دانلود پایان نامه

چارلز هورتن کولی
کولی از فرد و جامعه بصورت دوقلوهای توأمان یاد میکند. وی معتقد است که سرشت انسانی تنها در ارتباط با دیگران است که شکل میگیرد. از طرف دیگر طبیعت انسان، سرشتی اجتماعی است که یکی از شرایط ساده ذهنیت اجتماعی را تشکیل میدهد. معرفت یک شخص از خودش، بازتاب افکار دیگران در مورد او است. وی خود را فرایندی میداند که در تجربه اجتماعی و تاریخی جامعه شکل میگیرد و این شکلگیری تدریجی و مستمر است.
گافمن
گافمن در مطالعه «فاصله نقش» الگوی تحلیلی نقش را که شامل تکوین خود است، ترسیم نموده است. فرد با پذیرش نقشی ویژه تبدیل به عهدهدار نقش میشود. گافمن در کتاب داغ ننگ، به بررسی هویت شخص پرداخته است. به نظر او بیمانندی هر شخص به مفهوم «علامت مثبت» یا «هویت» او مربوط میشود. منظور از این دو اصطلاح تصویری است که دیگران از هر شخص در زندگی خود دارند یا اطلاعی است که از ویژگیهای او، در سلسله مناسباتش با دیگران، دارند. عقیده دیگر او این است که هرچند ممکن است واقعیات خاص مربوط به فردی درباره دیگران نیز صحیح باشد ولی مجموع واقعیات مربوط به یک نفر را نمیتوان در نزد هیچیک از انسانهای روی زمین پیاده کرد، بدین ترتیب هر فرد را میتوان از کلیه افراد دیگر تمایز کرد(لطفی، 1381).
شخصیت از دیدگاه مکاتب مختلف روانشناسی
شخصیت مانند هوش، تعاریف بسیاری دارد. آلپورت در تحقیق راجع به تعاریف شخصیت، مشاهده کرد که اینگونه تعاریف 50 نوع مختلف دارد. او اغلب آنها را در دو دسته نسبتاً مشخص قرار داد: دسته اوّل تعاریفی که روش آنها بر اساس تحقیق درباره ظاهر رفتار یا اعمال بیرونی یا ظاهری قرار گرفته است که به آنها تئوری «صوری» یا تئوری «ماسک» میگویند، دسته دوم تعاریفی است که در آن از چگونگی و عمق ماهیت شخصیت صحبت میشود و به آن تئوری «عمق» یا «سابستانس» میگویند (بیانیآهنگر، 1386). چنانچه بخواهیم مروری به اختصار بر نظریهها داشته باشیم، تقسمبندی زیر میتواند مفید باشد.
نظریه روانکاوی که توسط فروید، یونگ و آدلر ارائه شده است و به رشد ساختارها، فرایندهای فکری، غرایز و رشد منش (شخصیت) که به همه اینها مربوط است، توجه دارد.
نظریههای شناختی به عنوان نمونه نظریه جرج کلی، که انسان را یک موجود عملکننده در تعامل با محیط میداند و در واقع به صورت یک موجود کاملاً منفعل در ارتباط با آن نیست.
نظریههای انسانگرایی که تأکید دارند انگیزه اولیه در انسانها،خودشکوفایی یا تحقق خویشتن است.
نظریههای کوچک شامل نظریهها معروف به نوار باریک.
نظریههای رفتاری با تمرکز روی رفتارهای انسان به بررسی شخصیت پرداختهاند.
نظریههای تیپشناسی کرچمر و شلدون که مبنای کار خود را، ارتباط ویژگیهای جسمی با خصوصیات شخصیتی قرار دادهاند.
نظریههای تحلیل عاملی کاتل، گیلفورد و آیزنک که اعتقاد به چند وجهی یا چند عاملی بودن شخصیت، دارند(چلبی، 1381).
در ادامه برخی از نظریهها بههمراه نظریه آیزنک که مبنای کار محقق است، ارائه شده است.
کارن هورنای
کارن هونای مانند فروید، معتقد بود که دوران کودکی در تکوین شخصیت بزرگسالی اهمیت زیادی دارد با این تفاوت که نیروهای اجتماعی در شکلگیری شخصیت تأثیر بیشتری در مقایسه با نیروهای زیستشناختی دارند و اینکه در دیدگاه هورنای، مراحل رشد جامع و فراگیر و تعارضهای کودکی اجتنابناپذیر وجود ندارد تا به وسیله آن بتوان چگونگی رشد همه کودکان را با آن مراحل تطبیق داد. مهمترین نکات نظریه کارن هورنای عبارتند از:
نیازهای نابهنجاری دهگانه شامل: نیاز به محبت و تصدیق از سوی دیگران، نیاز به پشتیبان، نیاز به محدود ساختن زندگی، نیاز به قدرت، نیاز به بهرهبرداری از دیگران، نیاز به حیثیت وآبرو، نیاز به تحسین و تمجید، نیاز به پیروزی، نیاز به اتکاء به نفس و استقلال و سرانجام نیاز به کمال است. وی معتقد است این نیازها آدمی را وادار میسازد که در ارتباط با دیگران یکی از سه روش «به سوی دیگری رفتن»، «علیه دیگری برخاستن» و یا «از دیگری دوری جستن» را برگزیند.
ارتباط با افراد جامعه، فرهنگ جامعه و تربیت شخصی به آدمی ساخت شخصیتی خاص و نسبتاً پایدار میدهد که اورا از افراد دیگر متمایز میسازد.
آدمی به خویشتن واقعی خویش واستعدادهایی که دارد، آگاه است و بسیاری از مشکلات زندگی خویش را خود با مهارت حل میکند، اما اگر او از شناخت «خود واقعی» و استعدادهایی که دارد غفلت کند و دنبال «خود آرمانی یا ایدهالی» برود، امکان دارد که دچار ناراحتی و اختلال روانی شود و شکست خود در نرسیدن به هدف را بر گردن دیگران بیاندازد، یعنی برون پنداری کند.
آدمی هم مایل است و هم قادر است که بسوی کمال حرکت کند.
کارل یونگ
شخصیت از دیدگاه یونگ از ساختارهای مختلفی تشکیل یافته که کاملاً از یکدیگر متفاوتند ولی با این حال قادرند بریکدیگر تأثیر بگذارند. این ساختارها عبارتند از: من، ناخودآگاه شخصی و ناخودآگاه جمعی.
یونگ معتقد بود که لیبیدو (انرژی روانی) ممکن است به سمت بیرون یا درون جهتگیری کند. این واژهها کم و بیش برایمان روشن است، وقتی میگوییم عدهای درونگرا هستند، به این معنی است که قدری کنارهگیر، کمرو و متمرکز به خود میباشند. از سوی دیگر برونگرایان بیشتر اجتماعی، باز و پرخاشگرند.
همچنین یونگ در بررسیهای خود به این نتیجه دست یافت که اقسام متفاوتی از برونگرایی و درونگرایی وجود دارد. بنابراین سطح دیگری از طبقهبندی را که «کارکردهای روانشناختی» نامید، بنا نهاد. این کارکردها منجر به شیوههای متفاوتی در درک و فهم از جهانهای بیرون میشود. یونگ چهار کارکرد روانشناختی قائل بود که عبارتند از: حس کردن، شهود، احساس و تفکر. او معتقد است درصوتی شخص به فردیت دست مییابد که بین همه عناصر و ابعاد شخصیتیاش تعادل برقرار کند و هیچ بعدی مورد انکار واقع نشود. بدین منظور برای توسعه و تحقق همه ابعاد شخصیتی باید در میانسالی تغییراتی در آنها ایجاد شود. نکته جالب توجه این است که نهایت رشد و توسعه شخصیت آدمی از دیدگاه یونگ، رسیدن به فردیت نیست، او به فراتر از فردیت میاندیشید ومعتقد بود که وقتی بعضی مراتب فردیت در دوره میانسالی حاصل شود، فرد به «شخصیت جهانی» نزدیکتر میشود، به این معنی که هیچ جنبهای از شخصیت به تنهایی و به طور پیوسته در او مسلط نیست (لطفی،1381؛ کریمی، 1381؛ شاملو،1370؛ سیاسی، 1370).