین آسان گیر تکانشی، سرکش و نافرمان هستند. در مقایسه با کودکانی که والدین آنها کنترل بیشتری اعمال می کنند، آنها نیز بیش از حد پرتوقع و به بزرگتر ها وابسته هستند و در تکالیف استقامت کمتری نشان می دهند. رابطه بین تربیت آسان گیرانه و رفتار وابسته در مورد پسر ها بسیار نیرومند است( بابر و اولسن،1997؛ بامریند،1997).
فرزند پروری بی اعتنا .
روش فرزند پروری بی اعتنا، پذیرش و روابط خوب کم را را با کنترل کم و بی تفاوتی کلی نسبت به استقلال دادن ترکیب می کند. این والدین اغلب از لحاظ هیجانی جدا و افسرده هستند، به قدری غرق در استرس خانوادگی هستند که وقت و انرژی کمی را برای فرزندان دارند. تربیت بی اعتنا در حالت افراطی، نوعی بد رفتاری با کودک است که غفلت نامیده می شود. در صورتی که این نوع بد رفتاری زود هنگام شروع شده باشد، تقریبا تمام جنبه های رشد، از جمله دلبستگی، شناخت، و از جمله خود گردانی ضعیف هیجانی، مشکلات پیشرفت تحصیلی، و رفتار ضد اجتماعی دارند. این امر باعث می شود که کودکان در این جو تربیتی احساس کنند که برای والدینشان اهمیتی ندارند و بی اعتنایی آنها نشانه طرد، انتقاد، و عدم پذیرش می دانند در نتیجه آنها برای جلب توجه والدین دست به اعمال نامناسب می زنند و از طریق ابراز تنفر، خیال پردازی و مشکلات خلقی واکنش نشان می دهند که به نوبه خود باعث سرزنش یا بی تفاوتی بیشتر و بی نصیب ماندن از مهر و محبت والدین می شود. اگر والدین از مراحل اولیه رشد کودک از جمله دلبستگی، شناخت و قابلیت های اجتماعی را دچار نقص می کنند. این سبک پیش بینی پیامد های ناسازگارانه ای از جمله پیشرفت های پایین اجتماعی و حرفه ای، رفتار های ضد اجتماعی و تکانشی شامل تخلفات ، سوء مصرف مواد و الکل و اعمال مجرمانه است. این فرزندان خود کنترلی هیجانی ضعیف و مشکلات تحصیلی دارند. و بیشتر مرتکب رفتار ناشایست اجتماعی می شوند. در خانواده هایی که هر دو والد بی اعتنا هستند، فرزندان به دلیل عدم دریافت محبت و اعمل کنترل احساس رها شدگی و معلق بودن و در زمان ها بحرانی احساس بی پناهی می کنند، لذا بالاترین اضطراب را تجربه می کنند(آنولا، استاتین و نورمی،2000).
سبک های والدگری و اضطراب کودکی
شیوههای فرزندپروری نظیر طردکردن، کنترل بیش از حد و الگوسازی رفتارهای اضطرابی، در بروز اختلالهای اضطرابی دوران کودکی نقش دارند. والدین کودکان مضطرب غالباً در مراقبت و سرپرستی از کودک، بیش از حد افراط می کنند و مانع از استقلال کودک می شوند یا استقلال او را محدود می کنند والدین کودکان مبتلا به اختلال های اضطرابی نه تنها خیلی کنترل کننده به نظر می رسند، بلکه از کودکان خود انتظارات متفاوتی دارند. مطالعات تأیید شده نشان می دهند والدین کودکان مضطرب با ابراز متقابل رفتار اجتنابی در جریان تعامل های خانوادگی ممکن است رفتار اجتنابی را در برخورد با مشکلات، هر چه بیش تر تقویت کنند (مظفری مکی آبادی و فروع الدین اصل، 1389؛ سادوک، 2007).
برخی پژوهش ها نشان داده اند که والد گری مضطربانه، مهار بیش از حد و طرد عاطفی کودک، با افزایش نشانه های اضطرابی همراه است(موریس و همکاران،2003؛جاکوبسن و همکاران،2012). پژوهش های انجام شده در مورد سبک های فرزند پروری نیز در تائید این نتایج اند: سبک فرزند پروری مستبدانه که با مهار گیری شدید، سطوح بالای جدی بودن، انضباط سخت گیرانه و سطوح پایین صمیمیت عاطفی مشخص می شود، با مشکلات درونی سازی شده( اضطراب، افسردگی و شکایات جسمانی) و سبک فرزند پروری سهل گیرانه – در بر گیرنده سطوح بالای صمیمیت و عدم مهار کودکان- با نشانه های برونی سازی شده همراه است(دیاز،2005). از سوی دیگر پژوهش هایی که به صورت پس رویدادی به بررسی مشکلات دوران بزرگسالی پرداخته اند، نشان داده اند مراقبت مادرانه که در برگیرنده گرمی و روابط مثبت مادر و کودک است با کاهش مشکلات اضطرابی و فزون حمایت گری مادرانه که بیانگر حمایت، مداخله و مهار بیش از حد کودک است و با افزایش مشکلات اضطرابی کودک و شکایات جسمانی مشارکت دارد(مهر آبادی، محمدی، آقابابایی، ایزد پناه و قدیری،1390).
پژوهش های انجام شده در خارج
در پژوهش واترز و همکاران(2012) با هدف بررسی رابطه عوامل والدینی و علائم اضطرابی کودک، انجام شد.در این تحقیق نمونه ای از 85 کودک بین سنین 7تا 12 که هر کدام یک تشخیص از اختلالات اضطرابی را داشته اند به همراه مادرانشان در پژوهش شرکت داشتند. پژوهش نشان داد که اضطراب صفت مادران بهمراه سبک والدگری مضطرب با سطوح بالای اضطراب در کودک همراه است.همچنین در این پژوهش پرورش مضطرب گونه مادر(r=.57,p<.001) و فزون حمایت گری(r=.27, p=<.05) اما مشغولیت هیجانی یا طرد به طور معناداری با گزارش کودکان از علائم اضطرابی شان ارتباط ندارد. به ویژه هنگامی که مادران بیشتر مضطرب و فزون حمایت گر در مراقبت از کودکشان می شوند،کودکان علائم اضطرابی بیشتری نشان می دهد.
در پژوهش گری و همکاران(2012) با هدف بررسی نقش منحصر فزون حمایت گری والدینی در علائم اضطرابی کودکی بررسی شد.در این پژوهش 190کودک (سنین7تا13ساله) را به همراه والدینشان بررسی کردند. نتایج این پژوهش نشان داد که فزون حمایت گری تنها با علائم اضطرابی همراه نیست. علاوه بر علائم اضطرابی، فزون حمایت گری والدینی با علائم رفتاری کودک همراه است. در مقایسه فزون حمایت گری والدینی، والدین کودکان مضطرب و والدین کودکان غیر مضطرب تفاوت معنا داری در بین این دو گروه مشاهد نشد. مادران دارای کودک با علائم اضطرابی و دارای مشکلات رفتاری هر دو در مقایسه با گروه کنترل دارای فزون حمایت گری بالاتری بودند.
براون و وایتسید(2008) با هدف بررسی رابطه بین سبک های والدگری، سبک های دلبستگی و نگرانی در کودکان مضطرب مطالعه ای انجام دادند، در این پژوهش 64 کودک و نوجوان سن 7-18 ساله با اختلال اضطرابی اولیه شرکت داشتند، نتایج نشان داد که سبک های والدگری طرد کننده به طور معناداری با نگرانی کودک همراه است همچنین کودکانی با سبک دلبستگی دو سو گرا سطح بالاتری از نگرانی را نسبت به کودکانی که دلبستگی ایمن داشتند گزارش دادند.
در پژوهش کوپر و همکاران(2006)هدف پژوهش مشخص شدن این بود که آیا نرخ اضطراب در والدین کودکان مضطرب بالا است. در این پژوهش 85 کودک مضطرب همراه با والدینشان با 85کودک بدون اضطراب و والدینشان بودند شرکت داشتند. در این پژوهش نرخ اختلالات اضطرابی شایع در مادران کودکان مضطرب به طور معنا داری بیشتر می گردد. ضمن این که، در طول دوره زندگی نرخ اضطراب هم در مادران و هم در پدران افزایش میابد. در مقایسه اضطراب والدینی، اضطراب مادر تاثیر بیشتری بر اضطراب کودکان دارد. در این پژوهش ارتباط بین اضطراب والدینی با اضطراب کودک تائید شد. به خصوص ارتباط بین اضطراب مادر و کودک؛هر اختلال اضطرابی با چندین شکل از اختلالات اضطرابی در مادران همراه بود.
پژوهش گار و هودسن(2008) با هدف بررسی ارتباط بین سبک های والد گری و اضطراب مادر و کودک،شکل گرفت. در این پژوهش 135 کودک(4-16ساله) با مادرشان شرکت داشتند. نتایج نشان داد که مادران کودکان مضطرب دلمشغولی بیشتری نسبت به مادران کودکان غیر مضطرب، صرف نظر از وضعیت اضطرابی خودشان، داشتند.
هرین، آلبونو اشنایدر(2013) در مطالعه ای به نقش باور های والدینی و اضطراب کودک و خودکارامدی والدینی در والدین کودکان مضطرب در مقایسه با کودکان عادی پرداختند. نتایج عمده این تحقیق نشان داد که مادران و پدران کودکان با اضطراب اجتماعی و اضطراب جدایی باور های ناکارامدی را در ارتباط با اضطراب کودکان در مقایسه با والدین کودکان عادی دارند.. مادران با کودکان با اضطراب جدایی خود کارامدی کمتری نسبت به کودکان با اضطراب اجتماعی و کنترل دارند. پدران کودکانی که موقعیت جدایی اجتناب می کنند، خود کارامدی کمتری نسبت به پدران کودکانی که اجتناب کمتری دارند.
لی وهمکاران(2012) در مطالعه ای با هدف بررسی کمال گرایی والدین و سازگاری والدین، با نمونه ای متشکل از 182زوج،نتایج تحقیق نشان بین کمال گرایی اجتماعی و معطوف به خود و خود کارامدی والدینی، استرس و رضایت والدینی ارتباط وجود دارد. در مادران کمال گرایی معطوف به اجتماع والدین با خود کارامدی والدینی کمی همراه بود ولی کمال گرایی والدینی معطوف به خود با رضایت والدینی بالایی برخوردار بود؛ در پدران کمال گرایی معطوف به جامعه با سطوح بالای استرس والدینی همراه بود در مقابل کمال گرایی معطوف به خود با خود کارامدی والدینی بالا و سطوح پایین استرس والدینی همراه بود.
در پژوهش فیستین و همکاران(2013) با هدف وارسی نقش عوامل مربوط به مادر، پدر و کودک در پیش بینی تغییر در درمان شناختی رفتاری را دریافت کردند در این پژوهش 145کودک 8 تا 18 ساله که تشخیص اولیه یک اختلال اضطرابی، 12جلسه برنامه درمان شناختی رفتاری را شرکت کردند و قبل از درمان، بعد از درمان و پیگیری ماهانه ارزیابی شدند. در ارزیابی های قبل از درمان، بعد از درمان و مرحله پیگیری متغیر هایی به عنوان پیش بین های بالقوه پاسخ درمانی از قبیل سبک های والد گری پدر و مادر(گرمی هیجانی، طرد و فزون حمایت گری)و مزاج والدین و خلق خوی کودک در نظر گرفته شد. نتایج نشان داد که عاطفه منفی بالا مادر و گرمی هیجانی پایین با بهره مندی کمتر از درمان همراه بود(براساس29در صد واریانس در اضطراب در مرحله پیگیری). علاوه بر این الگوی مزاج پدر و سبک والد گری پدر با پیامد درمان ارتباطی نداشت.
در پژوهش ویدل و راپی (2008) که با هدف انجام یک طرح آزمایشی به منظور بررسی تاثیر کنترل مادری بر اضطراب حالت کودکان وقتی که با یک موقعیت اجتماعی رو به رو می شوند، 26 مادر و کودک 7تا 13 ساله شرکت داشتند که مادران به دو گروه کاملا کنترل کننده و حداقل کنترل کنندگی تقسیم شدند؛تعامل مادر و کودک طی تکلیفی ضبط می شد و بر اساس چهار شاخص در جه بندی کنترل مادری ارزیابی می شد1- کمک کردن بدون درخواست(فضولی کردن)2- یاری رساندن به صورت کلی. 3- لمس کردن مداد یا کنترل فیزیکی نوشتن داستان.4- وضعیت اندامی مادر . هر کدام از اینها به صورت طیفی از 9 درجه ای لیکرتی که 0 تا 8 نمره گذاری می شد ( نمره های بالاتر نشان دهنده ی کنترل شدید تری بود). نتایج این پژوهش نشان داد کودکان مادرانی که حداکثر کنترل کنندگی را در طول تکلیف نشان می دهند، اضطراب بالاتری را نسبت به کودکانی با مادران دارای حداقل کنترل کنندگی نشان دادند. همچنین کودکان دارای مادران کنترل کننده بیشتر عاطفه منفی بیشتری در واکنش به یاری رساندن مادر نشان می دادند هر چند که این امرمعنادار نبود.
در پژوهش گار و هودسان(2008) از 135کودک ومادرانشان مورد بررسی قرار گرفتند. 32 جفت که نه کودک و نه مادر مضطرب بودند، 28جفت که کودک مضطرب بود و مادر مضطرب نبود، 37جفت که هم کودک و هم مادر مضطرب بودند، 38 جفت که کودک مضطرب نبود ولی مادر مضطرب بود؛ کودکان دارای 4تا 16 سال سن بودند. در این پژوهش برای تعیین هر کدام از الگوهای ارتباطی از تکلیف گفتگو استفاده شد. هر تعامل مادر و کودک در طول سه دقیقه و بر اساس درجه درگیری و منفی نگری ارزیابی میشد. درگیری و منفی نگری به طور نظری بیانگر کنترل و طرد است. در این پژوهش مادران کودکان مضطرب فزون درگیری بیشتری نسبت مادران کودکان غیرمضطرب داشتند.اضطراب مادر تاثیری در سطح در گیری مادر نداشت. بدون در نظر گرفتن اضطراب مادر ، مادران کودکان مضطرب بیشتر فزون حمایتگر، خود ایثارگری، فقدان واقع بینی، نسبت به مادران کودکان غیر مضطرب نشان دادند. و هیچ ارتباطی بین حالت اضطراب مادران و فزون حمایت گری، خود ایثار گر، فاقد واقع بینی بودند. در بعد انتقاد گری نتایج نشان داد که مادران کودکان مضطرب نسبت به مادران غیر مضطرب بیشتر سبک انتقادی داشتند.
در پژوهش مان و همکاران(2010) با هدف پیش بینی شکل گیری علائم اضطرابی در کودکان 5/2ساله و نقش اضطراب مادرانه و الگوی مزاجی بازداری رفتاری کودک در اضطراب کودکان انجام شد. شرکت کنندگان در این پژوهش، 83 مادر و کودکانشان بودند . اضطراب مادرانه، بازداری کودک و اضطراب کودک از طریق گزارش مادران ارزیابی شد. حساسیت مادرانه بر اساس تناسب واکنش مادر به مشاهده ترس کودک در طول مواجه شان با موقعیت های جدید در آزمایشگاه و گزارش های روزمره مادر در ارتباط با واکنششان به ترس کودکان در موقعیت های زندگی روزمره بود، جنسیت اضطراب کودک را پیش بینی می کرد؛ مادران میزان اضطراب دخترانشان را بیشتر گزارش می دادند و حساسیت بیشتری نسبت به دخترانشان داشتند. همچنین کودکانی که دارای بازداری بالاتری بودند، اضطراب بالاتری را گزارش می دادند. حساسیت مادرانه و الگوی خلق و خوی کودک به طور معنا داری اضطراب کودک را پیش بینی می کرد، حساسیت مادرانه بالا با اضطراب پایین کودک همراه بود و باز داری با سطح اضطراب بالاتری در کودک همراه بود. همانطور که انتظار می رفت .اضطراب مادر با حساسیت آنها معنا دار نبود.در این پژوهش اضطراب مادران به طور معنادار علائم اضطرابی را در کودکان پیش بینی نکرد.